۱۳۹۱ آبان ۱۷, چهارشنبه

برایش قبر بخرید....

سرباز، برگه های روی میزرا زیر و رو کرد واز پشت همان روزنه ی کوچک و کدراتاق نگهبانی گفت: بگو پدرش بیاید.
: بچه که بود ، پدرش مرد.
بگو عمویش بیاید.
: عمویش بیمار است .
بگو برادرش بیاید.
: برادر ندارد.
پدربزرگ ؟
: چه خوب که به رحمت خدا رفت و این روزها را ندید.
هیچ مردی توی خانواده تان ندارید ؟
:  مرد ؟ !؟
سرش را انداخت پایین و زمزمه کنان ، با خودش فکر کرد هیچ مردی در خانواده شان پیدا می شود که تاب تحمل این درد را داشته باشد و کمرش نشکند از خبری که دهانی بی شرمانه، نجوا خواهد کرد به پچ پچه زیر گوشهایش ؟ ناامید راهش را کج کرد و دور شد از مقابل آن درهای بزرگ خوفناک.
تنها مرد فامیل بود که وقتی با نگاهی خالی و گم شده در نهانخانه ی چشم  و دست هایی بی کس و تنها ، از آن درِ مهیب رفت داخل، 55 ساله بود با قامتی ایستاده اما لرزان ، و بعد از یک ساعت که با یک ساک کهنه آمد بیرون ، گوژپشتی شده بود سپید موی که تو گویی هزار سال بر او رفته است در این سفر بی زمان و لامکان
یک ساک با چند تکه لباس و یک ساعت و یک تسبیح ..... و مادری که از آن روز تا همین الان ، بی آن که زنده باشد، می تواند راه برود ، نگاه کند، حرف بزند ، بخوابد ، بیدار شود ، بنشیند ، بگرید ، غصه بخورد و هی آه بکشد تا آخرِ دنیا.
خوش آمدی به جمع مادران مرده ی این مُلک ، مادر ستار*.

ارسال یک نظر