۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۲, پنجشنبه

دیوانه ی بهارم، اما بهار ایران

دیوانه ی بهارم، اما بهار ایران
آن جا که آفتابش پاینده است و عریان
از بیستون برآید، تا رسم شب زداید
وز عاشقی سراید، جای عزا و حرمان
شور است در پیامش وز سرکشی مرامش
چون تیشه ای گشاید نقبی به قلب زندان
آزاد همچو فرهاد، بی تاب مثل فریاد
گیرد گلوی بیداد، بی اعتنا به بهتان
از خاوران چو خیزد، با وهــم ها ستیزد
تا تیرگی گریزد ازجای جای ایمان
ور ابر هم گشاید شولای خود، می آید
تا روی غنچه ها را بوسد به سـِحر باران
رگبار عشق ریزد بر خاک و پس گریزد
تا خاطره برآید، از خاک سربداران
آن جا که در قفس هم، در واپسین نفس هم
مرغ سحر ندارد پروا ز شب مداران
آواز بی قرارش، گیراندت چو آتش
گر اهل عشق باشی، راهی شوی به رضوان
الوند سربلندش، کارون و هم سهندش
دارند نطفه هایی از درّ ناب و غلتان
آن جا که گر چه اندوه، شد گاه و گاه انبوه
فریاد خلق نستوه، بالیده تا به عصیان
رغم غبار غربت، بر دفتر پریشم
من شاعر بهارم، تنها بهار ایران
"ویدا فرهودی "
ارسال یک نظر