۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۹, پنجشنبه

آقایان محترم ، هشدار ......

میز چوبی قهوه ای سوخته را گذاشته بودند کنار پنجره. شش صندلی لهستانی چیده بودند دورش. به شیشه های پنجره پرده های  پشت دری سفید با روبان بنفش پوشانده بودند و آن سوی پنجره گلدان های شمعدانی چیده بودند پر از گل های سرخ و سفید.
این منظره ی همیشگی تالار خانه ی عمه جان بود در تهران . هر وقت به میهمانی می آمدیم خانه شان، وقت خواب ، تشک ها را پهن می کردند پای میزوما کیف می کردیم از نوازش نسیم صبح که پاهای از گوشه ی لحاف بیرون مانده مان را از گوشه ی پنجره نیمه باز، قلقلک می داد .
بزرگ تر که شدیم دیگر نه پرده ها سفیدی آن کودکی ها را داشتند و نه شمعدانی ها به طراوت آن روزها گل می کردند. گویی آنها هم پیر شده بودند با عمه جان و شوهر عمه جان . دست غیبی هم جمع صندلی های لهستانی را که همیشه ی خدا زنجیروارحلقه می زدند دور میز،پریشان کرده بود و حالا دیگر یکی نشسته بود پای میز کامپیوتر نوه ی بزرگ و یکی شده بود چارپایه ی زیر پای عروس خانوم کوچک و یکی رفته بود پشت بام و شده بود تکیه گاه  دیش ماهواره . 
تنها جلال و جبروت باقیمانده در آن تالار مجلل کودکی های ما که هنوز پابرجا و مستحکم ایستاده بود و در امان مانده بود از دست تطاول گر روزگار ، همان میز چوبی قهوه ای سوخته ی بالای اتاق بود که حالا دیگر غریب و بی یارو یاور شده بود و کسی حتی دستی به سر و رویش هم نمی کشید جز عمه جان که هر بار وقت گردگیری آهی می کشید از اعماق دل و می گفت : آقا ، باید فکری کرد ، این میز دارد از درون می ریزد. موریانه ها بدجوری افتاده اند به جانش . ظاهرش سرحال و قبراق است اما صدای ناله های دل پایه های چوبی اش را من خوب می شنوم . آقا ، باید فکری به حال میز کرد.
وآقا،همیشه ی خدا،لبخند تلخی می زد و آه سردی می کشید و سری تکان می داد به تجربه و هیچ نمی گفت.
روزی که زیر پای میز خالی شد و پای شکسته ی آن، واژگونش کرد بر سر بستر بیماری آقا که همان جا پهن شده بود، تنها یک میز نشکست.جلال وجبروت وغرور وعظمت یک تالار نابود شد وتو گویی شیشه ی عمر آقا با سقوط میزترک برداشت که دیری نگذشت جانش را برداشت و رفت از این دیار فانی. ار آن روز به بعد، آن خانه دیگر هرگز خانه نشد برای صاحبان جدید میراث خوارش. 
موریانه ، نه پایه های میز را ، که بدجوری ریشه های خانه را جویده بود.
ارسال یک نظر