۱۳۹۳ خرداد ۲۵, یکشنبه

ای کاش آن روز .......

 
در مرز پنچاه که باشی، حالا یکی دو سال کمتر یا بیشتر، خیلی حسرت ها می تواند به دلت مانده باشد که آخ اگر فلان می شد و وای اگر بهمان می کردم و دریغ که این گونه نشد و آوخ که آن چنان نگردید و افسوس که بدین سان پیش نرفت و واحسرتا که بدان سان نچرخید. 
در مرز پنجاه که باشی خیلی آه های کشیده داری که پشت سرت جامانده و یادشان که می کنی با تمام وجود می خواهی که عقربه ها برای یک بار هم که شده به عقب برگردند و امروز را به جای فردا برسانند به دیروز.
در مرز پنجاه که باشی خیلی پیش می آید که آرزوهای ناکام بپیچند توی دل یک آهِ بلند و بروند در هیبت دردی جانفرسا که چمدان به دست آمده به میهمانی تا توی خانه ی وجودت جا خوش کند و بماند تا هر وقت که شد.
در مرز پنجاه که باشی گاه حتی می توانی ای کاش هایت را ردیف کنی توی یک طومار بلند و کنارشان از 1 تا ...... را بنویسی به تشخیص اهم و فی الاهم.
در مرز پنجاه که باشی، حالا کمی کم یا بیش، و تقویم روی میزت برسد به 25 خرداد، مگر جز کشیدن یک آه ازعمیق ترین اعماق وجود و افسوس یک امید ناامید شده، کار دیگری می ماند جز خوردن حسرت ای کاش آن شب توی آزادی می ماندیم.

ارسال یک نظر