۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۵, پنجشنبه

ام القرای جهان......

دربزرگراه نیایش از کنار یک پراید می گذریم ، خانوم راننده و دوست همراهش، هردو، روسری هایشان، حتی دور گردن شان هم نیست .
کمی جلوتر سرنشین سمند نقره ای، شال را سپرده به دست باد ودر حال گل گفتن و گل شنیدن با پسرموسیخ سیخی راننده است .
دو خانوم نازنین با شال قرمزوسرخ آبی وآرایش غلیظ ، ایستاده اند کنار بزرگراه، لابد به قصد سوار شدن به تاکسی ورفتن سر کار.شما فکر بد نکنید.لابد.
یک پرادو مشکی با دو سرنشین آقای خانوم نما می ایستند پشت چراغ قرمز و صدای ترانه ی مکش مرگ مایی هم می پیچد در تمام خیابان .
پسرک فال فروش می آید نزدیکتروبه پسر جوانی که پشت رُل نشسته ، می گوید: آقا یک فال بخر. جوانک دست می کند در جیبش و یک پانصد تومانی می دهد به پسرک و می گوید : یک فال خودت بردار و بده به آن خانم راننده ی پراید کناری . خانم راننده دو تا بوق می زند ، لابد به نیت تشکر و آقا یک بوسه می فرستد با دست باد، لابد به مفهوم قدردانی . 
همان طور که دارد چشمانم از حدقه در می آید ، می پرسم : اینجا کجاست ؟ چه خبر است ؟ 
می خندد و می گوید : اُم القرای جهان اسلام . گفته اند که برای مبارزه با بدحجابی باید خون ریخته شود.(+)
می خندم ومی گویم : اگر اینجا،به جای من، آقای احمد خاتمی نشسته بود، قطعا کارش به سکته ی دوم نمی کشید.
ارسال یک نظر