۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۷, شنبه

دفع جن تضمینی

بچه تر که بودم ، در همسایگی مان یک حمام عمومی بود، خاله ها و خانباجی ها معتقد بودند شب ها،جن ها در حمام ، عروسی می گیرند. عصر به عصر که با مادرم از مقابل درهای چوبی دالان بزرگ حمام رد می شدیم ، در دلم غوغایی به پا می شد از حسرت دانستن اینکه در انتهای دالان ، چه خبر است و عروس و داماد اجنه چه شکل و شمایلی دارند و چند نفر مهمان برای عروسی آمده اند و مطرب شان کیست و سازشان چیست . در عین حال که می ترسیدم ، اما دلم می خواست حتی برای یک بار هم که شده ، بتوانم عروسی جن ها را از نزدیک ببینم . یک پیراهن حریر نارنجی داشتم بسیار چین و واچین ، که در همان عالم کودکی لباس سیندرلایم بود و رویای شاهزاده ی اسب سوارم، تنها با آن معنا می یافت.
مصیبت من دقیقا از روزی شروع شد که که خاله ام گفت : جن ها آخر شب ، می آیند سراغ کمد لباس آدم ها و پیراهن آن ها را می پوشند برای عروسی و صبح زود، قبل از آنکه آدم ها بیدار شوند، لباس را پس می آورند. 
از آن روز به بعد ، شب ها قبل از خواب، از ترس اینکه مبادا ، اجنه پیراهن مرا برای دختربچه هایشان ببرند ، درِ کمدم را قفل می کردم و کلیدش را می گذاشتم زیربالشم .و صبح اولین کارم حصول اطمینان از وجود کلید بود سرجایش . نگرانی و دلشوره ی من از وقتی بیشتر شد که یکی گفت : اجنه برای گشودن در، نیاز به کلید ندارند. طفلک منِ کوچولو که مجبور بودم تا صبح ، سه یا چهار بار از خواب بپرم و به سراغ پیراهنم در کمد بروم، تا مطمئن شوم که سرجایش آویزان است و به این هم بسنده نکنم و صبح ها، زیر نور خورشید، با دقت لباسم را وارسی کنم تا مبادا لکه ی شربتی ، رد پای آبِ میوه ای ، چربی شیرینی ای و هزار چیز دیگر بر روی دامنش ننشسته باشد . اما از وقتی که شنیدم با گفتن بسم الله ، اجنه پا می گذارند به فرار ومتواری می شوند ، خیالم راحت تر شد. عصرها که با مادرم از دم در حمام می گذشتیم ، تند و تند بسم الله می گفتم با تصور اینکه اجنه ی محله ی ما عروسی شان را در حمام دیگری بگیرند و ما مجبور نباشیم نگران لباسهایمان باشیم .
حالا ، شما هم یاری کنید و با ختم صلوات، اجنه را به محله ی دیگری هدایت بفرمائید تا مبادا دامن ریاست جمهوری ما لکه دار گردد و خواب اهل محل آشفته .به امید آن روز .....
ارسال یک نظر