۱۳۹۰ خرداد ۱۰, سه‌شنبه

احترام اجباری ...........

جشن کم کم دارد شروع می شود. میهمان ها دسته دسته می آیند و دور میزهای گرد با رومیزی های سفید روبان دوزی پرازمیوه و شیرینی های خوشمزه ،که در طول باغ پراکنده اند ،حلقه می زنند. هر کدام از میهمان های ویژه که از راه می رسند ،حضار به احترامشان از جا برمی خیزند. و گاه با تشویق هایشان مقدم بعضی ها را بیشتر گرامی می دارند. هر که مخالف تر باشد و در بیان مخالفت جسورتر بوده باشد، عزیزتراست و بیشتر مورد لطف قرار می گیرد. همه ی چهره ها نشان از رضایت حضور در آن جمع را دارد که کاملا صنفی است وهیچ رد پایی از دولت و دولتی ها در آن به چشم نمی  خورد.  شاید هم بیشترشان از اینکه این جشن در راستای یک تودهنی بزرگ به دولت برگزار می شود با دل و جان کارشان را تعطیل کرده اند و آمده اند به سر سلامتی یاران مغضوب و دربند.
مجلس که کمی رسمی تر می شود و شلوغ تر، گاه می توان چهره هایی نه چندان آشنا هم در بین افراد آشنا دید. بعضی ها چه بخواهند و چه نخواهند ، رخسارشان از ده فرسخی فریاد می زند که چه کاره اند و به چه منظوری حاضر شده اند در آن مجلس .
با پخش سرود  جمهوری اسلامی، شروع رسمی مراسم اعلام می گردد. همه  ی ایستاده ها ،مردد ایستاده می مانند و همه ی نشسته ها با تردید می ایستند. جالب اینجاست که بر خلاف مراسم رسمی همایش ها و سمینارها  که همه به یک سو و معمولا در جهت رو به پرچم و تمثال های مبارک قرار می گیرند ،اینجا هر کس هر سویی که دوست دارد، ایستاده،حتی عده ای پشت به جایگاه و پرچم افراشته ای که حالا در دل آن باغ ، بازیچه ی دست باد شده است و هی به این سو و آن سو می لنگد. از چشم ها می توان فهمید که هر کس در دلش چه ها که نمی گوید. و هرکس از این اجبار چقدر ناخرسند و دل چرکین است. شاید هم بعضی ها در دلشان، پاینده باد ها را نباد می خوانند و جاودان باشی ها را نباشی.
چقدر باید متاسف بود از اینکه به جای حس غرور و افتخار از پرچم و سرود ، که دقیقا رسالت شان در هر کشوری جز این نیست، حس بیگانگی و گاه حتی تنفر و کینه بنشیند در دل آن باغ  زیبای ایرانی  و خفه شوی از بی هوایی در میان آن همه هوای دلتنگی . شاید اگر پرچم و سرودمان ملی بود به این جا نمی رسیدیم .
راستی با این شتاب در نفرت و کینه،داریم به کجا می رویم  با این همه عجله ؟؟؟

۱۳۹۰ خرداد ۹, دوشنبه

شراب تلخ می خواهم.......

 آدم ها را نباید در سفر شناخت. مستی است که انسان را می شناساند ،خوب خوب .
حرف زدن از چیزی که زیر پوست انسان است نه در هوشیاری و بیداری ، که تنها در خواب و مستی ممکن است.
شراب باید خورد ودر جوانی یک سایه راه باید رفت. شراب باید خورد و در نمناکی یک نگاه ، نغمه باید سرود. شراب باید خورد و در تنهایی یک تار، گریه باید گریست. شراب باید خورد ودررنج یک انسان،خنده باید خندید. شراب باید خورد و از درد دردمندان در زیر آوارآوارگی، رقص مستانه باید رقصید.
آدم ها را نباید در سفر شناخت. مستی است که انسان را می شناساند از هرآن چه غیراوست.

۱۳۹۰ خرداد ۸, یکشنبه

عطر زندگی ...........

چه فرقی می کند که برای حلقه شدن آن دست های مهربان به دورعزیزترین دلدار، دست ها را از دو سوی بگشایی وبرشانه های مهربانش بیاویزی وبعد قفل شان کنی. یا قامت ایستاده ای به احترام استقامت تو سرخم کند ومهربانی آن دست های قفل شده چون حلقه گلی عطرآگین بنشیند بر آن شانه های استوار.
مهم آن چشم های عاشق است که بی هیچ کلامی دوستت دارم را فریاد می زند در رویارویی دو نگاه و مهم عطر آن لبخند جاری بر لب هاست که با صدای تمام سکوت های جهان، فریاد می کشد عشق را حتی در نگاه نامحرم زندانبان ، تا که از شرم زیستن سر به زیر افکند وخجل شود ازهر آن چه نامش زندان است. 
هیچ فرقی نمی کند که اسیر باشی، یا رها. مهم این است که عاشق باشی .

۱۳۹۰ خرداد ۷, شنبه

غریبه ای در شهر !

 دل کندن را آن ها که دل کنده اند خوب می فهمند.
دل کندن از جایی که جزئی از وجودش هستی.دل کندن از چیزی که تمام وجود تو در آن معنا می یابد. دل کندن از همه چیزهایی که بی آن ها موجودیت تو هیچ تعریفی ندارد به تنهایی .
دل کندن به هر دلیل و در هر زمان هیچ توصیفی ندارد جز دل کندن.همین.
کنده می شود دلت و ریش می شود دلت. کنده می شود دلت و دلتنگی ها روزنه می گشایند در روح و جانت. 
همیشه دل کندن دردناک بوده است و حزن انگیز. زخمی ات می کند و التیام ناپذیر. وقتی دل می کنی و تکه ای از وجودت را جا می گذاری و روانه می شوی به جایی که هیچ جا نیست جز سردرگمی، جز سرگردانی و جز آوارگی .جزرنج و محنت و درد. کنده شده است تمام روح و جانت. تمام هستی ات و بودن ها و شدن هایت.اما دردناکتر و حزن انگیزتر و زخمی تراز دل کندن، وقتی است که دل می کنی و گم می شوی در ناکجاآباد برهوت. رها می شوی. پا در هوا می مانی. غریب غربت می شوی. زیر پا له می شوی. دیگر به هیچ جا بند نیستی. رشته اتصالت پاره شده. بندهای وابستگی ات بریده. تارو پود مهرت گسسته، با هر تلنگری به یک سو پرتاب می شوی. به سوی یک سرنوشت نامعلوم و تقدیری نامعین کمانه می کنی و فراموش می شوی و دیگر از تو حتی یادی نمی ماند در هیچ یادگاری . 
آری ، حکایت دل کندن و گم شدن حکایت غریبی است ، حتی برای من که دگمه ی گم شده ی یک پیراهن بوده باشم در یک خیابان دراز پرهیاهو.

۱۳۹۰ خرداد ۶, جمعه

چه روزگار غریبی ......

 چقدر دلم معجزه می خواهد.
چقدر دلم می خواهد مثل آن گذشته ها، دل مان برای هم تنگ شود خیلی زیاد.
چقدر دلم می خواهد مثل آن قدیم ترها، دل مان برای هم شور بزند خیلی زیاد.
چقدر دلم می خواهد مثل آن زمان های دور، بی تفاوت نگذریم از کنار کودکان گل فروش سر چهارراه های پرهیاهوی بی کسی.
چقدر دلم می خواهد مثل آن موقع ها، باز هم نگران شویم از نگاه نگران مادران متکدی کنار خیابان ها با آن نوزادان سیاه و بی جان که به جنازه می مانند. و تا آخر شب، تصویرشان هی بیاید و هی برود درعمق چشمان مان و قلب مان را به درد آورد از این همه بی عدالتی .
چقدر دلم می خواهد مثل آن بچه گی ها، مادربزرگ قابلمه ی غذا را بدهد به دستان کوچک کودکی ما و بخواهد ببریم برای پیرمرد تنها و آواره ی ساکن در گوشه ی حیاط مسجد محل،که فقط خدا درِ خانه اش را به رویش گشوده و پناهش داده در آن وانفسای قحطی انسان و روزی اش را هم خودش می رساند به واسطه ی دستان کوچک ما.
چقدر دلم می خواهد مثل آن نوجوانی ها، به یاد گرسنگان تمام شهر، لقمه های گرم و نرم کتلت مادر، از گلویمان پایین نرود و بشود  بغضی که می خواهد خفه مان کند از این همه بی هوایی.
چقدر دلم می خواهد مثل آن جوانی ها، از غصه ی بی پناهان در زمستان های سرد و آوارگی بی خانمان ها در تابستان های داغ، دل مان به غم نشیند و گرمای مطبوع بخاری را و خنکای دلنشین کولر را بر خود حرام بداند بی هیچ چون و چرا.
چقدر دلم می خواهد مثل آن روزهای دانشجویی، وقتی از کنار قنادی سر خیابان دانشگاه رد می شویم و عطر کیک و نان خامه ای می پیچید در خاطرات کودکی هامان، دل مان بلرزد برای کودک واکسی سر کوچه که از صباح صبح تا غروب شام ، با بوی مهربان شیرینی، ترانه های محلی می خواند و آه می کشد از غریبی و بی کسی.
چقدر دلم می خواهد مثل آن سال های دور، وقتی بوی نان تازه می پیچد در میدان تازه چمن کاری شده ی شهر، دو لقمه اش را میهمان کنیم  لبو فروش سر گذر را که با یک پای مصنوعی، سختش است  برود تا دمِ دکان نانوایی.
چقدر دلم برای انسان تنگ است . چقدر دلم معجزه می خواهد.
به راستی آیا این روزها ، تمام این مهربانی ها به معجزه نمی ماند؟؟؟

۱۳۹۰ خرداد ۳, سه‌شنبه

احترام پنهان ......

سوار ماشینش که شدم، فکر کردم چقدر زیبا بود که آقای راننده به مناسبت این روز به همه ی مسافران خانم تبریک می گفت. اما راننده اخموتر از آن به نظر می آمد که اهل این حرف ها باشد. رادیو جوان داشت مزه پراکنی می کرد و گه گاه کنایه های طنزگونه ی جالب و بی خطری به عالم وآدم می زد وهرکدام ازما مسافران گاهی لبخند محوی می نشست بر گوشه ی لبهامان.اما راننده همچنان برعهد عصبانیت خود پابرجا بود وهیچ تبسمی حتی از گوشه ی لبش هم نمی گذشت. 
وقت پیاده شدن،پرسیدم : چقدر تقدیم کنم؟ کرایه آن مسیر معمولا ششصد تومان بود. اما از آن جایی که مدت ها بود با وسیله ی شخصی تردد می کردم، شک داشتم به میزان افزایش کرایه در یک ماهه اخیر. پول های مچاله در دستانم به هشتصد هم می رسید اما تردید، دست به کیفم کرد. آرام چیزی گفت که شک ام را به یقین تبدیل کرد در عدم اطمینان به گوش هایم. دوباره پرسیدم : ببخشید چقدر؟ همان شنیده دوباره نشست در گوشم.دویست و پنجاه تومان. با تعجب گفتم : اشتباه نمی کنید! خیلی کم می گویید! با همان جدیت گفت : امروز نیم بها می گیرم .
عرق شرم، اسکناس های مچاله را خیس کرد در مشت ناگشوده ام. 
همیشه که نباید بلند بلند لبخند زد احساسات پاک قلبی را. گاهی هم حتی می توان زیر خشم نگاه، پنهان کرد معنای واقعی تکریم انسان را.

۱۳۹۰ خرداد ۲, دوشنبه

روز زن مبارک باد یعنی .......

روز زن مبارک باد یعنی ، نسرین ستوده دست نیمایش را بگیرد و برود خانه .
روز زن مبارک باد یعنی ، مادرتوکلی آغوش بگشاید و مجیدش را به سینه بفشارد و عطرش را به جان نوشد جرعه جرعه . 
روز زن مبارک باد یعنی، خانم آقاسلطان آخرین نگاه ندایش را مهربانانه بپاشد درنگاه تمام دخترکان این مرزوبوم که ایستاده سرود آزادی سرداده اند به احترام او و مادرش در میدان آزادی .
روز زن مبارک باد یعنی، پروین خانوم فهیمی به نظاره بنشیند خیل زندانیان سیاسی آزاد شده را به خون بهای سهرابش.
روز زن مبارک باد یعنی ،شبنم مددزاده و مهدیه گلرو و بهاره هدایت و عاطفه نبوی و بی شماردخترکان نازنین این مام، سبد سبد گل نثارشان شود در آستانه ی درِ زندان . 
روز زن مبارک باد یعنی، دایه سلطان بخواند لالایی هایش را برای تمامی پسرکان این مرزوبوم به یاد فرزادش. 
روز زن مبارک باد یعنی،شیرین بانوعبادی ومهرانگیزخاتون کار فرود آیند از پلکان پرواز پیروزی در قلب تهران شاد.  
روز زن مبارک باد یعنی،هزاران هزارزنان ودخترکان آزاده ی ایران دست در دست هم ترانه خوان وهلهله برلب.
روز زن مبارک باد یعنی ، یک روسری با گل های سرخ،یک کیف دست دوز گلیم باف،یک جفت چشم درشت بینا، یک دست مهربان دردست یار، یک هوای استنشاق درخیابان آزادی، یک گام مستحکم در راه جمهوری، یک کوکب تابان درکوچه ی اختر. یعنی یک مادر ، یک زن ، یک همراه ، یک رهنورد ، یک زهرا.
روز زن مبارک باد یعنی ، سیمین بانو، فخرالسادات ، فاطمه، زهره، سکینه ، ترانه، آزاده ، ........ یعنی من ، یعنی تو ، یعنی ما.
روز زن مبارک باد یعنی، قدم هایت بر چشم ای سرو ایستاده ، سایه ات بر سر ای سرو آزاده .
روز زن مبارک باد یعنی یک هوای پاک پاک پاک .................

۱۳۹۰ خرداد ۱, یکشنبه

صد یعنی شرافت انسان............

صفحه که باز شد، ناگهان دلم لرزید، پلکم پرید وبرقِ چشم اختیار از دست داد وخیره شد به یک گوشه .گویی کسی آن گوشه با یک نجابت پنهان صدایم می کرد. گویی کسی آن گوشه چشم دوخته بود به چشمانم و ندایم می داد.گویی کسی آن گوشه با آن نگاه خیره ی لبخند، مفهوم عشق را به نظاره می نشاند. گویی کسی آن گوشه مِهر نگاه را به مُهر لب ها می سرود. گویی کسی آن گوشه احساس عاطفه را در دستهای محبت نشاء می کرد. گویی کسی آن گوشه با تمام وجود به پرنده های سبز صلح افراشته بر نامش دل می باخت. گویی کسی آن گوشه داشت با تمام مهربانی هایش زمزمه می کرد " زندگی را باید پیمود ، راه را باید زندگی کرد."
بغض که نشست برسرِ راه نفس ، تازه یادم آمد امروز صد روز است که آن نجابت پنهان ، نجیبانه دربند است و آن ندا قربانی .
تازه یادم آمد که امروز صد روز است که  آن نگاهِ خیره ی لبخند ،عاشق تراز پیش، عاشق آزادی است .
تازه یادم آمد که امروز صد روز است که آن مِهر، نشانده هر آن چه مُهر است بر تماشای خدا وآن قنوت ِعاطفه روبه آسمان تابیده تا عرش محبت.
تازه یادم آمد امروز صد روز است که آن پرنده های سبز صلح دلباخته در فلک الافلاک، نشسته اند به تمنای دانه های بخشایش باران کرامت.
تازه یادم آمد که امروز صد روز است که آن نگاه با تمام مهربانی ها، زندانی دیوارها و پنجره هاست و نه زندانی بهار و اقاقی و میخک ها.
تازه یادم آمد که امروز صد روز است که آن بزرگ ، زندگی را می پیماید بی هیچ شِکوه وشکایتی و راه را می زید بی هیچ هراس و آشوبی. صبور، مستحکم، پایدار وایستاده ، سبزِ سبزِ سبز.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۱, شنبه

هیچ قفلی تضمین ابدی نخواهد داشت .....

نزدیک سه ماهی می شود که صاحبخانه عذرشان را خواسته وگفته خانه اش را که نزدیک به دو سالی مستاجرش بوده اند خالی کنند تا تازه عروس خانواده در آن جا مستقر گردد. آه می کشد و می گوید: مرده شور این پاقدم مرا ببرد. از اول زندگی ام، هر جا رفته ام مستاجری،یا دخترِ سال ها به دنبال تحصیل و مخالف ازدواج خانه،ترک تحصیل کرده و خواستگار دیگر دست نیافتنی را دودستی چسبیده وعروس شده، یا عروسِ قهرکرده ازشوهرومادرشوهرکه کارش ازاین دادگاه به آن دادگاه حواله می شده، با پادرمیانی ریش سفیدان فامیل آشتی کرده وعزم کرده برگردد سرِخانه وزندگی اش که در نبود او به ما اجاره داده شده بوده، یا پسر خانواده که به قصد کار به ژاپن رفته و دیگر برنگشته، بعد از سال ها،هوس دیدار خانواده به سرش زده ودر همان فرودگاه عاشق دختر خاله ی هیجده ساله اش شده و نیامده، بساط عقد وعروسی راه افتاده وما که مستاجر طبقه پایین بوده ایم خانه را خالی کرده ایم برای عروس و داماد، تا ماه شیرین ِ عسل آن ها به کام ما شود سرکه شیره ، یا نوه ی بزرگ خانوم بزرگ در رشته ی پزشکی دانشگاه تهران قبول شده وبرای اطمینان خاطر پاپی و مامی از ویلای شمال کوچ کرده به طبقه ی بالای خانه ی مادربزرگ مهربان که هم گوشش به ضربان قلب او باشد و هم دستپخت خانوم جان نگذارد آب در دلش تکان بخورد از درد دانشجویی. 
می گویم : واقعا چه پاقدم خوبی داری، بگذاربگردم ببینم در میان دوست و آشنا، آدم گرفتار و در بن بست گیرکرده ای پیدا می کنم که مستاجر بخواهد،بلکه گره از کارش باز شود؟ می خندد ومی گوید : به خدا بدجنس نیستم خیلی هم خوشحالم از تمامی این اتفاقات. هر چند سرو سامان هر کدامشان، باعث آوارگی من شده،اما مبارکشان باشد. درد من که این چیزها نیست. بی خانمانی من ریشه ی تاریخی دارد. اما واقعا دیگر از این همه گشتن و پیدا نکردن خسته شده ام. تو بگو چکار کنم. می گویم دنبال چه شرایطی هستی؟ می گوید : شرایط سرم را بخورد، با پول من جور دربیاید، زیریک سقف بروم . با کم و زیادش می سازم . نمی خواهم که بخرمش. نهایت یک سال دیگر خورشید بخت شان شکوفه می کند و من می شوم خزان سرگردان. بازجای شکرش باقیست که نباید دنبال خانه ای بگردم که قابلیت زندان شدن داشته باشد(+) . این یک مورد را دیگر خدا به من و بچه هایم رحم کرده است . 
آهی می کشم و می گویم : باز هم جای شکرش باقیست .

۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۰, جمعه

کمک ............................

اصلاح طلبان واقعی ، خواهش می کنیم کمک مان کنید . اصلاح طلبان واقعی ، خواهش می کنیم تنهایمان  مگذارید . دیدید چطور روز 23 تا 30 خرداد تنهایتان نگذاشتیم. دیدید چطور روز 30 خرداد با باتوم ها و چوب ها و ماشین های آب پاش مان  که شما را میهمان یک دوش داغ داغ می کرد تنهایتان نگذاشتیم . دیدید چطور با تفنگ ها و گلوله های مان تن های سردتان را داغ کردیم تا از سرما نلرزید و خوش باشید . دیدید چطور در کهریزک ها ی داغ با شرم سرد پذیرایتان شدیم تا اذیت نشوید. دیدید چطور دوستان و یاران تان را همواره  در اوین ها و رجایی شهرها و قزلحصارها میزبان شدیم تا خستگی مبارزه از تن شان به در کنیم . دیدید چطور نزدیک صد روز از رهبران تان مثل یک میهمان درهتل آپارتمان هایشان پذیرایی کردیم تا خدایی ناکرده آب  در دلشان تکان نخورد و از مرگ عزیزانشان محزون نگردند.  دیدید . دیدید .
اصلاح طلبان واقعی لطفا کمک مان کنید. لطفا .............................................(+)

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۹, پنجشنبه

آقایان محترم ، هشدار ......

میز چوبی قهوه ای سوخته را گذاشته بودند کنار پنجره. شش صندلی لهستانی چیده بودند دورش. به شیشه های پنجره پرده های  پشت دری سفید با روبان بنفش پوشانده بودند و آن سوی پنجره گلدان های شمعدانی چیده بودند پر از گل های سرخ و سفید.
این منظره ی همیشگی تالار خانه ی عمه جان بود در تهران . هر وقت به میهمانی می آمدیم خانه شان، وقت خواب ، تشک ها را پهن می کردند پای میزوما کیف می کردیم از نوازش نسیم صبح که پاهای از گوشه ی لحاف بیرون مانده مان را از گوشه ی پنجره نیمه باز، قلقلک می داد .
بزرگ تر که شدیم دیگر نه پرده ها سفیدی آن کودکی ها را داشتند و نه شمعدانی ها به طراوت آن روزها گل می کردند. گویی آنها هم پیر شده بودند با عمه جان و شوهر عمه جان . دست غیبی هم جمع صندلی های لهستانی را که همیشه ی خدا زنجیروارحلقه می زدند دور میز،پریشان کرده بود و حالا دیگر یکی نشسته بود پای میز کامپیوتر نوه ی بزرگ و یکی شده بود چارپایه ی زیر پای عروس خانوم کوچک و یکی رفته بود پشت بام و شده بود تکیه گاه  دیش ماهواره . 
تنها جلال و جبروت باقیمانده در آن تالار مجلل کودکی های ما که هنوز پابرجا و مستحکم ایستاده بود و در امان مانده بود از دست تطاول گر روزگار ، همان میز چوبی قهوه ای سوخته ی بالای اتاق بود که حالا دیگر غریب و بی یارو یاور شده بود و کسی حتی دستی به سر و رویش هم نمی کشید جز عمه جان که هر بار وقت گردگیری آهی می کشید از اعماق دل و می گفت : آقا ، باید فکری کرد ، این میز دارد از درون می ریزد. موریانه ها بدجوری افتاده اند به جانش . ظاهرش سرحال و قبراق است اما صدای ناله های دل پایه های چوبی اش را من خوب می شنوم . آقا ، باید فکری به حال میز کرد.
وآقا،همیشه ی خدا،لبخند تلخی می زد و آه سردی می کشید و سری تکان می داد به تجربه و هیچ نمی گفت.
روزی که زیر پای میز خالی شد و پای شکسته ی آن، واژگونش کرد بر سر بستر بیماری آقا که همان جا پهن شده بود، تنها یک میز نشکست.جلال وجبروت وغرور وعظمت یک تالار نابود شد وتو گویی شیشه ی عمر آقا با سقوط میزترک برداشت که دیری نگذشت جانش را برداشت و رفت از این دیار فانی. ار آن روز به بعد، آن خانه دیگر هرگز خانه نشد برای صاحبان جدید میراث خوارش. 
موریانه ، نه پایه های میز را ، که بدجوری ریشه های خانه را جویده بود.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۶, دوشنبه

یافت می نشود گشته ایم ما ..........


تمام داروخانه های تهران را گذاشته ام زیر پا برای پیدا کردن نخ دندان oral B.
می گویند : دیگر نیست . پیدا نمی شود. وارد نمی کنند. شرکت واردکننده اش تعطیل شده . نمایندگی اش را جمع کرده اند. دیگر نمی آید. مشابه چینی اش را داریم . تخمش را ملخ خورده . مگر خبر ندارید که تحریم هستیم ؟ و ......
هرکدام هم یک مارک جدید را ، با آب و تاب فراوان که : بهتر از آن است و با کیفیت تر است و این با آن فرق می کند و شرکت وارد کننده ی این چیزدیگری است و کارخانه سازنده اش تحت لیسانس فلان شرکت انگلیسی است و تائیدیه بهداشتی فلان مرکز بهداشتی آلمان را دارد و ......، پیشنهاد می دهند. تک تک شان هم یک شب بیشتر میهمان دندان هایم نشده اند وتا آمده اند دست نوازشی بکشند بر سرآن ها، زده اند دک و دهانم را کرده اند خونین و مالین .
مینا وارکید واطلس وصدف ومروارید ومهتاب و ..... را چیده ام روی سینی شیشه ای مقابل آینه دستشویی و با حسرت یک نخ دندان خوب و با رویایoral B  نازنین، هر شب دندانهایم را مسواک می زنم با حرص و در دل، لعن و نفرین می کنم به هر آن کس که مملکت را به این وضع انداخته.
می گویم : دکتر تقصیر من چیست  که فاصله دندان هایم از همدیگر کم است و به هم نزدیکند و لثه هایم هم حساسند و به جز این نخ دندان ظریف، هیچ نوع دیگری با آن سازگار نیست .
می خندد و می گوید : تقصیر تو نیست ، تقصیر هفتاد و چند میلیون انسانی است که فکر می کنند دارند در این مملکت زندگی می کنند. 
راست می گوید ، یک نخ دندان ناقابل نمی توانیم تولید کنیم، سنگ قبراز چین وارد می کنیم، آنوقت این مردک آمده می گوید همه چیزمان در دنیا اول است و بهترین تکنولوژی وعلم وفناوری و ......مال ماست. 

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۵, یکشنبه

هنوز هم رای من کو ؟؟؟؟؟


 در یکی از کوچه های فرعی منتهی به میدان انقلاب ، روی یک دیوارآجری، با خط زیبایی به رنگ سبز نوشته : رای ما ، آقای مهندس میرحسین موسوی .
دقیق که می شوی می بینی خط و نگارش نوشته چه آرامش و حوصله ای در دلش دارد ، معلوم است آنکه این را نوشته، دلش قرص بوده برای رایی که می خواسته در صندوق بیاندازد .
یاد ندا می افتم و سهراب و ده ها دل قرص دیگر و سرخی رد خونی که روز 30 خرداد از تعقیب و گریز بچه ها در کف خیابان های منتهی به میدان انقلاب به جا مانده ، می نشیند در یادم  و تنم می لرزد از دل هایی که دیگر قرص نیست.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۴, شنبه

کاش عشق درمان همه چیز بود حتی ......

نامه ی خواهر آمنه به آقای مصطفایی را که می خوانی دلت می لرزد. بدجور هم می لرزد .(+)
از اینکه فرزند خانواده ای باشی که پدرت حتی ترا از کشتن یک پشه برحذر دارد و حالا به جایی برسی که برای تقاص یک عمر محرومیت از تماشای خورشید و تمنای مهتاب ، بخواهی چشمانی را از دیدن جهان محروم کنی ، دلت می گیرد ، بدجور هم می گیرد.
وقتی می نویسد : دلم مي خواست مجيد موحدي طي اين شش سال واندي کمي مي آموخت اما نه وي نه خانواده اش نياموختند چون جزايي نيافتند !!!!!!!!!!!!! کاش با پاسخ سخت به خشونت در امان نبوديم واز ترس جزا؟؟؟؟؟!!!! کاش حق با پدر ومادرم بود وعشق درمان همه چيز!!!!!!!!
بیشتر به این نتیجه می رسی که آن قدر که آمنه از ندانستن و نخواستن به دانستن مجید دلش سوخته است از غلیان اسید در چشمخانه و بُرندگی اسید بر گونه و تیزی اسید بر لب ، نسوخته است . این که خانواده مجید حتی یک بار هم لب به عذرخواهی نگشوده اند و حتی لابد خود آمنه را هم مقصر دانسته اند در اتفاقی که افتاده که لابد دخترک چشم سفید چه کرده با پسرنازنین مان که او مجبور به این کار شده و توجیه و توجیه وتوجیه ، بیشتر دلت را می سوزاند. 
براستی ، چرا کسی پیدا نمی شود که از کودکی شجاعت پذیرش اشتباه را به ما بیاموزد و عذر تقصیر خواستن را و هزینه ی خطا پرداختن را . 
چرا همواره پدرها، مادرها، مربی ها و معلم ها در تلاش اند که روش های پاک کردن مسئله را به ما بیاموزند و راه های محو کردن آثارتقصیر را.
کار آمنه و مجید با قصاص و بی قصاص دیگر تمام شده است. اما کاش یاد بگیریم که برای حفظ حرمت آمنه ها و مجیدهای فرداها ، با کودکان مان آن نکنیم که با ما کردند.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۳, جمعه

رئیس جمهور آینده ......

می گویم : پسرم یه نقاشی بکش ، ببینم .
همانطور که با تیله ی چشمانش در گوشه و کنار خانه، دنبال شیطنت می گردد و این پا و آن پا می کند، می گوید: خاله، چی بکشم؟
می گویم : دو تا گل خوشگل بکش.یک حوض پرازماهی های قرمز. یک خورشید خانوم مو طلایی و یک کوه بلند.
مداد رنگی هایش را ولو می کند کف اتاق و مشغول می شود.
یک کوه کشیده بلند ِ بلند ، سر به فلک اما سیاه ِسیاه . برای خورشیدش یک سبیل گذاشته چخماقی . روی حوضش ماهی های قرمزِ مرده ولو شده اند درهر طرف. دو تا گل هم کشیده با دو شمشیر بُران و تیز دردست ، درحال جنگیدن با هم.
در حالی که تعجب کرده ام از این تصویر سازی خشن ، لبخندی می زنم ومی گویم : چه نقاشی قشنگی، کی یادت داده؟
با حرص می گوید:هیچ هم قشنگ نیست. هروقت اینو می کشم، مامان و بابا دعوایم می کنند. الان هم می خواستم لج شما را دربیاورم .

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۲, پنجشنبه

دیوانه ی بهارم، اما بهار ایران

دیوانه ی بهارم، اما بهار ایران
آن جا که آفتابش پاینده است و عریان
از بیستون برآید، تا رسم شب زداید
وز عاشقی سراید، جای عزا و حرمان
شور است در پیامش وز سرکشی مرامش
چون تیشه ای گشاید نقبی به قلب زندان
آزاد همچو فرهاد، بی تاب مثل فریاد
گیرد گلوی بیداد، بی اعتنا به بهتان
از خاوران چو خیزد، با وهــم ها ستیزد
تا تیرگی گریزد ازجای جای ایمان
ور ابر هم گشاید شولای خود، می آید
تا روی غنچه ها را بوسد به سـِحر باران
رگبار عشق ریزد بر خاک و پس گریزد
تا خاطره برآید، از خاک سربداران
آن جا که در قفس هم، در واپسین نفس هم
مرغ سحر ندارد پروا ز شب مداران
آواز بی قرارش، گیراندت چو آتش
گر اهل عشق باشی، راهی شوی به رضوان
الوند سربلندش، کارون و هم سهندش
دارند نطفه هایی از درّ ناب و غلتان
آن جا که گر چه اندوه، شد گاه و گاه انبوه
فریاد خلق نستوه، بالیده تا به عصیان
رغم غبار غربت، بر دفتر پریشم
من شاعر بهارم، تنها بهار ایران
"ویدا فرهودی "

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۰, سه‌شنبه

بی حیایی هم حدی دارد.

واه واه مادر ، امان از این همه بی آبرویی. اون وقت ها،مردم حجب و حیایی داشتند. خجالت سرشان می شد ، شرم می فهمیدند.  باباجان ، یک تکه پارچه ای ، ملافه ای ، چادر پاره ای ، چیزی بیندازید رویش تا چشم نامحرم نیفتد به رخسارش . لابد سرتان درد می کند برای پلیس و کلانتری و پرونده و تعهد و سرگردانی . انگار نه انگار، دوره ، دوره ی آخرالزمان است ، خدا به دور .
حاج خانوم دارد در مورد دیش های ماهواره ای که همینطور لخت وعریان نشسته اند در بالکن خانه ی همسایه رو به خدا و دست به مناجات ، صحبت می کند. نگران ناموس شان نیست .

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۹, دوشنبه

می خواهم پسرم جا پای پدرش بگذارد.....

بچه سال است با چهره ای گندمگون و چشمانی که نه سبز است ، نه میشی و نه عسلی . ایستاده کنار تابلوی ایستگاه اتوبوس و این پا و آن پا می کند. چشمان نگرانش، نشان از انتظار دارد و دستان پینه بسته اش، نشان ازاستیصال. آرام خودش را می لغزاند کنارم و زیر گوشم می گوید : خانم ، اتوبوس کی می آید ؟ می گویم : نمی دانم ، باید دیگر برسد . مدرسه ات دیر شده؟
سرش را با شرم می اندازد پایین و با لبخندی خجالتی می گوید : نه ، مدرسه نمی روم . سه سال است به شوهرم داده اند.
با تعجب می گویم : مگر چند سال داری ؟ جوری که به سختی می شنوم ، می گوید : پانزده سال .
درس هم خوانده ای ؟ تا قبل از اینکه مادرم بمیرد ، مدرسه می رفتم .
چطور شد که شوهر کردی ؟ سرخ می شود وبا شرم می گوید : مادرم که سرِ زا رفت ، برادرکم ماند وچهاربچه ی دیگر. من بزرگه بودم . پدرم که خواست زن تازه بگیرد، مادرزنش گفت : باید من را شوهر بدهند تا برادرکم را هم با خرج شوهرم بزرگ کنم. پدرم هم با قهوه چی صحبت کرد که من بشوم زن سومش، به شرطی که خرج برادرکم را هم بدهد. آخر بچه ی نوزاد خرجش زیاد است. خب ، من هم شوهر کردم به قهوه چی و دیگر مدرسه نرفتم .
شوهرت چند سالش است ؟ نمی دانم،اما پیر است، وقتی می خندد، دندان های زردش یکی در میان است. پنج ماه است زندان افتاده. حب تریاک ازش گرفته اند خانوم . می گفت : با دو تا چای قند پهلو که زندگی سه زن و هشت بچه نمی گذرد . برای مشتریهایش حب می آورد.
دوستش داری؟ آری ، آدم خوبی است . با خداست .
حالا اینجا چه می کنی ؟ چهره اش گلگون می شود و چشمانش برق می زند : فرستاده دنبالم برای ملاقات شرعی . هر دو هفته یک بار، یکی مان را می خواهد. می گوید: خدا گفته اگر بتوانی عدالت را اجرا کنی باید سه تا زن بگیری .
تازه یک خبر خوش هم برایش دارم . بچه مان شده است ، خانوم. دعا می کنم به حق علی، پسر باشد. می خواهم پسرکم جا پای پدرش بگذارد . تو هم دعا کن خانوم جان . تو هم دعا کن .
و من دعا می کنم برای پسری که نطفه اش در زندان بسته شده ، که جا پای پدرش بگذارد.........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۸, یکشنبه

از کجا به کجا ؟؟؟

با داد و بیداد از اتاق آمد بیرون، شاید هم انداختندش بیرون. تمام تنش می لرزید.رنگ ورویش شده بودعین گچ. لب هایش به مرده می مانست.پاهایش نا نداشت ودست هایش یخِ یخِ یخ بود.قطره های اشک سیلاب وار می ریخت روی گونه هایش.همان بیرون اتاق ولو شد روی زمین خاکی. زمان، خرداد سال 63 بود. مکان، محوطه ی کنارشهربازی پارک وی،اول خیابان سئول. 
هم نسلان من خوب می شناختند آن جا را. مخصوصا اگر در آن روزها ، کس و کارشان در اسارت بود. آن محوطه ، قسمتی از زندان اوین بود، با فاصله وجدا از زندان اصلی. خانواده هایی که برای ملاقات عزیزان شان می آمدند، در یکی از اتاق های همان جا مدارک شان را ارائه می کردند و بعد از تشریفات لازم و بازرسی بدنی، وپس ازتحویل چیزهایی که آورده بودند، از در پشت سوار مینی بوس می شدند و می رفتند به سمت اوین برای ملاقات. 
آن روز در آن ماه خرداد 63 ، ظاهرا اتفاق جدیدی در شرف وقوع بود که منجر شده بود به آن صحنه ی دلخراش و آن چیزی نبود جز ارشاد بعضی از خانواده ها توسط یک آقای به اصطلاح روحانی .که ایشان البته با حسن نیت فراوان ، به همسران زندانیانی که جوان تر بودند و برو رویی هم داشتند ، تحت این عنوان ، که چون شوهرشان مرتد شده است وکافر، پس صیغه ی عقد آن ها باطل شده وتا مادامی که مرد جوان شان توبه نفرماید ، عقد باطل می ماند، اول زنان را تشویق می کردند به ترغیب همسران شان برای تواب شدن و درصورت عدم موفقیت، پیشنهاد جاری نمودن خطبه ی عقد موقت و صیغه شدن می نمودند به آن بانوی جوان برای خود یا یکی از برادران زحمتکش و جان برکف . 
حکایت آن اشک ها و آن ضجه ها و آن ناله ها و آن تن لرزه ها، حکایت پشت دیوارهای بلند آن روزها بود و تکرار آن حکایت ، حکایت خطبه های نمازجمعه ی این روزها . از کجا به کجا رسیده ایم اما .......

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۷, شنبه

دفع جن تضمینی

بچه تر که بودم ، در همسایگی مان یک حمام عمومی بود، خاله ها و خانباجی ها معتقد بودند شب ها،جن ها در حمام ، عروسی می گیرند. عصر به عصر که با مادرم از مقابل درهای چوبی دالان بزرگ حمام رد می شدیم ، در دلم غوغایی به پا می شد از حسرت دانستن اینکه در انتهای دالان ، چه خبر است و عروس و داماد اجنه چه شکل و شمایلی دارند و چند نفر مهمان برای عروسی آمده اند و مطرب شان کیست و سازشان چیست . در عین حال که می ترسیدم ، اما دلم می خواست حتی برای یک بار هم که شده ، بتوانم عروسی جن ها را از نزدیک ببینم . یک پیراهن حریر نارنجی داشتم بسیار چین و واچین ، که در همان عالم کودکی لباس سیندرلایم بود و رویای شاهزاده ی اسب سوارم، تنها با آن معنا می یافت.
مصیبت من دقیقا از روزی شروع شد که که خاله ام گفت : جن ها آخر شب ، می آیند سراغ کمد لباس آدم ها و پیراهن آن ها را می پوشند برای عروسی و صبح زود، قبل از آنکه آدم ها بیدار شوند، لباس را پس می آورند. 
از آن روز به بعد ، شب ها قبل از خواب، از ترس اینکه مبادا ، اجنه پیراهن مرا برای دختربچه هایشان ببرند ، درِ کمدم را قفل می کردم و کلیدش را می گذاشتم زیربالشم .و صبح اولین کارم حصول اطمینان از وجود کلید بود سرجایش . نگرانی و دلشوره ی من از وقتی بیشتر شد که یکی گفت : اجنه برای گشودن در، نیاز به کلید ندارند. طفلک منِ کوچولو که مجبور بودم تا صبح ، سه یا چهار بار از خواب بپرم و به سراغ پیراهنم در کمد بروم، تا مطمئن شوم که سرجایش آویزان است و به این هم بسنده نکنم و صبح ها، زیر نور خورشید، با دقت لباسم را وارسی کنم تا مبادا لکه ی شربتی ، رد پای آبِ میوه ای ، چربی شیرینی ای و هزار چیز دیگر بر روی دامنش ننشسته باشد . اما از وقتی که شنیدم با گفتن بسم الله ، اجنه پا می گذارند به فرار ومتواری می شوند ، خیالم راحت تر شد. عصرها که با مادرم از دم در حمام می گذشتیم ، تند و تند بسم الله می گفتم با تصور اینکه اجنه ی محله ی ما عروسی شان را در حمام دیگری بگیرند و ما مجبور نباشیم نگران لباسهایمان باشیم .
حالا ، شما هم یاری کنید و با ختم صلوات، اجنه را به محله ی دیگری هدایت بفرمائید تا مبادا دامن ریاست جمهوری ما لکه دار گردد و خواب اهل محل آشفته .به امید آن روز .....

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۵, پنجشنبه

ام القرای جهان......

دربزرگراه نیایش از کنار یک پراید می گذریم ، خانوم راننده و دوست همراهش، هردو، روسری هایشان، حتی دور گردن شان هم نیست .
کمی جلوتر سرنشین سمند نقره ای، شال را سپرده به دست باد ودر حال گل گفتن و گل شنیدن با پسرموسیخ سیخی راننده است .
دو خانوم نازنین با شال قرمزوسرخ آبی وآرایش غلیظ ، ایستاده اند کنار بزرگراه، لابد به قصد سوار شدن به تاکسی ورفتن سر کار.شما فکر بد نکنید.لابد.
یک پرادو مشکی با دو سرنشین آقای خانوم نما می ایستند پشت چراغ قرمز و صدای ترانه ی مکش مرگ مایی هم می پیچد در تمام خیابان .
پسرک فال فروش می آید نزدیکتروبه پسر جوانی که پشت رُل نشسته ، می گوید: آقا یک فال بخر. جوانک دست می کند در جیبش و یک پانصد تومانی می دهد به پسرک و می گوید : یک فال خودت بردار و بده به آن خانم راننده ی پراید کناری . خانم راننده دو تا بوق می زند ، لابد به نیت تشکر و آقا یک بوسه می فرستد با دست باد، لابد به مفهوم قدردانی . 
همان طور که دارد چشمانم از حدقه در می آید ، می پرسم : اینجا کجاست ؟ چه خبر است ؟ 
می خندد و می گوید : اُم القرای جهان اسلام . گفته اند که برای مبارزه با بدحجابی باید خون ریخته شود.(+)
می خندم ومی گویم : اگر اینجا،به جای من، آقای احمد خاتمی نشسته بود، قطعا کارش به سکته ی دوم نمی کشید.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۳, سه‌شنبه

به سلامتی عروس و داماد........

می گوید : مادرم از ساعت دوازده و نیم روز جمعه، که بی بی سی فارسی شروع کرد به پخش مراسم عروسی شاهزاده انگلیسی، نشست پای آن و تا ساعت پنج عصر از جایش تکان هم نخورد. وقتی گفتیم : ناهار نمی دهی؟ گفت : صبحانه تان را دیر خورده اید تا عصرصبر کنید. ساعت پنج که نمایش مراسم پایان یافت ، پدرم به طعنه گفت : مبارک باشد ،عروسی خوش گذشت ؟ و مادرم که بسیار مشعوف وهیجان زده به نظر می رسید، با ذوق و شوق گفت : خیلی خوب بود ، فقط ، یک چیزشان کم بود. می گوید : با تعجب پرسیدیم : چی؟ لباس عروسش کرایه ای بود ، یا جواهراتش سبک وزن ، شاید هم در دعوت گرفتن مهمان ها یا اجاره ی تالار، خساست به خرج داده بودند؟ کدامیک ؟ 
مادرش گفته است : هیچکدام ، این همه خرج کرده اند ، آنوقت زورشان آمده پیش پای عروس و داماد ، یک گوسفند بکشند.
..............................
راستی ، چرا فرهنگ این مردمان ، حتی در شادی ها هم ، با خون و مرگ و کشت و کشتار عجین شده است ؟ شما می دانید چرا ؟

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۲, دوشنبه

بن لادینیسم !

 روی شیشه عقب پراید سفید رنگش با خط خوش و درشتی نوشته است : کاش مرا جای تو می زدند یا زهرا
می پرسم: چرا اصلا باید کسی را می زدند که تو باشی یا کس دیگر؟می پرسم: این خشونت از کجا می آید؟
می پرسم : آیا ، آن زمان هم کسی به نام بن لادن وجود داشته است ؟ می پرسم : آیا بن لادن آن ها هم معلول خیلی علل بوده است ؟ می پرسم :  آیا بن لادن آن دوره هم ، در کشتزار خشونت ، به زدن و کشتن رسیده بوده است ؟ می پرسم : آیا با مرگ بن لادن آن روزها و با مرگ بن لادن این روزها، ریشه ی آن زدن ها و میراندن ها هم خواهد خشکید یا همواره نمادها هستند که می روند و اندیشه ها هستند که می مانند؟
می گوید : کاش مرا جای همه ی آن ها که در طول تاریخ قربانی خشونت شده اند ، قربانی می کردند. قربان آن ها بروم ، آن ها را نه .
نمی دانم چرا هر چه من می گویم ، باز هم برمی گردد سر خانه ی اولش .

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۱, یکشنبه

احمدی نژاد باید خوب دانسته باشد .....

علت قهر احمدی نژاد هرچه بوده وهرچه باشد وعلت آشتی اش هر چه بوده و هرچه هست ، آنقدرها هم نمی تواند مهم باشد . 
آیا به نتایج مطلوب و خواسته هایش رسیده است یا نه و آیا توانسته است زهر چشمی که احتمالا نقشه اش را چیده بوده بگیرد یا نه، هم ، چندان مهم نیست .
آیا عکس العمل طرفدارانش راضی اش کرده است یا نه و آیا از اینکه ده روز تمام توانسته است غایب مطرح رسانه ها گردد و این مطرح بودن خوشایندش بوده است یا نه ، هم خیلی نمی تواند مهم باشد .
آیا در این مدت دشمنانش را خوب از دوستانش تشخیص داده است یا نه و آیا قدر و قیمت ادا و اطوارش دستش آمده است و خریداران نازش را محک زده است یا نه ، باز هم چندان مهم نیست.
نه اینکه این ها مهم نباشند ، اما هیچکدام نباید به اندازه ی این تجربه ی تلخ برایش پند آموز باشد،که حتی اگر در مقابل رهبری که در این دو سال، آماج اصلی اعتراضات جنبش سبزی ها واقع شده است، نیز بایستد، نمی تواند محبوبیتی از جانب آن ها کسب کند و حتی یک رای از رای های ساختگی سیزده میلیونی میر حسین موسوی را به قول خودی ها و یک رای از رای های واقعی بیست و چهار میلیونی میر حسین موسوی را به قول جنبش سبزی ها ، در انتخابات آینده به خود و اعوان و انصارش اختصاص دهد .
این نتیجه هر چند به کام احمدی نژاد تلخ باشد اما به کام ملت سبز بسیار شیرین است که دیگر فریب این بازی ها را نمی خورد و این بار در انتخاب بد از بدتر، دل در گرو همان خوبی که بعد از انتخابات تازه فهمید چقدر بهتر بوده است ، می بندد و هیچ تردیدی به دل راه نمی دهد در انتخاب راهش .