۱۳۹۰ تیر ۹, پنجشنبه

تصورش رو بکُن ........

 پرده هایی که برای اتاق کارمندان آورده اند با پرده های اتاق مدیران فرق می کند. آقای نصاب می گوید: این ها متری هجده هزار تومان است و آن ها متری سی هزار تومان.
همکارم می گوید : خوبه که انقلاب شده ، اگر زمان شاه بود چه کار می کردند؟
آقای نصاب با خونسردی می گوید : هیچ کار، آن موقع که دیگر پرده لازم نبود، روی پشت بام برای تان صندلی می گذاشتند حمام آفتاب بگیرید.

۱۳۹۰ تیر ۷, سه‌شنبه

امان از این همه اعتبار....

برای پوشش خبری برگزاری یک جشنواره ی فرهنگی ، دعوت شده است به نشست مطبوعاتی.
هنگام ورود کارت معتبر خواسته اند. کارت خبرنگاری اش را داده ، گفته اند : نه ، این که معتبر نیست، یا کارت ملی یا گواهینامه. 

۱۳۹۰ تیر ۶, دوشنبه

چقدر خوشبختیم ؟؟؟؟

برنامه "جوان ایرانی سلام" رادیو جوان از مردم می پرسد : چرا احساس خوشبختی می کنید؟
هیچ کس یا جرات نمی کند یا دوست ندارد بگوید یا اگر هم گفته باشد پخش نمی کنند که : کدام خوشبختی ؟
همه مصاحبه شوندگان، ظاهرا شادند وخوشبخت. آقای اولی می گوید: چون سالم هستم ومی توانم مایحتاج خانواده ام را تامین کنم. آقای دومی می گوید : من شهرستانی هستم،خوشبختم چون توانسته ام مادر مریضم را بیاورم تهران برای مداوا. آقای سومی می گوید: چون مشغول به کار هستم و می توانم از راه حلال نیازهای خود و خانواده ام را تامین کنم و محتاج کسی نشوم .چهارمی می گوید : خدا را شکر ، زن و بچه های خوبی دارم .
با خود فکر می کنم چقدر سطح توقعات مردم از زندگی پایین آمده که داشتن شغل و بیکار نبودن و کسب درآمد حلال که حق مسلم هر انسانی است وامکان درمان مریض توسط یک دکتر مجرب دریک شهردیگرکه برای آمدن به آن جا باید کلی دردسر کشید ورنج سفر متحمل شد وهزینه کرد، شده است خوشبختی.
با خود فکر می کنم چقدرخودخواهی ازسرورویمان می بارد که فقط به فکر خود و خانواده مان هستیم و هیچ کس نمی گوید : چون غمخوار دیگران هستم و دوستشان دارم و دلم برایشان می تپد و از رنج شان دلم به درد می آید واز اشک یتیمی دلم می لرزد واز لبخند کودک گمشده ای که مادرش را یافته است اشک می نشیند بر گوشه ی چشمانم ،خوشبختم . هیچ کس نمی گوید : چون تمام تلاشم را در انجام کارها و مسئولیت هایم به کار می گیرم و برای جامعه ام مفید هستم، وجدانم راحت است وخوشبختم . هیچ کس نمی گوید : چون دلِ دل شکسته ای را بند زده ام و لبخندی بر لبش نشانده ام ،احساس خوشبختی می کنم. هیچ کس نمی گوید : چون گره از مشکل گرفتاری گشوده ام، خوشبختم . و هیچ کس نمی گوید چون در کشوری زندگی می کنم که مردمان خوبی دارد که با عاطفه و مهربانی هایشان ، پشت و پناه همنوعان شان هستند ودرخوشی وناخوشی به داد هم می رسند، احساس خوشبختی می کنم .
چرا دایره خوشبختی ما این روزها اینقدر تنگ شده است ؟؟؟

۱۳۹۰ تیر ۵, یکشنبه

وقتی سوراخ موش هم ناامن می شود....

خانه ی خانوم جان سه تا انباری داشت. دوتایش گوشه ی حیاط بودند وبزرگ تر ویکی پشت مطبخ بود وکوچکتر. انباری پشت مطبخ همیشه تاریک بود و کورسوی روشنایی اش از روزنه ای بود در سقف بلندش که در ساعاتی از روز، آفتاب را به انباری میهمان می کرد . کنج تاریک انباری محل امنی بود برای پنهان کردن عروسک ها از دست غیر و چشم نامحرم .و همین کشف بزرگ راه ما دخترکان کوچک را باز کرده بود به زوایای پنهان آن ،اما همیشه خوف دو چیز ریشه می دواند در تن و روح مان . اول تاریکی و دوم ، صدای چرت و چرتی که آن وقت ها می گفتند جن است و بعدترها فهمیدیم ، موش نازنینی است که انباری قلمرو قدرتش است و سیطره ی سلطنتش.
بعدترها که پسر عمه جان بزرگتر شد ورفت کلاس های فنی حرفه ای و دوره ی سیم کشی گذراند وشد مهندس برق فامیل، شیرینی گواهینامه اش شد لامپ 40 واتی که آویخته شد از حنجره ی همیشه فریاد رو به آسمان سقف گنبدی انباری و این طور شد که جای پای ادیسون ماند به یادگار در عمق تمدن کهنسال ایرانی. انباری هم که حالا دیگر با بزرگ تر شدن ما، جای عروسک هایش را داده بود به نامه های عاشقانه ی پنهان پسرک های همسایه، امنیتش از دست رفت برای ما تازه بالغین نوجوان و آسه رفتن ها و آسه آمدن هایمان عیان شد در پیش چشم خلق .
اما مصیبت عظما از روزی آغاز شد که خانوم جان دو عدد فضله موش بی همتا دید درگونی برنج و واویلایی شد خانه از دست موش و آبا و اجداد موش .
گرد مرگ موش نشست بر سروروی خانه وتله موش ها جا خوش کردند درهرگوشه و کنار.
هیچ یادم نمی رود روزی را که برای انتقال اسرار نهان خود به محلی امن تر، وارد انباری شدم و در گوشه ای تاریک ، دو منجوق سرخ کوچک را دیدم که زل زده بود به هرچه نامش شاید آدم باشد و قلبی که در سینه بالا و پایین می پرید ونفسی که به شماره افتاده بود . یک پای موش بیچاره گیر کرده بود در تله و آن که تا دیروز در انباری تاریک جولان می داد و خدا را بنده نبود ، به چنان حال و روز زاری افتاده بود که دل سنگ برایش کباب می شد . اگر چه دلم سخت برایش سوخته بود ، اما نه در من جسارت نزدیک رفتن و رهایی اش بود و نه اعتماد به کسی از بچه ها داشتم که با اعلام عمومی این کشف گرانقدر، مسبب آزادی اش گردم. بزرگترها هم که تکلیف شان از پیش معلوم بود . پس آرام  در انباری را بستم و وداع کردم با موش و هر آن چه در ملک بلامنازعش داشت .
ظاهرا چند روز بعد،خانوم جان فاتحانه،جارو وخاک اندازبه دست،از انباری می زند بیرون بایک موش مرده ی خاکستری وهلهله ای برپا می شود برای این فتح المبین. وتا عصرآن روز، جناب موش وقد وقواره ودست وپا وگوش ومویش می شود نقل محفل خاله ها وخانباجی ها.
سالهای متمادی  از آن روزها می گذرد و دیگر نه از موش نشانی مانده است و نه از خانوم جان و نه از انباری خانه ی خانوم جان، اما، آن نگاه ملتمس وآن عجز گیرافتادن، چیزی نیست که از ذهن و خاطر من برود و نشانی از نشانش نباشد هرگز. مخصوصا وقتی به بعضی ها فکر می کنم و تصور تصویرشان را می کنم در گوشه ی انباری ناامن خانه شان .

۱۳۹۰ تیر ۴, شنبه

درد ما گرسنگی نیست ، انسان است ...



پای اینترنت شرکت نشسته ام ودارم خبرهای مربوط به اعتصاب غذا را می خوانم. بیانیه هاوتقاضاهای گروه های مختلف مطبوعاتی،جامعه پزشکی،اساتیدعلمی وفعالان سیاسی وافراد صاحب نامی چون محمد خاتمی وآیت الله بیات زنجانی وفرزندان آقایان موسوی و کروبی وانجمن فلان و جمعیت بهمان را که درخواست پایان اعتصاب غذا و حفظ جان و سلامتی عزیزان دربند را دارند ویادآوری این که وجود نازنین این عزیزان برای روزهای بعد از پیروزی چقدرمی تواند مفید باشد.
نظرات و تجربیات مختلف افراد موافق ومخالف اعتصاب را می خوانم که بعضی هاشان مثل آقای نوری زاد تجربه ی مشابهی نیز داشته اند واینکه چگونه 12 نفر می شود 19 نفروچگونه ایرانیان خارج ازکشورمی خواهند با شرکت در برنامه های اعتراضی کمپین سبز در روز شنبه 25 ژوئن در 25 شهر دنیا،و با حمل نماد های سیاه، صدای فریاد واعتراض این زندانیان سرافراز را از قعر زندان های ایران به گوش جهانیان برسانند وحمایت قاطع خود را از اعتصاب غذای زندانیان سیاسی اعلام کنند.
در ادامه به یک مطلب کاملا علمی می رسم  درخصوص این که بعد از چند روز گرسنگی،چه اتفاقی برای بدن می افتد و چگونگی  زنده بودن افراد در این فرایند را توضیح می دهد : که بدن در واقع "خود" را مصرف می کند. که پس از حدود سه روز، کبد شروع به شکستن چربی های بدن می کند. که بدن برای جبران این واکنش، متابولیسم خود را کند می کند، ولی پس از حدود سه هفته ناگزیر می شود ماهیچه ها و اندام های حیاتی خود را برای کسب انرژی بکاود ومصرف کند. که به تدریج پوست بدن مومی شکل می شود و بدن از خود بویی ترش متصاعد می کند و نفس بوی شیرینی همچون بوی گلابی می گیرد. 
که مرگ شخص درپی بی آبی، تحلیل بدن واز کار افتادن دردناک اندام های درونی و بیش ازهر چیز کلیه ها و کبد فرا می رسد.
همینطور که هی می خوانم وهی چشمهایم بیشتر سیاهی می رود وضربان قلبم تندترمی زند وچهره ام سرخ ترمی شود ودهانم خشک ترمی گردد وروحم آزرده ترمی شود وتنم مچاله تر. ناگهان از بالای مونیتورش سربلند می کند ومی پرسد: راستی، دیگر این برنامه را پخش نمی کنند یا ساعتش عوض شده؟
سوزن نگاهم را گیج و منگ می دوزم درچشمانش وبا رنج نشسته دربغض فروخورده ام ، می پرسم : کدام برنامه را؟
آرام و با چهره ای خونسرد می گوید: بفرمائید شام را !!!

۱۳۹۰ تیر ۳, جمعه

حکایت طوطی ها ی بیدار و بازرگان های خواب ...

حکایت طوطی و بازرگان را چند بار خوانده اید یا پای قصه اش نشسته اید؟
چند باردردل ،به هوش وذکاوت طوطی های آزاد که بعد ازشنیدن روایت تلخ اسارت دوست شان از زبان بازرگان، با زبان بی زبانی، راهِ چاره یاد یارِدربندشان دادند، آفرین گفته اید؟ 
چند باردردل ،به حماقت وکُندذهنی بازرگان که با ساده لوحی تمام ،ایما واشارت های طوطیان را نفهمید، خندیده اید؟
چند باردردل ،به تیزبینی وهوشمندی طوطی دربند که پیام یارانش را به زیباترین شکل ممکن ،به گوش جان شنید وآویزه ی ذهن کرد واز آن درس آموخت، آفرین گفته اید؟
هیچ فکرکرده اید که شاید، آن دوازده نفر زندانی جان برکف، با اعتصاب غذایشان، خواسته باشند حکایت کهنه ی طوطی و بازرگان را واژگونه روایت کنند و این بار پیامی نو ازدربندیان به آزادگان برسانند؟؟؟

۱۳۹۰ تیر ۱, چهارشنبه

از منظر سوم ............

در بحث تاریخی حجاب، طی سی سال گذشته دو اتفاق بد از منظر دو گروه افتاده است . 
از نگاه گروهی اززنان ودختران امروز جامعه : ازاول هم مادران وخواهران ما نباید حجاب اجباری را می پذیرفتند وگردن خم می کردند زیربار زورِ پوشش اسلامی وچادر وچاقچور وروسری، تا کار به اینجاها نمی رسید که این ها این قدر پررو شوند که هرروز بخواهند یک ادا واطوار تازه دربیاورند برای ما وما هم مجبور شویم مثل اجداد خود، برای بدست آوردن حقوق مسلم مان در انتخاب لباس وپوشش بجنگیم و تلفات بدهیم . 
از نگاه گروهی ازبرادران مسئول : ازاول هم نباید مسئولین وقت کوتاه می آمدند ودرتعیین نوع حجاب تعلل می کردند وشل می گرفتند، باید قاطع ومحکم، یک کلام می گفتند چادروخلاص ، تا کار به اینحاها نمی رسید که این ها این قدر پررو شوند که هرروز بخواهند یک ادا و اطوار تازه دربیاورند برای ما وما هم مجبور شویم که هی پای مسئله ناموس وغیرت وامنیت را بکشیم وسط و پاسخگو باشیم جهت تنویر اذهان عمومی. 
از نگاه یک ناظر خارجی بیطرف : این روزها، چقدرمردم ایران پررو شده اند و ادا اطواری !!!!

۱۳۹۰ خرداد ۳۱, سه‌شنبه

خسته نشدید از سی سال مبارزه ی بی سرانجام ؟؟؟

دانشگاه ِسال های بعد از انقلاب و انقلاب فرهنگی، تقریبا چیزی کم از زندان نداشت.با وجود اینکه دانشجویان از هفت خوان رستم می گذشتند و بعد از تائید صلاحیت های از بقال سر گذر تا مسئول پرورشی مدرسه و تا پیشنماز مسجد محل و تا امام جمعه شهر گرفته، تا بررسی پرونده ی جد و آباد و سوابق قضایی همسایه های یمین و یسار و درنهایت مورد تائید بودن از تمامی جنبه های سیاسی،اخلاقی،اجتماعی، مذهبی و....... می توانستند پا در عرصه ی علم و دانش گذارند، باز هم به چشم مجرم به آن ها نگاه می شد و مدام چشم هایی می پاییدندَت تا مبادا پایت کمی چپ تر ازمعمول به راست بچرخد. 
فضا، فضای مچ گیری بود و حال گیری و کمیته انضباطی و حراست و هزار درد بی درمان دیگر.
با وجود آنکه در آن دوره تعریف حجاب چه در دانشگاه و چه در جامعه هزار بار با این روزها تفاوت داشت و مانتوهای گشاد و بلند که در راه پله ها نقش جارو را بازی می کردند و درموارد لزوم نقش زیراندازرا، و مقنعه های تا کمر رسیده سیاه و سورمه ای و قهوه ای نشانه ای از حجاب بدتر به حساب می آمد در مقابل حجاب برتر که چادر بود و چون نگینی شما خواهر نازنین را دربر می گرفت و چون مرواریدی در صدف غلتان ،می غلتاند، مرسوم بود ، باز هم مسئولین نازنین دانشگاه دائم نگران برادران دانشجو بودند که مبادا وقتی از کنار خواهری رد می شوند خدایی ناکرده نفس گرم آن خواهر را دست غفلت باد برساند به گونه ی برادر و واویلا شود از اسلامی که به خطر می افتد و جامعه ی که در سرازیری انحطاط می لغزد.
با وجود تمام تدابیر متخذه و مراقبت های لازمه و امر به معروف و نهی از منکرهای نکیر و منکرهای مامور در دانشگاه، باز هم اتوبوس گازوئیلی قراضه ی خط چهارده آن روزها که مسیر چهارراه ولیعصر تا پل سید خندان را گز می کرد، شده بود میعادگاه عاشقان دانشجو، آن هم در دورانی که  از چشم برادران حکومتی دورمانده بود تفکیک جنسیتی اتوبوس ها.
امروز که خبرجدایی کلاس های دانشجویان دخترو پسردر دانشگاه را می خوانم ، بی اختیار تبسم محوی به یاد شیطنت های آن روزها می نشیند در گوشه ی خاطرم وعاشقیت هایی که هر کدام خود حکایت شیرین هایی بود دراتوبوس وروایت فرهادهایی که در درکه و دربند به کندن کوه مشغول می شدند در آن جمعه های پر کمیته و گشت ثارالله و جندالله و بقیه الله و...... 
ما که پدرو مادر بچه های امروز بودیم  وسر به راه آن دوران، آتش می سوزاندیم در مقابله با گشت های یشمی و مشکی و سیاه ، ببین بچه های امروز که  فرزندان همان پدر و مادرهای آتش بیار معرکه هستند ، چه ها خواهند کرد در مقابله با طرح های تفکیک  زرد و آبی و سرخ .
بر ادران ، واقعا خسته نشدید ازاین سی سال مبارزه ی بی سرانجام ؟؟؟؟

۱۳۹۰ خرداد ۳۰, دوشنبه

هشتاد و هفت سال به دنبال آدم بودن ......

 استاد فرشچیان از سعدی خواند واز مقام ومنزلت هنروهنرمند.از عزت الله انتظامی گفت ومردی که هنرش بی همتاست .
رخشان بنی اعتماد با همان شال بلند سبزش، از عزت سینماوهنرو فرهنگ این مرزوبوم گفت ومردی که عزت یافت نه برای اینکه در این سال ها، خیلی کارها کرد، که برای اینکه خیلی کارها نکرد ونه برای اینکه در خیلی جاها حاضر شد که برای اینکه در خیلی جاها حاضر نشد ونه برای اینکه مناصب بزرگ پذیرفت که برای اینکه هرگز بنده ی زر و زوروتزویر نشد.
حسین پاکدل از درد گفت و ازمرد گفت واز انسان .ازعزتی که هشتاد وهفت سال به دنبال آدم بود. واز شیخ با چراغی که از دیوو دد ملول بود وانسانش آرزو. ازعزتی گفت که گنجینه بود واعتبار. از عزتی گفت که فریادرس اهل هنربود وتکیه گاه تازه ازراه رسیده های بی پشت و پناه. ازگرسنگان آبرو گفت وعزتی که غمخوار آنها شد وآبروی شان خرید. از قیصرخواند وازدردهای پنهان وزخم های کهنه. وآخر سراز رحم گفت و مروت که این روزها چون کیمیایی نایاب است  واز عشق گفت ومهربانی که این روزها گمشده است . وگفت که این روزها حال ما اصلا خوب نیست. اصلا اصلا خوب نیست. که اگر گاهی صورتی هم با سیلی سرخ می کرد هنرمند، امروز حتی حالش آنقدر خوب نیست که دست بلند کند و بنوازد بر گونه به نیت سرخ شدن .
ودر انتها، آقای بازیگر، عزت سینما و تئاترایران، از قدرشناسی هنرمند در زمان حیات گفت و ازعلی حاتمی هایی گفت که نمرده اند وزنده اند وبه جای مراسم یادبود باید برایشان سالروز تولد برگزار کرد.از تولدهای نداشته اش در طول این سال ها گفت و از مادری که درزمان رضاخان یک شناسنامه 1303 برایش گرفته است و بس. از مهربانی گفت و از آرزوهایش، که همه به هم رحم کنیم تا این روزها نیز بگذرد.
امروز جشن تولدی به مناسبت سالروزهشتاد وهفت سالگی عزت الله انتظامی در تالار وحدت برپا بود و جز رخشان که به صراحت گفت تمام ناگفتنی ها را ، همه به کنایه از حال بد این روزها سخن گفتند. 
این روزها ما حتی در جشن ها و شادی ها هم عزاداریم .
..........................
پ ن : به مناسبت روز تولد استاد، برای اولین بار تمبر یادبودی منتشر شده است که از فردا قابل فروش در تمام مراکز پستی خواهد بود.( تصویر بالا)
پ ن : جشن توسط بنیاد رودکی ومرکز موسیقی بتهوون برگزارگردیده بود، یک وقت خدایی ناکرده فکر نکنید کار معاونت سینمایی وزارت ارشاد بود.آنها از این کارها نمی کنند، قبل ترها خوب ختم می گرفتند که به شکر خدا این روزها ختم گرفتن هم شده است خط قرمز و کارغیر مجاز.
پ ن : کاش عزت سیاست ایران هم زنده بود وحق حیات سیاسی داشت تا جشنی هم برای او به مناسبت زادروزش برگزار می شد. نه اینکه در مراسم تشییع اش ، هاله ی نازنینش را به رسم هدیه ، همجوار با پدر، به آغوش خاک روانه کنند. کاش .....

۱۳۹۰ خرداد ۲۹, یکشنبه

آخر ِ دمکراسی .....

دو سال پیش دعوا سرِ رئیس جمهور بود.
یک سال پیش دعوا سرِ معاون اول بود و رئیس دفترِ رئیس جمهور.
دو ماه پیش دعوا سرِ وزیر بود.
امروز دعوا سرِ معاون وزیر است .(+)
همینطور پیش برود، به امید خدا، تا دو سال دیگر، دعوا سر نگهبانِ سردرِ ورودی وزارتخانه ها خواهد بود.
واقعا، چه مملکت گل و بلبلی داریم ما.

۱۳۹۰ خرداد ۲۸, شنبه

هنوز ، حکایت باغ و میهمانی خانوادگی و تجاوز اراذل و اوباش به زنان و دختران حاضردرمقابل چشم شوهران وبرادران وپدرانشان،داغ است  که خبردرگیری یک آقای روحانی با دو موتورسوار مزاحم ِ یک دختر خانم در خیابان شریعتی تهران پخش می شود و دشنه های زهر آلود بدحجابی وکرم از خود درخت است و لابد خودشان چیزی شان می شده و اگر با حجاب بودند این بلا سرشان نمی آمد و ....... فرود می آید بر سر هر چه زن است در این مرز و بوم  .
یاد گزارشی می افتم درماهنامه ی زنان آن زمان که هنوز در قید حیات بود ومهرانگیز کاری بود تا بنویسد از زنان محبوس و شیرین عبادی نامی بود که هنوز با جایزه صلح نوبل اش شهره عام و خاص نشده بود ودرسکوت ،حق و حقوق یاد زن ها می داد و نسرین ستوده ای بود که پشت میله ها ودرحسرت دیدار فرزندانش نبود و از قوانین حضانت می گفت .
زندان زنان اراک :  
"به پهنای صورت اشک می ریزد و می گوید:خانوم جان ، به خدا من هیچ تقصیری ندارم .ده ساله که بودم پدرم مرا فروخت به یک پیرمرد هشتاد ساله در ازای مواد مخدر. در دوازده سالگی ، پیرمرد مُرد و برگشتم خانه مان و شدم سوگلی پامنقلی های پدرم.هر روز مادرم لباس تمیز می کرد تنم و لب هایم را سرخ می کرد و لپ هایم را نیشگون می گرفت تا رنگ و لعابم قشنگ باشد و می فرستادم به اسم کلفتی خانه ی یکی . پدرم که مُرد برادرهایم شدند قیم من و هم مرا فروختند و هم خودشان به سراغم آمدند بعضی شب ها. شوهر همسایه مان که به من نظر داشت و برادرم راضی نمی شد به خانه شان بروم،رفت و ما را لو داد، من گردن گرفته ام که برادرهایم با من بوده اند وبرادرهایم نپذیرفته اند. حالا من محکوم به سنگسارم به جرم زنای با محارم، اما آنها هیچ حکمی نگرفته اند چون اعتراف نکرده اند. می پرسد : خانوم ، مگر می شود در زنای با محارم فقط یک نفر حاضر باشد؟ یعنی من با خودم زنا کرده ام ؟؟؟
......................
و حالا :
گلچهره پیراهن گل گلی اش را تن می کند و چارقدی را که مادرش ازمشهد برایش سوغاتی آورده ، می کند سرش. جوراب های کلفت  صورتی با آن کفش های مشکی که یک نگین بنفش بزرگ رویش دارد و حاج عمو از بندر برایش آورده ،نهایت شیک پوشی او می شود در آن برهوت صحرا. بقچه ی نان و پنیر ی را که مادر برایش بسته را می زند بر سر چوب و راه می افتد به سمت صحرا. وقت چراست وگوسفندان منتظر. سگ گله جلوتر از همه می دود وبو می کشد. بوی گرگ گرسنه ای را که دندان تیز کرده برای خوردن گوسفندان.از پیچ دره که می پیچد دنیا مقابل چشمانش سیاه می شود. سیاه ِ سیاه . اول نمی فهمد چه شده است و وقتی می فهمد ، ترس آنقدر خانه کرده درتنش که بی حس می شود و کرخت. ودیگر هیچ . سگ گله بوی گرگ را خوب می فهمد اما بوی انسان گرگ نما را هرگز نه می شناسد ونه می فهمد. چرا که سگ ها هرگز همدیگر را تکه پاره نمی کنند و هضم این موضوع در خصوص آدم ها برای همه ی سگ های دنیا  غیر قابل درک است.حالا گلچهره مانده و ده مرد متجاوز و یک دادستان و یک امام جمعه و یک طرح امنیت اجتماعی و اخلاقی . (+)
باز هم گلی به گوشه ی جمال قاسم یعقوبی، امام جمعه کاشمرکه این چنین به نیروی انتظامی و قوه قضائیه، از تریبون نماز جمعه انتقاد می کند: "دستگاه قضایی و نیروی انتظامی باید به موقع وارد عمل شوند زیرا اگر مردم ببینند دستگاه قضا و نیروی انتظامی توان و فرصت این کار را ندارند خود وارد عمل خواهند شد. "
و نمی گوید لابد گلچهره معنای بارز بی حجابی در روستایشان بوده است که این بلا را سرش آورده اند.

۱۳۹۰ خرداد ۲۷, جمعه

آه ای زندانی ، چه خشکسالی غریبی .........

پردگیانِ باغ
از پسِ معجر
عابرِ خسته را
به آستینِ سبز
                     بوسه‌یی می‌فرستند.

بر گُرده‌ی باد
                    گَرده‌ی بویی دیگر است.
درختِ تناور
امسال
چه میوه خواهد داد
تا پرندگان را
به قفس
              نیاز
                        نماند؟

۱۳۹۰ خرداد ۲۶, پنجشنبه

مدیریت بحران ............

همایش برگزار کرده بودند برای مدیریت تقاضای برق درزمان بحران. داد سخن سرداده بودند از شرایط بحرانی وسیل وزلزله وسونامی ومشکلات احتمالی نشت مواد رادیواکتیویته از نیروگاه فرضی هسته ای بوشهرو این که ایران جزو ده کشور زلزله خیز جهان است وشبکه های برق ما این چنین هستند وآن چنان وما باید این چنین کنیم و آن چنان.نیم ساعتی از سخنرانی سوم گذشته بود وساعت حدودیازده ونیم شده بود که برق رفت. میزبانان کمی این پا و آن پا کردند ودر نهایت با عرض پوزش ِ ببخشید، از حضار محترم که ما باشیم، تقاضا نمودند تا برطرف شدن مشکل قطع برق، تشریف ببریم به فضای سبز محوطه برای پذیرایی. و ما تشریف بردیم برای پذیرایی و آن قدر آن جا ماندیم تا برق آمد.
این بود همایش امروز ما. پس نتیجه می گیریم که وقتی برق در مواقع بحرانی برود هیچ کار نباید کرد، بلکه باید از خود با زردآلوی کیلویی دوهزاروهشتصد تومانی وگیلاس کیلویی دوهزاروپانصد تومانی وموز کیلویی هزارودویست تومانی وشیرینی دانمارکی ( ببخشید گل محمدی) وچایی ونسکافه  پذیرایی نمود تا برق خودش بیاید. 
لطفا شما هم همین کار را بکنید همه ی جهان . چون ما برای همه ی شما برنامه ی مدیریت داریم چه دربحران وچه درغیربحران. لطفا......
...............................
پ ن : از شوخی گذشته،وقتی یکی از سخنرانان ازنقطه نظرعلمی،خصوصیات شرایط بحرانی را برمی شمردند، بنده به این نتیجه رسیدم که ما بطور کلی وهمیشه،در شرایط بحرانی به سر می بریم و خودمان خبر نداریم .

۱۳۹۰ خرداد ۲۴, سه‌شنبه

برهوت حمایت یا رفاقت ؟؟؟

جوانی های ما،عشق وعاشقی حرمت داشت. دلی که با یک نگاه به تپش می افتاد دیگر دل نبود، تنوره ی آتش بود. یا می بایست به وصال یار می رسید و آبی ریخته می شد به این آتش افروخته و یا ترک دیار بود و مرگ بود و دیوانگی . 
کافی بود خدا برای کسی نخواهد و وصال یار به چاله چوله بیفتد وسنگ های ریزودرشت بریزد زیرپای عاشق مفلوک ومعشوق مظلوم.
کافی بود پدری مخالفت کند با اصل و نسب نداشته ی پسر، یا برادری پرونده ای رو کند از شبگردی های جوان ، یا عموی تاجری برملا کند سابقه ی اختلاس یکی از فامیلهای دورِ مرد را و یا دایی فرهیخته ی خانوم، ایراد بگیرد به تحصیلات آقا داماد. بیچاره عاشق زار که می بایست به هزار جهد و جِِّد ، خودش را به آب و آتش بزند و شجره نامه رو کند که نشان از ریشه ای در نواده ی پنجاهم از زن صیغه ای پانصدم ناصرالدین شاه داشته باشد وبشود قاجارزاده ودارای اصل و نسب ویا سند بیاورد که شبگردی هایش در جهت حفظ امنیت خلق خدا بوده و نه هیچ چیزدیگرویا به هزار آیه وقسم، اختلاس فامیل دوررا بگذارد به حساب دشمنی رفقای نامرد ویا درنهایت عزمش را جزم کند وهمتش را بلند وبنشیند ودوباره درس های پس داده و نداده را دوره کند برای شرکت در کنکور وقبولی در یک رشته ی باری به هرجهت، برای دریافت یک مدرک کارشناسی که قاب کند و بزند سینه ی دیوار برای کوری چشم بدخواهان . 
گاهی هم پیدا می شدند عاشقان دروغین پرمدعایی که دم از فتح قله ی قاف و آوردن پرسیمرغ می زدند ازبرای یار، اما لاف هایشان توخالی از آب درمی آمد و آرام پاپس می کشیدند وقتی می شنیدند کوه قاف و پر سیمرغ پیشکش، همان کنکور و دانشگاه کفاف می دهد. و می رفتند جایی که نادر رفت وآن عشق سوزان را می گذاشتند برای آنان که پروانه تر بودند.
حالا در خبرها آمده است : طرفداري از مشايي كار دست پسر جوان داد. پاسخ رد دختر شبانكاره اي به خواستگارش به دليل طرفداري از مشايي(+)
"به گزارش "سوك" زماني كه خانواده و به خصوص شخص دختر متوجه مي شوند كه اين خواستگار از حاميان مشايي است با اين ازدواج مخالفت مي كنند.
اين خواستگار كه حمايت از مشايي را دليل مخالفت دختر و خانواده اش با اين ازدواج مي بيند قول مي دهد كه دست از اين حمايت ها بردارد.
يكي از نزديكان اين خانواده به "سوك" گفت: پدر خانواده با بيان اين كه اين جوان منحرف است گفته كه به هيچ عنوان اجازه ازدواج دخترش با اين منحرف را نمي دهد.
ظاهراً پدر و دختر اعتقاد دارند اين جوان منحرف بوده و اصلاح شدني نيست.
بر اساس گزارش هاي دريافتي "سوك" تاكنون تلاش هاي نزديكان و اطرافيان اين خانواده جهت متقاعد كردن اين پدر و دختر براي ازدواج ناكام مانده است.
به گزارش "سوك" انزجار از جريان انحرافي هم اكنون در تمامي شهرها و روستاهاي استان بوشهر رو به افزايش است به طوري كه حتي خانواده هايي مانند اين خانواده شبانكاره اي، در ازدواج فرزندانشان نيز حساسيت نشان مي دهند."
 .................................
پ ن : نمی دانم باید خوشحال بود یا ناراحت ، که قله ی قاف عاشقان امروز شده است طرد جریان انحرافی وپرسیمرغ شان شده است اعلام انزجار از مشایی بی بال و پرِ این روزها. امان از این آدم های ساده دل که بعضی ها ،به راحتی ،یک روز کلاغ را به جای قناری غالب شان می کنند و دیگر روز همان کلاغ قناری شده، می شود کرکس و آن ها فقط صلوات ختم می کنند به سلامتی همان بعضی ها. امان از این مردم ساده دل. 
پ ن : تهمت زدن این روزها چه آسان شده است و اتهام انحراف چه بی ارزش. قضاوت کردن این روزها چه آسان شده است و صدور حکم چه آسان تر. چند نفر از ما قاضی است یا حاکم  بلکه هم هر دو؟ 
پ ن : جالب است برائت جویی این جوان عاشق که یا بسیار سیّاس بوده و رند. ویا عاشق بوده و خیلی سینه چاک، که به این راحتی دست از حمایتش برداشته و جناب مشایی را تنها گذاشته است در این برهوت رفاقت.

۱۳۹۰ خرداد ۲۳, دوشنبه

دست از پا درازتر برگشتیم .

برای اینکه متقاعدش کنیم درطرحی که شرکت مان دارد، مشارکت کند، رفته ایم به محل کارخانه.کارخانه ای که زمانی برای خودش دبدبه و کبکبه ای داشته با کلی مهندس و تکنسین و کارگران کارکشته . 
می گوید: ماشین آلات کارخانه مال پنجاه و پنج سال پیش است، ما به سختی روی پا نگهش داشته ایم .می گوید: شدیدا به مشکل نقدینگی خورده ایم ومانده ایم چه کنیم .می گوید: هفتصد نفربا خانواده هایشان، ازاین جا نان می خورند،نمی شود که یک روزه بگوییم خداحافظ شما. می گوید: زمین کارخانه به قیمت خوبی فروش می رود، هیئت مدیره تصمیم گرفته کارخانه را منتقل کند به حومه ی شهرستانی درصدوپنجاه کیلومتری اینجا و زمین کارخانه را بفروشد و بدهی هایش را صاف کند و حق وحقوق عقب افتاده ی کارگرانش را بپردازد.می گوید : به هرجا رفته اند سراغ وام، به درِبسته خورده اند. می گوید : با این اوضاع نمی شود، اگر تا حالا هم ایستاده ایم به دلیل سرمایه گذاری هایی است که از قدیم بوده است.می گوید : بعد از کلی دوندگی، تازه فهمیده ایم که شاخص های استاندارد کالاهای تولیدی ما را اداره استاندارد ننوشته بلکه یک استاد دانشگاه، بیست و هفت سال پیش با ترجمه یک متن خارجی، پیشنهاد داده و این جا هم بدون در نظر گرفتن شرایط آب و هوایی ایران تصویب و ابلاغ کرده اند. می گوید : تنها چیزی که در ایران حمایت نمی شود تولیدات ایرانی است.کافی است ازیک جزیره ناشناس درآن سوی آب ها جنسی وارد شودتابه اعتبار وارد کنندگانش بازار را فتح کند.می گوید: وزارت خانه فقط بلد است به نمازخانه و پیشنمازظهرما ایراد بگیرد و تعداد افرادی که برای نمازمی آیند. می گوید : ..............................ومی گوید و آنقدر می گوید : ................ 
که مدیرمان با دلسوزی می گوید : آقا، خواهش می کنیم خودتان را درگیر طرح ما نکنید.در اسرع وقت یک نمایندگی از یک کشور آفریقایی یا یک شرکت چینی بگیرید و محصولات تولیدی خود را با نام آنها به بازار عرضه کنید. فکر می کنیم اینطور،مشکلات همه بهتر حل می شود. 
ناگهان تصویر حاج آقایی آفریقایی با هیبت وهیکلی عظیم وحاج آقایی چینی با جثه ای کوچک و ریز باعبا وعمامه ای شتری نقش می بندد در خیالم وبی اختیارمی خندم. مدیرمان چشم غره ای می رود و برای ختم جلسه، تقاضای ختم صلوات می کند. تصویر نقش بسته ی آن دو حاج آقا با تصور ختم صلوات به لهجه ی چینی وآفریقایی، خنده ام را دوچندان می کند. سرم را می اندازم پایین و به بهانه ی پاسخ به گوشی همراه از سالن خارج می شوم .
این هم از جلسه ی خیلی رسمی ما، خدا پدرمادر این گوشی همراه را بیامرزد . البته پدر مادر خارجی اش را.

۱۳۹۰ خرداد ۲۲, یکشنبه

و من این روزها فراوان می ترسم .....

پارک لاله می شود پارک هاله ، به یاد نازنینی که به تنهایی معنای تمامی عشق بود و مهربانی و عاطفه و من همچنان غمگینم .
خیابان بابی ساندز می شود خیابان هدی صابر،که جانش را گذاشت کف دستش و مثل یک قاصدک پرواز داد به آسمان غبارآلود این شهر تا شاید باد پیامش را برساند به بچه های سبزی که دلشان مانند او لک زده است  برای یک نفس آزادی و من همچنان دلتنگم . 
خیابان پاستورمی شود خیابان میرحسین موسوی و کوچه ی اختر می شود کوچه زهرا رهنورد که شاید صدای الله اکبر شبانه همسایگان دور و نزدیک چون شهابی روشن گذشته باشد از دل های صبورشان و جرقه ی نوری غنچه کرده باشد بر لبهاشان و من همچنان محزونم .
فرمانیه می شود کروبی و شیخ شجاع با قلبی بیمار ،همه ی لحظه های حبس را به یاد روزهای جسارت ، شجاعانه  پشت سر می گذارد و من همچنان بیمارم .
لواسان می شود سحابی، به یاد آن بزرگ مرد نازنین و عزیز ومی شود عزت و اعتبار برای هر آن که نامش آزاده است و هر آن که مرامش آزادگیست و من همچنان درشگفتم .
و فقط خدا می داند که حالا نوبت چه نامی است که بنشیند بر تارک میدان ونک و ما باید به یاد چه کسی افسوس بخوریم و غمگین باشیم و دلتنگ باشیم و محزون باشیم و بیمار باشیم و درشگفت. 
و فقط خود ِ خدا می داند که نام های جدید پارک ملت و پارک ساعی و سه راه عباس آباد و چهارراه تخت طاووس و چهارراه ولیعصر و میدان انقلاب و خیابان جمهوری  را سرنوشت چه کسی تعیین خواهد کرد و مزین خواهد نمود به نام عزیزش .
و فقط خود ِ خدا می داند که این بار نوبت کیست .
من از نام های تازه می ترسم. من از باز کردن صفحه ی خبرهای روز و خواندن از رفتن یک نام تازه می ترسم. خیلی هم می ترسم. وبیشتر می ترسم از بربریت پنهان و آشکار این روزها، که آنقدر بزرگ بشود و آنقدر بزرگ باشد، که کوچه و خیابان های شهر برای نام گذاری نام عزیزان مان کم بیاید. من این روزها فراوان می ترسم .....

۱۳۹۰ خرداد ۲۱, شنبه

همیشه پای یک زن در میان است .....

چهارشنبه : سردار احمدرضا رادان در نشست خبری روز سه ‌شنبه در پاسخ به خبرنگار مهر در مورد حمله اراذل و اوباش به یک روحانی در خیابان شریعتی تهران که در حال امر به معروف و نهی از منکر بود، گفت: دو خانمی که در محل حادثه حضور داشتند به علت پوشش نامناسب مورد هجمه اراذل و اوباش قرار گرفته که این دو خانم در اختیار پلیس هستند.(+)
پنج شنبه : رئیس پلیس استان اصفهان گفته : اگر خانم ها حجاب داشتند ، شاید به آن ها تعرض نمی شد.(+)
جمعه : علم الهدی ، امام جمعه مشهد گفت : دختری که روسری اش عقب می رود از هر درنده و گزنده ای خطرناک تر است .(+)
...........................
وحوا از خداوند پرسید : پروردگارا، آیا می توانم با خوردن دوباره سیب، از زمین پهناورت اخراج شوم و به هر جهنم درّه ای بروم الا آن جایی که ایران نامندش ؟؟؟؟

۱۳۹۰ خرداد ۱۸, چهارشنبه

با اجازه ی عشق ......

 گفت : وکیلم ؟
آرام گفتم : آدم زنده که وکیل وصی نمی خواهد.
گفتند : عروس رفته گل بچینه .
گفتم : چرا دروغ، من که اینجا نشسته ام . 
گفت : وکیلم ؟
گفتم : یک بار گفتم که آدم زنده وکیل و وصی نمی خواهد. 
گفتند : عروس رفته گلاب بیاره . 
گفتم : چرا دروغ ، شالوده ی زندگی را که نباید با دروغ بنیان نهاد. 
گفت : برای بار سوم می پرسم ، وکیلم ؟
گفتند : زیر لفظی بدهید و دادند. 
گفتم : هم زنده ام وهم غیرقابل خرید. نه به کسی وکالت می دهم و نه باج می گیرم.
با اجازه ی عشق و بزرگتری محبت و مهر ، بعله .....
عاقد اخم هایش درهم رفت از این عروس زنده ی پررو و بزرگترها لب هایشان را ورچیدند از جسارت اجازه از عشق و عاطفه و مهر. 
یکی از میان جمع پرسید : دخترم ، غریبی ؟؟؟؟
و من هنوز بعد از هیجده سال ، امروز در آستانه ی نوزدهمین سالگرد ازدواجم ، عاشق عشقم وغریبم در این هیاهوی دروغ و وکالت.

۱۳۹۰ خرداد ۱۷, سه‌شنبه

یک "یای" ناقابل .....

 نمی دانم سریال است یا مجموعه یا فیلم سینمایی. من از آشپزخانه فقط صدایش را می شنوم و حتی بازیگرهایش را هم نمی بینم. دو دخترجوان دارند دیالوگ رد وبدل می کنند با صدایی کلفت وخشن والفاظی بی ادبانه وزشت.
اولی : یا این کارو می کنی یا طوری میزنم تو سرت که مخت بریزه تو حلقت .
دومی : اوهو ، اوهو ، یواش برو مام برسیم یارو . خوبه خودمون استاد مخ تیلیت کردنیم . 
می پرسم : این چه فیلمیه ؟؟؟
می شنوم : سریاله .
یاد مجموعه خانه ی سبزبخیر با بازی های زیبای زنده یاد خسروشکیبایی وحمیده خیرآبادی ومهرانه مهین ترابی واکرم محمدی و آتنه فقیه نصیری و مهربانی ها و عشق ها و لطافت ها و عاطفه ها . 
با خود فکرمی کنم : از وقتی این صدا وسیمای ملی شده است صدا وسیمای میلی ، کارش به این جاها کشیده است .
مگر یک "ی" ناقابل چقدر مهم است که وضع اخلاق و ادب این رسانه باید تا بدین حد نابسامان گردد؟؟؟

۱۳۹۰ خرداد ۱۶, دوشنبه

دیگر ، فقط کلمه نبود......

آهان، خودشه.
چند روزی بود که دنبال این کلمه ی لعنتی می گشتم وهرچه بیشتر می گشتم کمتر پیدایش می کردم. گاهی تا نوک زبانم می آمد و بعد مثل یک ماهی لیز می خورد ومی رفت ته حلقم و می نشست روی بغضم. گاهی هم دراعماق دلم ، وول می خورد و تمام تلاش مرا برای بیرون آمدن وبرزبان جاری شدن ناکام می گذاشت. گاهی در دهلیزهای پیچ واپیچ مغزم صدایش می پیچید وانعکاس نامفهومش گوشم را کر می کرد. وگاه در انعکاس نگاه آینه، به چشمانم خیره می شد و نامش را با هزار پژواک فریاد می کشید. 
ومن، همچنان کلافه ازاین همه فراموشی،به یاد نمی آوردم این کلمه ی لعنتی را کجا گم کرده ام که نه در رویای روزانه ام ونه در کابوس شبانه ام هر چه می گردم نمی یابمش.
کلمه ، کلمه ، کلمه ، و تنها یک کلمه . 
امروز، ناگهان، یک نقطه اش بیرون جهید ازهزارتوی فریاد هزار حنجره، از پستوهای تاریک ذهن، از دلشوره های سرگردان دل، از خستگی های لرزان دست، از سستی های بی بنیان گام، از بی هوایی های سنگین بغض، از بی فروغی های تاریک چشم.
از تصور تشییع مخوفانه ی عزت، ازتصویر دفن غریبانه ی هاله، ازنمایش ضرب وحشیانه ی مسعود، از حقیقت مرگ غم غمگنانه ی باربد
کلمه آمد. کلمه آمد، اما دیگرتنها کلمه نبود. کلمه همه چیزبود وهیچ بود. کلمه سقوط بود ودرد بود. کلمه جهالت بود ورنج بود.کلمه اضمحلال بود ومرگ بود. 
کلمه جز این نبود و هیچ نبود.خیلی وقت بود که دیگر نبود ،که گم شده بود ،که جا مانده بود، که فراموش شده بود. و امروز دوباره پیدا شد.دوباره به یاد آمد.دوباره هیبت هیولاوارش را به نمایش گذاشت. دوباره تصویر چندش آورش را عرضه کرد. دوباره خود را نمایاند، بی هیچ توضیح و تفضیلی. با تمامی درد،با تمامی رنج ،با تمامی وحشت، با تمامی مرگ .
کلمه این بود و دیگر هیچ نبود : بربریت پنهان . بربریت آشکار . بربریت محض.

۱۳۹۰ خرداد ۱۵, یکشنبه

مگه ما با اونا دشمنیم ؟؟؟؟

حکایت آن روز را که از زبان حمید احراری می خوانم ، آتش می گیرم . مگر می شود این همه خوبی را دید و آتش نگرفت از بی شرمی این نامردمان ، که چنین احساس لطیف انسانی  را با خشونتی وصف ناپذیر زیر دست و پا له کنند و دم از مسلمانی بزنند؟؟؟ مگر می شود ؟؟؟؟؟
........................
" از درد ضربه‌هايي که زير مشت و لگد مأموران و لباس شخصي‌ها، صبح همان روز خورده بودم، نمي‌توانستم به درستي خم شوم. جاي‌جاي بدنم کبود و نفس کشيدنم، سخت شده بود. خم شدم و خودم را از ميان محاصره‌ي مأموران لباس شخصي، به سوي خاک هاله کشيدم، تا براي آخرين بار، آن فرشته‌ي صلح را با چشمان خيسم بدرقه کنم.
صبح همان روز، در آشپزخانه، زماني که داشتيم نان هايي را که هاله خريده بود، مي‌بريديم، هاله مي‌گفت:
-        «آقا احراري! براي مأمورا، چايي بردن؟!»
-        يکي گفت: «اونها چايي ما رو نمي‌خورن.»
-        هاله گفت: «شما تعارف کنين! مگه ما با اونا دشمنيم؟!»
اينک هاله، در آن جامه‌ي سفيد، غريبانه و مظلومانه و در صلح و آشتي مي‌رفت. سفيدِ سفيد! مثل ابر، محو در محو، گويي ديگر همه اوست. جامه‌ي عروسي بر تن، در کنار پدر؛ شمع‌هاي عروسي بر خاک مي‌رقصيدند و من زير لب با خدا مي‌گفتم: «مي‌دانم که مي‌بيني. مي‌دانم که مي‌داني!» "(+)

۱۳۹۰ خرداد ۱۴, شنبه

.....با رویش ناگزیر جوانه ها چه می کنید ؟؟؟

عصبانی از اوضاع و احوال این روزها، نشسته بودم توی تاکسی وداشتم از خیابان سهروردی برمی گشتم ودردلم هرچه بد و بیراه بود بارهرکه مسئول بود می کردم ودر این فکر بودم که، چه خوب که این  مستشار سابق زندانی مجموعه ی  قهوه تلخ در کنار من ننشسته روی این صندلی عقب زوار دررفته. که لابد اگرفکرمرا می شنید با خود می گفت: چه زن غرغروی بدذهنی .
در حالی که سخت غرق این افکار بودم و هیچ نجات غریقی هم یافت می نمی شد که نجاتم دهد، ناگهان صدای موزیک جادویی همراه نازنین ( البته نه آن همراه اول تیزرهای لوس تلویزیونی که آدم را یاد سیبری وفریزروپتوولحاف مخمل مروارید دوزی عروس خانوم هامی اندازدوکرسی ذغالی مادربزرگ، ازبس که یخ است و بی مزه ) در آمد و مرا رها کرد از آن افکار درهم ومغشوشِ پرازکین ولعن ونفرین .
صدای دوست مهربانی بود که به شادی خبرازتولد نوزاد دوست مشترکی می داد،که پس از سال ها انتظار و کلی دوا و درمان، صاحب دخترک نازنینی شده بود همان روز.می خواست هماهنگ شود برای وقت دیدار وملاقات.
با خنده ای شاد پرسید: اگه گفتی اسمش را چه گذاشته اند؟ در حالی که در دل فکر می کردم حالا چه وقت خبرهای خوب است و چه وقت تولد، در این زمانه ی قساوت انسان،غمگین و بی حوصله و کمی عصبانی ، گفنم : نه، چی؟
هاله .اسمش را گذاشته اند هاله. 
خنکنای ملایمی نشست بر صورت تبدارم. ناخواسته،لبم به لبخند شکفت وهیجان زده وبا صدای بلند گفتم : خدا را شکر.خدا را شکر.هر چه این خفاشان شوم به فکر مرگ هستند و خاموشی هاله ها، خداوند در فکر زندگی است و تولد هاله های فروزان تر. خدا را شکر.
راننده در آینه ، نگاه متعجبی به صورتم کرد وهیچ نگفت.

۱۳۹۰ خرداد ۱۲, پنجشنبه

آیا ، پایان ِ پایان نامه ها ........

آقای حامد کلاهداری، کلاهت را بگذار بالاتر و دوباره از امروز دست به کار نوشتن یک سناریو تازه باش .
آقای حامد کلاهداری، مگر تو چه کم از استاد اعظمَت مسعود ده نمکی داری که او اخراجی های یک و دو و سه را بسازد و تو بمانی اندر خم همان پایان نامه ی اول .
آقای حامد کلاهداری، بشتاب که غفلت مایه ی پشیمانی ست. بشتاب وفیلمنامه ی پایان نامه ی دو را براساس داستانِ دروغین مرض قند ودیابت وکلسترول وچربی خون وهوای گرم وایست قلبی هاله ی سحابی به نگارش درآور. که اگر پایان نامه ی یک تو بر اساسِ داستان جعلی ندا آقاسلطان چندان چنگی به دل خلق الله  نزد وفروشش مایه ی بسی شرمساری گشت در بین اهالی حزب الله، لااقل آش پایان نامه ی دو را با سیر داغ و پیاز داغ و نعناع داغ بیشتر به کام برادران ارزشی گوارا کن و بگذار لذت ببرند از نمایش جنایاتشان بر روی پرده ی نقره ای، که ثبت این لحظات بی شرمانه ی تاریخ حتی با رنگ و لعاب دروغ هم عبرتی می شود برای آیندگان تا بدانند و بفهمند که، روزی روزگاری ایران ما در چه التهاب جنایاتی تبدار بوده و چه بر سرش آورده اند آنان که ادعای مسلمانی شان گوش فلک را پر کرده و توهم دشمن شان دل هر دوست را لرزانده برای هزار دشمن بهتر از دوست.
آقای حامد کلاهداری، بنویس و بساز تصویر دومین جنایت عریان را از مستندات دروغین 20:30 و سایت های خبری ارزشی و خبرنامه های فرمایشی، باشد که پایان نامه ی دو پایانی ابدی باشد برهر پایان نامه ای که با خون زنان آزاده ی این دیار نگاشته می شود و با حق دریغ شده از حلقوم مردمان محنت کشیده ی این مرز و بوم به تصویر در می آید.
آقای حامد کلاهداری، قلم خون بزن و رنگ دروغ بپاش دیگر بار،باشد که دیگر هیچ پایان تلخی نباشد هیچ نامه ای را. باشد که کار تو به پایان نامه ی سه نرسد هرگزو هیچ گاه .
.......................
پ ن:حامد کلاهداری نویسنده وکارگردان مزدورفیلم سفارشی دولتی پایان نامه است که داستان شهادت ندا آقاسلطان را به بی شرمانه ترین شکل ممکن تحریف و به تصویر درآورده است.

۱۳۹۰ خرداد ۱۱, چهارشنبه

زنان جاودانه ی این مرز و بوم...


 ندا جان ، امروز میهمان داری . یک میهمان عزیز .
هاله امروز می آید نزد تو، تا دیگر بی مادر نباشی . .
هاله امروز خواهد نشست بالای سرت و صورت خونینت را خواهد گذاشت روی پاهایش و برایت لالایی خواهد خواند از ظلم ظالم ، به رسم مادران این مرز و بوم.
هاله امروز نوازش خواهد کرد دست های مهربان و نازک تو را و خواهد بست پلک های آن چشمان درشت زیبا را که همچنان رو به آسمان مات مانده است از این همه ظلم و جور.
هاله امروز سر بر شانه ی تو خواهد گذاشت و آرام زیر گوش تو خواهد گفت : عزیزم ، دیگر تنها نیستی ، پس از این همواره پیشت خواهم ماند که مادرت تو را بارها به امانت سپرده است دست من . این را از نگاهش فهمیده ام بارها و بارها .
هاله امروز به یاد دخترکان نازنین اش سر خواهد گذاشت کنار موهای سیاه تو و غرق خواهد شد در هر آن چه سپیدی است . هاله امروز اگر چه بی پدر شده است اما صاحب دختری می شود زبانزد خاص و عام . هاله امروز در کنار تو جاودانه خواهد شد و تصویرش جاودانه خواهد ماند در جهان و تا ابدیت . تصویری از زنان دربند این مرز و بوم . تصویری از زنان آزاده ی این دیار . تصویری از وقاحت جنایت انسان .
هاله جان ندایت را امروز سخت در آغوش گیر که دو سال است در اشتیاق آغوش مادر می سوزد و هیچ دست مهربانی مرهم زخم هایش نمی شود . هاله جان ندایت را سخت در آغوش گیر که او دو سال تمام در انتظار این روز آرام ، آرمیده است .