۱۳۹۶ شهریور ۲۴, جمعه

پیوندتان مبارک.....


گل آرایی ماشین عروس بی نظیر بود، آنقدری که می شد به جرات گفت هشتاد درصد مسافران داخل اتومبیل های در حال حرکت بزرگراه نیایش سابق و هاشمی رفسنجانی فعلی سرهاشان چرخیده بود به سمت آن 2017 BMW نقره ای .

از پنجره ی 206 آلبالویی براقی که چند قدم جلوتر از ماشین عروس پیش می رفت پسرک جوانی با دوربینی فوق حرفه ای آویزان بود و در آن ترافیک عصرگاهی بزرگراه نیایش سابق و هاشمی رفسنجانی فعلی چنان به کمرش پیچ و تاب می داد و زاویه ی دیدش را می گرداند که بی شک هیچ نقطه ی کوری در هیچ کجای این وصلت فرخنده از نظرها دور نمی ماند.

دو PORSCHE ی سفید و سیاه از چپ و راست این عروس و داماد خوشبخت را مشایعت می کردند در هیاهوی  بزرگراه نیایش سابق و هاشمی رفسنجانی فعلی ، سیاه سمت عروس سفید پوش و سفید سمت داماد سیاه پوش .

و در تمام طول مسیر، سرِعروس خانوم خم بود داخل گوشی ROSE GOLD پلاسش روی پروفایل کسی توی TELEGRAM اش و گوشه ی چشم داماد خیره مانده بود به عکس جدید دختر آلاگارسونی در صفحه ی INSTAGRAM اش در آن شلوغی بزرگراه نیایش سابق و هاشمی رفسنجانی فعلی.


حیف که بوق ماشین های پشت سر و ظرفیت محدود گوشی نوکیای فکسنی ام مجال گرفتن حتی یک عکس ناقابل را به من نداد از کاروانی چنین باشکوه و دیدبه و کبکبه که در مسیر شرق به غرب بزرگراه نیایش سابق و هاشمی رفسنجانی فعلی می رفت به سمت سرنوشت ......

۱۳۹۶ شهریور ۱۱, شنبه

اگه نقاشى بچه ها واقعیت داشت چی می شد .....


هیچوقت معنی بُعد را در نقاشی نمی فهمیدم و نفهمیدم ، برای همین هم بزرگترین کابوس دوران دبستانم نمره نقاشی بود. اولین تقلب زندگی ام را وقتی 9 ساله بودم و کلاس سوم ، سر امتحان نقاشی کردم. عکس روی جلد کتاب داستان "بچه ای که غذا نمی خورد " را که پدرم به عنوان جایزه شاگرد اولی ثلث دوم همان سال برایم خریده بود گذاشتم زیر ورقه سفید و از رویش کپی زدم و از بس دستم می لرزید از ترس ، مجبور شدم هزار بار خط های کج و کوله را با جوهر پاک کن آبی و قرمزم که تند و تند با زبانم خیسش می کردم  پاک کنم و دوباره بکشم و سر آخر هم یک ورقه ی کثیف که جای جایش سوراخ شده بود تحویل معلم بدهم.
امروز که این نقاشی ها را در یک کانال تلگرامی ویژه روانشناسان کودک دیدم تازه فهمیدم که در تمام این پنجاه و اندی سال فقط دچار توهم تنهایی بوده ام واین خبرها هم نبوده است اصلا .

۱۳۹۵ دی ۳۰, پنجشنبه

پلاسکو .... تهران ... ایران.....


گوینده ی شبکه خبر آن قدرغلیظ و از ته حلق می گوید: قدمت این ساختمان به بالای پنجاه سال می رسید که باورت می شود هر چیزی که به پنجاه سالگی رسیده باشد باید نیست و نابود شود. و ادامه می دهد که این ساختمان در سال 41 بنا شده و پنجاه و چهار ساله بوده است، و این یعنی چهار سال بزرگتر از من .
و این یعنی برای من هفت هشت ساله ی شهرستانی که سالی دوبار با خانواده ام می آمدم تهران تا مادرجان خریدهای فصلی تابستانی و زمستانی اش را از کوچه برلن و کوچه مهران و دنیس تریکو و باغ سپهسالار و فروشگاه فردوسی و بازار کویتی ها و فروشگاه ایران آن روزها بکند ، پلاسکو حکم نوجوان یازده دوازده ساله ای را داشته که به خوبی می توانست دل و دینم  را برباید  بی آن که بدانم، و هوش از سرم بپراند وقتی از پشت پنجره ی پیکان زرد قناری پدر زل می زدم به آن نئون بزرگ سر درش که یک شیشه ی کانادادرای بود و خط به خط نوشابه نازنجی اش پر می شد تا برسد به بالا و دوباره در یک چشم بر هم زدن تمام نوشابه اش می پرید.
در خیال کودکی هایم همیشه آخر آن نی درون نوشابه به لب های سرخ زن زیبایی می رسید که تکیه داده بر مردش با سیگار برگی در دست ، دل می برد و دلبر می ستاند. 
و این یعنی آخر رویا ، یعنی قاب عشق ، یعنی بربادرفته و سینما ، یعنی دیسکو و واریته ی غربی ، یعنی کاباره میامی ، یعنی هتل هبلتون ، یعنی گوگوش ، داریوش ، هایده ، گلپا ، یعنی میدان شهیاد ، یعنی لونا پارک ، یعنی ساختمان جام جم و خیابان پهلوی ، یعنی دانشگاه تهران و  یعنی تصویر نابی از دلخوشی ها و شادمانی تهرانی های دهه ی پنجاه شمسی.

پلاسکو برای من نه امروز که آن روزی فروریخت که منِ عاشق تهران در سالی به این شهر رسیدم که تهرانِ نه چندان خوشبخت بعد از انقلاب وآغشته در خون رفیق، درگیر راکت های صدام بود و موشک های جنگ، وهیچ نئونی که نشانی از رویا و خیال وعشق باشد نه در سر در پلاسکو که در هیچ کجای این کشور نمی درخشید برای هیچ دختر دانشجوی جوان بیست ساله و حتی هیچ زن پنجاه و یک ساله ای.

۱۳۹۵ دی ۲۰, دوشنبه

کاناپه ، انتخابات ، اوباما ، بی بی سی .....


می گوید بعد از چند سال دوباره دیشب نشسته پای بی بی سی و ویژه برنامه ی درگذشت آیت الله هاشمی را تا آخر تماشا کرده .
کاناپه ی کنار شومینه را نشان می دهد و با آب وتاب تعریف می کند که چطور تمام بعدازظهرهای سال هشتاد و هشت با عجله از سرِ کار برمی گشته و ولو می شده روی همین کاناپه که آن وقت ها روبروی تلویزیون بوده و زل می زده به بی بی سی تا ببیند بالاخره چه می شود و و کی راحت می شویم از دست اینها.
آهی از ته دل می کشد و نفرین می کند که خدا اوباما را لعنت کند که با مردم ایران همراهی نکرد و نشد آنچه باید می شد ، و انگشت اشاره اش را نشانه می رود به جایی کنار پنجره و می پرسد : انتخابات اردیبهشته یا خرداد ؟ بنظرت کاناپه را دوباره بذارمش اینجا ؟؟؟

۱۳۹۵ دی ۱, چهارشنبه

روز اول دی ماه ...


کلاغ به گردنش موجی داد و از لای برگ های خشک مدفون زیر برف ها دانه برچید.
سرم را چرخاندم درست مثل او و گردنم صدایی کرد و سر درد چند روزه ام خوب شد .
سال ها بود که دنبال نشانه ای از معجزه پیامبری می گشتم ، و حالا می دیدم که کلاغ یک نشانه است ، و کلاغ خود معجزه است، و کلاغ رسول پیامبران است. و دانه های لای برگ های خشکیده ی مدفونِ زیر برف جز آیات هیچ نیست.

۱۳۹۵ آذر ۲۲, دوشنبه

برایم نرگس بیاور و عشق ....


مثل این که دست ناپیدایی باشد که بیست آذر هر سال بکشاندم  پای بساط گل فروشی پیرمرد کنارخیابان و زمستان با لبخندی زرد و گرم در دل سپیدی نرگس ها خودش را بیندازد درآغوشم و مست شوم ازعطری که به تمامی خاطره است و بس ، امسال هم بی آن که حتی یادم باشد چه روزی از ماه است ، یک باره سبز شدم مقابل پیرمرد که با شال و کلاه ، زمستان می فروخت و رنگ می فروخت و عطر می فروخت و عشق می فروخت و یاد .