۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۸, یکشنبه

از کجا به کجا ؟؟؟

با داد و بیداد از اتاق آمد بیرون، شاید هم انداختندش بیرون. تمام تنش می لرزید.رنگ ورویش شده بودعین گچ. لب هایش به مرده می مانست.پاهایش نا نداشت ودست هایش یخِ یخِ یخ بود.قطره های اشک سیلاب وار می ریخت روی گونه هایش.همان بیرون اتاق ولو شد روی زمین خاکی. زمان، خرداد سال 63 بود. مکان، محوطه ی کنارشهربازی پارک وی،اول خیابان سئول. 
هم نسلان من خوب می شناختند آن جا را. مخصوصا اگر در آن روزها ، کس و کارشان در اسارت بود. آن محوطه ، قسمتی از زندان اوین بود، با فاصله وجدا از زندان اصلی. خانواده هایی که برای ملاقات عزیزان شان می آمدند، در یکی از اتاق های همان جا مدارک شان را ارائه می کردند و بعد از تشریفات لازم و بازرسی بدنی، وپس ازتحویل چیزهایی که آورده بودند، از در پشت سوار مینی بوس می شدند و می رفتند به سمت اوین برای ملاقات. 
آن روز در آن ماه خرداد 63 ، ظاهرا اتفاق جدیدی در شرف وقوع بود که منجر شده بود به آن صحنه ی دلخراش و آن چیزی نبود جز ارشاد بعضی از خانواده ها توسط یک آقای به اصطلاح روحانی .که ایشان البته با حسن نیت فراوان ، به همسران زندانیانی که جوان تر بودند و برو رویی هم داشتند ، تحت این عنوان ، که چون شوهرشان مرتد شده است وکافر، پس صیغه ی عقد آن ها باطل شده وتا مادامی که مرد جوان شان توبه نفرماید ، عقد باطل می ماند، اول زنان را تشویق می کردند به ترغیب همسران شان برای تواب شدن و درصورت عدم موفقیت، پیشنهاد جاری نمودن خطبه ی عقد موقت و صیغه شدن می نمودند به آن بانوی جوان برای خود یا یکی از برادران زحمتکش و جان برکف . 
حکایت آن اشک ها و آن ضجه ها و آن ناله ها و آن تن لرزه ها، حکایت پشت دیوارهای بلند آن روزها بود و تکرار آن حکایت ، حکایت خطبه های نمازجمعه ی این روزها . از کجا به کجا رسیده ایم اما .......
ارسال یک نظر