۱۳۹۲ مرداد ۲۲, سه‌شنبه

در تبعید....

وطن، یعنی جایی که وقتی در اوج درخشش و شهرت، با هر گام قیصر، نوای انتقام می نوازی ، و با چرخیدن هرچرخ موتور رضا موتوری، سوت زنان، به پیشواز مرگ می شتابی، و با بازشدن دهانِ گرسنه ی هر زخمِ کهنه ی داش آکل، آهنگین، در سوگ عشق می گریی، و جمعه ها خون می چکانی از ابرِ سیاه جای باران. بی خداحافظی حتی با رفیق، چمدان دست بگیری و جایش بگذاری به اختیار یا جبر، و بروی تا آن سوی آب ها، تا بیچارگی ها و دربدری ها، و سال ها طول بکشد برسی به دوباره شدن های همانی که روزگاری بودی، و بعد از 35 سال نبودن و در آستانه ی 74 سالگیِ بودن، وقتی با تمام غرور و ادعای پیغمبرگونه گی درستی پیش گویی هایت که گاه حتی آزار می دهد گوشِ شنیدن ها را، دلتنگی اش ، آن قدر کوچک و ناچیزت کند که بغض راه گلویت را بگیرد و اشک امانت را ببرد، و دردِ غریبانه گی چنان بیچاره ات کند که کابوسِ خواب هایت شود کوچه پس کوچه های خاکی و دیوارهای کاهگلی اش، و به خاکت اندازد بوی نای عصرهای تنهایی اش، وقتی می پرسند : چه جا گذاشتی آن جا اسفندیار منفردزاده؟
دلم خیلی سوخت برای بغض ها و اشک هایت اسفندیار، خیلی .
دلم خیلی سوخت ، هم برای تویی که رفته ای ، هم برای وطنی که جامانده.
ارسال یک نظر