۱۳۹۳ خرداد ۲۰, سه‌شنبه

فرندلی تر ....

توی آن شلوغ پلوغی عصرِ بی آر تی تجریش به راه آهن که یکی نوزادِ توی بغلش بی هیچ وقفه ای زار می زند و مادر هم جز پیش پیش هیچ نمی کند، و دانشجویی با هول و هراسِ امتحان و عجله برای پیاده شدن ، کوله ی پر از کتاب سنگین اش را هی می کوبد توی دست و بال این و آن ، و زنی عصبانی پشت گوشی بد و بیراه را می کشد به جان آن که لابد پشت خط دارد بلندتر داد می زند، و پسرکی آمده در قسمت زنانه و با طمانینه سفره های دو نفره و چهار نفره و شش نفره و هشت نفره با رنگ های متنوع سفید و کرم و صورتی بدرنگ اش را به رخ می کشد و به پهنای صورتش لبخند می نشیند وقتی خانم مسنّی خواهش می کند که اندازه ی هشت نفره ها را نشانش بدهد و او هم با حوصله ای مثال زدنی لابلای آن فشار قبر دست هایش را به پهنای نصف عرض اتوبوس می گشاید و تای سفره را باز می کند و بالا و پایین می برد، و تازه پیشنهاد هم می دهد که اگر کسی خواست می تواند اندازه ی شش نفره ها را هم ببیند، سه تا خانوم حدودا هفتاد به بالا نشسته اند روبروی هم و یکی شان برای این که صدایش به گوش دوستانش برسد بلند داد می زند : هر وقت دوست داشتید با وایبرم تماس بگیرید، فرقی نمی کند که ایران باشم یا خارج ! ، و پاسخ دوستش شنیدنی تر است وقتی می گوید : من اصلا با وایبر حال نمی کنم، واتس آپ فرندلی تر است !!!!
هنوز لبخند ناشی از فرندلی تر از روی لب هایم محو نشده که صدای دینگ دینگ اس ام اس رسیده نگاهم را می دوزد به 8000 میلیارد بدهی رحیم مشایی، و ردّش می دود تا صورت دخترک روبرویی که در همان حال که پاسخ لبخند مرا می دهد، دست می کند لای موهایش که ریخته بیرون از آن شال سرخ آبی خوشرنگ و ناخواسته یکی از گوشی های هدفون توی گوشش می افتد روی شانه اش.
صدای حمید طالب زاده است که دارد می خواند :
همه چی آرومه ، غصه ها خوابیدن 
شک نداری دیگه ، تو به احساس من
همه چی آرومه ، من چه قدر خوشحالم 
پیشم هستی حالا ، به خودم می بالم 
تو به من دل بستی ، از چشات معلومه 
من چقدر خوشبختم ، همه چی آرومه !!!
ارسال یک نظر