۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۳, سه‌شنبه

به سلامتی عروس و داماد........

می گوید : مادرم از ساعت دوازده و نیم روز جمعه، که بی بی سی فارسی شروع کرد به پخش مراسم عروسی شاهزاده انگلیسی، نشست پای آن و تا ساعت پنج عصر از جایش تکان هم نخورد. وقتی گفتیم : ناهار نمی دهی؟ گفت : صبحانه تان را دیر خورده اید تا عصرصبر کنید. ساعت پنج که نمایش مراسم پایان یافت ، پدرم به طعنه گفت : مبارک باشد ،عروسی خوش گذشت ؟ و مادرم که بسیار مشعوف وهیجان زده به نظر می رسید، با ذوق و شوق گفت : خیلی خوب بود ، فقط ، یک چیزشان کم بود. می گوید : با تعجب پرسیدیم : چی؟ لباس عروسش کرایه ای بود ، یا جواهراتش سبک وزن ، شاید هم در دعوت گرفتن مهمان ها یا اجاره ی تالار، خساست به خرج داده بودند؟ کدامیک ؟ 
مادرش گفته است : هیچکدام ، این همه خرج کرده اند ، آنوقت زورشان آمده پیش پای عروس و داماد ، یک گوسفند بکشند.
..............................
راستی ، چرا فرهنگ این مردمان ، حتی در شادی ها هم ، با خون و مرگ و کشت و کشتار عجین شده است ؟ شما می دانید چرا ؟
ارسال یک نظر