۱۳۹۰ خرداد ۲۲, یکشنبه

و من این روزها فراوان می ترسم .....

پارک لاله می شود پارک هاله ، به یاد نازنینی که به تنهایی معنای تمامی عشق بود و مهربانی و عاطفه و من همچنان غمگینم .
خیابان بابی ساندز می شود خیابان هدی صابر،که جانش را گذاشت کف دستش و مثل یک قاصدک پرواز داد به آسمان غبارآلود این شهر تا شاید باد پیامش را برساند به بچه های سبزی که دلشان مانند او لک زده است  برای یک نفس آزادی و من همچنان دلتنگم . 
خیابان پاستورمی شود خیابان میرحسین موسوی و کوچه ی اختر می شود کوچه زهرا رهنورد که شاید صدای الله اکبر شبانه همسایگان دور و نزدیک چون شهابی روشن گذشته باشد از دل های صبورشان و جرقه ی نوری غنچه کرده باشد بر لبهاشان و من همچنان محزونم .
فرمانیه می شود کروبی و شیخ شجاع با قلبی بیمار ،همه ی لحظه های حبس را به یاد روزهای جسارت ، شجاعانه  پشت سر می گذارد و من همچنان بیمارم .
لواسان می شود سحابی، به یاد آن بزرگ مرد نازنین و عزیز ومی شود عزت و اعتبار برای هر آن که نامش آزاده است و هر آن که مرامش آزادگیست و من همچنان درشگفتم .
و فقط خدا می داند که حالا نوبت چه نامی است که بنشیند بر تارک میدان ونک و ما باید به یاد چه کسی افسوس بخوریم و غمگین باشیم و دلتنگ باشیم و محزون باشیم و بیمار باشیم و درشگفت. 
و فقط خود ِ خدا می داند که نام های جدید پارک ملت و پارک ساعی و سه راه عباس آباد و چهارراه تخت طاووس و چهارراه ولیعصر و میدان انقلاب و خیابان جمهوری  را سرنوشت چه کسی تعیین خواهد کرد و مزین خواهد نمود به نام عزیزش .
و فقط خود ِ خدا می داند که این بار نوبت کیست .
من از نام های تازه می ترسم. من از باز کردن صفحه ی خبرهای روز و خواندن از رفتن یک نام تازه می ترسم. خیلی هم می ترسم. وبیشتر می ترسم از بربریت پنهان و آشکار این روزها، که آنقدر بزرگ بشود و آنقدر بزرگ باشد، که کوچه و خیابان های شهر برای نام گذاری نام عزیزان مان کم بیاید. من این روزها فراوان می ترسم .....
ارسال یک نظر