۱۳۹۳ تیر ۴, چهارشنبه

چیزی نیست ....

صدای داد و قال از کوچه می آید. نگرانی ما را که می بیند می گوید :  چیزی نیست ، بچه ها توی کوچه دارند دعوا می کنند.
سرِ چهارراه ، پشت چراغ قرمز، در ماشین کناری به طرز وحشتناکی کوبیده می شود، راننده اش نگاه هراسان ما را که می بیند با نیشخندی می گوید: چیزی نیست ، دعوای مان شد ، طبق معمول قهر کرد و رفت.
صدای افتادن و شکستن از طبقه بالا می آید، کنجکاوی مان را که می بیند، می گوید : چیزی نیست ، این همسایه طبقه ی بالایی ما با دخترش مشکل دارد.
سر کوچه با یک مانتوی دم دستی این پا و آن پا می کند و ما را که می بیند روسری را جوری می کشد یک طرف صورتش که کبودی پای چشمش گم شود از نظرها. در جواب مادر که می پرسد : مشکلی پیش آمده ؟ با بغضی فروخورده می گوید : نه ، چیزی نیست ، منتظرم ، بر می گردد. 
چقدر این چیزی نیست ها زیاد شده اند این روزها. چیزی نیست هایی که خیلی چیزها در دل شان خوابیده، اما تا می روی سراغ شان، خودشان را سُر می دهند پشت نیشخندی ، بغضی ، دردی و زیر سایه ی یک غم بزرگ آرام از کنارت می گذرند و گاه حتی لبخند هم به لب دارند.
راستی همین چیزی نیست ها نبوده که حالا شده اند خیلی چیزها؟؟؟

ارسال یک نظر