۱۳۹۳ خرداد ۱۸, یکشنبه

نیم قرن و اندی .....

چقدر جای تو زیر این درخت ها خالی ست. درخت هایی که با دست کوچک باد تمام توت های سرخ را نثار قدم ها می کنند.
توت می خورم و شیرینی یاد تو می دود توی جانم و گونه هایم گل می اندازد از شرم حضور خاطراتت حتی.
توت می خورم و دلم می رود تا دورهایی که درد را می دواند در تارو پود تنم.
توت می خورم و اشک می سوزاند راه گونه هایم را .
توت می خورم و بغض می خراشد راه گلویم را .
توت می خورم و آه می بندد راه نفس هایم را .
توت می خورم و .....
..... 
دیر و دور نیست که سرخی دست های توتی من پاک شود ازهرچه رنگ، اما دیر و دور است ستردن سرخی از دست های خونینی که زمان را نیز یارای زدودن رنگ و ریای ش نیست . 
....
به راستی ما تاوان کدامین گناه را این گونه تلخ پرداختیم؟ تقاص کدامین جرم را چنین غمگننانه خندیدیم ؟ ما .....

پ ن : اگر بودی امروز پنجاه و سه ساله می شدی. یعنی نیم قرن و اندی ...
ارسال یک نظر