۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۹, دوشنبه

می خواهم پسرم جا پای پدرش بگذارد.....

بچه سال است با چهره ای گندمگون و چشمانی که نه سبز است ، نه میشی و نه عسلی . ایستاده کنار تابلوی ایستگاه اتوبوس و این پا و آن پا می کند. چشمان نگرانش، نشان از انتظار دارد و دستان پینه بسته اش، نشان ازاستیصال. آرام خودش را می لغزاند کنارم و زیر گوشم می گوید : خانم ، اتوبوس کی می آید ؟ می گویم : نمی دانم ، باید دیگر برسد . مدرسه ات دیر شده؟
سرش را با شرم می اندازد پایین و با لبخندی خجالتی می گوید : نه ، مدرسه نمی روم . سه سال است به شوهرم داده اند.
با تعجب می گویم : مگر چند سال داری ؟ جوری که به سختی می شنوم ، می گوید : پانزده سال .
درس هم خوانده ای ؟ تا قبل از اینکه مادرم بمیرد ، مدرسه می رفتم .
چطور شد که شوهر کردی ؟ سرخ می شود وبا شرم می گوید : مادرم که سرِ زا رفت ، برادرکم ماند وچهاربچه ی دیگر. من بزرگه بودم . پدرم که خواست زن تازه بگیرد، مادرزنش گفت : باید من را شوهر بدهند تا برادرکم را هم با خرج شوهرم بزرگ کنم. پدرم هم با قهوه چی صحبت کرد که من بشوم زن سومش، به شرطی که خرج برادرکم را هم بدهد. آخر بچه ی نوزاد خرجش زیاد است. خب ، من هم شوهر کردم به قهوه چی و دیگر مدرسه نرفتم .
شوهرت چند سالش است ؟ نمی دانم،اما پیر است، وقتی می خندد، دندان های زردش یکی در میان است. پنج ماه است زندان افتاده. حب تریاک ازش گرفته اند خانوم . می گفت : با دو تا چای قند پهلو که زندگی سه زن و هشت بچه نمی گذرد . برای مشتریهایش حب می آورد.
دوستش داری؟ آری ، آدم خوبی است . با خداست .
حالا اینجا چه می کنی ؟ چهره اش گلگون می شود و چشمانش برق می زند : فرستاده دنبالم برای ملاقات شرعی . هر دو هفته یک بار، یکی مان را می خواهد. می گوید: خدا گفته اگر بتوانی عدالت را اجرا کنی باید سه تا زن بگیری .
تازه یک خبر خوش هم برایش دارم . بچه مان شده است ، خانوم. دعا می کنم به حق علی، پسر باشد. می خواهم پسرکم جا پای پدرش بگذارد . تو هم دعا کن خانوم جان . تو هم دعا کن .
و من دعا می کنم برای پسری که نطفه اش در زندان بسته شده ، که جا پای پدرش بگذارد.........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!
ارسال یک نظر