۱۳۹۰ خرداد ۳, سه‌شنبه

احترام پنهان ......

سوار ماشینش که شدم، فکر کردم چقدر زیبا بود که آقای راننده به مناسبت این روز به همه ی مسافران خانم تبریک می گفت. اما راننده اخموتر از آن به نظر می آمد که اهل این حرف ها باشد. رادیو جوان داشت مزه پراکنی می کرد و گه گاه کنایه های طنزگونه ی جالب و بی خطری به عالم وآدم می زد وهرکدام ازما مسافران گاهی لبخند محوی می نشست بر گوشه ی لبهامان.اما راننده همچنان برعهد عصبانیت خود پابرجا بود وهیچ تبسمی حتی از گوشه ی لبش هم نمی گذشت. 
وقت پیاده شدن،پرسیدم : چقدر تقدیم کنم؟ کرایه آن مسیر معمولا ششصد تومان بود. اما از آن جایی که مدت ها بود با وسیله ی شخصی تردد می کردم، شک داشتم به میزان افزایش کرایه در یک ماهه اخیر. پول های مچاله در دستانم به هشتصد هم می رسید اما تردید، دست به کیفم کرد. آرام چیزی گفت که شک ام را به یقین تبدیل کرد در عدم اطمینان به گوش هایم. دوباره پرسیدم : ببخشید چقدر؟ همان شنیده دوباره نشست در گوشم.دویست و پنجاه تومان. با تعجب گفتم : اشتباه نمی کنید! خیلی کم می گویید! با همان جدیت گفت : امروز نیم بها می گیرم .
عرق شرم، اسکناس های مچاله را خیس کرد در مشت ناگشوده ام. 
همیشه که نباید بلند بلند لبخند زد احساسات پاک قلبی را. گاهی هم حتی می توان زیر خشم نگاه، پنهان کرد معنای واقعی تکریم انسان را.
ارسال یک نظر