۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۴, شنبه

کاش عشق درمان همه چیز بود حتی ......

نامه ی خواهر آمنه به آقای مصطفایی را که می خوانی دلت می لرزد. بدجور هم می لرزد .(+)
از اینکه فرزند خانواده ای باشی که پدرت حتی ترا از کشتن یک پشه برحذر دارد و حالا به جایی برسی که برای تقاص یک عمر محرومیت از تماشای خورشید و تمنای مهتاب ، بخواهی چشمانی را از دیدن جهان محروم کنی ، دلت می گیرد ، بدجور هم می گیرد.
وقتی می نویسد : دلم مي خواست مجيد موحدي طي اين شش سال واندي کمي مي آموخت اما نه وي نه خانواده اش نياموختند چون جزايي نيافتند !!!!!!!!!!!!! کاش با پاسخ سخت به خشونت در امان نبوديم واز ترس جزا؟؟؟؟؟!!!! کاش حق با پدر ومادرم بود وعشق درمان همه چيز!!!!!!!!
بیشتر به این نتیجه می رسی که آن قدر که آمنه از ندانستن و نخواستن به دانستن مجید دلش سوخته است از غلیان اسید در چشمخانه و بُرندگی اسید بر گونه و تیزی اسید بر لب ، نسوخته است . این که خانواده مجید حتی یک بار هم لب به عذرخواهی نگشوده اند و حتی لابد خود آمنه را هم مقصر دانسته اند در اتفاقی که افتاده که لابد دخترک چشم سفید چه کرده با پسرنازنین مان که او مجبور به این کار شده و توجیه و توجیه وتوجیه ، بیشتر دلت را می سوزاند. 
براستی ، چرا کسی پیدا نمی شود که از کودکی شجاعت پذیرش اشتباه را به ما بیاموزد و عذر تقصیر خواستن را و هزینه ی خطا پرداختن را . 
چرا همواره پدرها، مادرها، مربی ها و معلم ها در تلاش اند که روش های پاک کردن مسئله را به ما بیاموزند و راه های محو کردن آثارتقصیر را.
کار آمنه و مجید با قصاص و بی قصاص دیگر تمام شده است. اما کاش یاد بگیریم که برای حفظ حرمت آمنه ها و مجیدهای فرداها ، با کودکان مان آن نکنیم که با ما کردند.
ارسال یک نظر