۱۳۹۰ خرداد ۱, یکشنبه

صد یعنی شرافت انسان............

صفحه که باز شد، ناگهان دلم لرزید، پلکم پرید وبرقِ چشم اختیار از دست داد وخیره شد به یک گوشه .گویی کسی آن گوشه با یک نجابت پنهان صدایم می کرد. گویی کسی آن گوشه چشم دوخته بود به چشمانم و ندایم می داد.گویی کسی آن گوشه با آن نگاه خیره ی لبخند، مفهوم عشق را به نظاره می نشاند. گویی کسی آن گوشه مِهر نگاه را به مُهر لب ها می سرود. گویی کسی آن گوشه احساس عاطفه را در دستهای محبت نشاء می کرد. گویی کسی آن گوشه با تمام وجود به پرنده های سبز صلح افراشته بر نامش دل می باخت. گویی کسی آن گوشه داشت با تمام مهربانی هایش زمزمه می کرد " زندگی را باید پیمود ، راه را باید زندگی کرد."
بغض که نشست برسرِ راه نفس ، تازه یادم آمد امروز صد روز است که آن نجابت پنهان ، نجیبانه دربند است و آن ندا قربانی .
تازه یادم آمد که امروز صد روز است که  آن نگاهِ خیره ی لبخند ،عاشق تراز پیش، عاشق آزادی است .
تازه یادم آمد که امروز صد روز است که آن مِهر، نشانده هر آن چه مُهر است بر تماشای خدا وآن قنوت ِعاطفه روبه آسمان تابیده تا عرش محبت.
تازه یادم آمد امروز صد روز است که آن پرنده های سبز صلح دلباخته در فلک الافلاک، نشسته اند به تمنای دانه های بخشایش باران کرامت.
تازه یادم آمد که امروز صد روز است که آن نگاه با تمام مهربانی ها، زندانی دیوارها و پنجره هاست و نه زندانی بهار و اقاقی و میخک ها.
تازه یادم آمد که امروز صد روز است که آن بزرگ ، زندگی را می پیماید بی هیچ شِکوه وشکایتی و راه را می زید بی هیچ هراس و آشوبی. صبور، مستحکم، پایدار وایستاده ، سبزِ سبزِ سبز.
ارسال یک نظر