۱۳۹۰ خرداد ۲۳, دوشنبه

دست از پا درازتر برگشتیم .

برای اینکه متقاعدش کنیم درطرحی که شرکت مان دارد، مشارکت کند، رفته ایم به محل کارخانه.کارخانه ای که زمانی برای خودش دبدبه و کبکبه ای داشته با کلی مهندس و تکنسین و کارگران کارکشته . 
می گوید: ماشین آلات کارخانه مال پنجاه و پنج سال پیش است، ما به سختی روی پا نگهش داشته ایم .می گوید: شدیدا به مشکل نقدینگی خورده ایم ومانده ایم چه کنیم .می گوید: هفتصد نفربا خانواده هایشان، ازاین جا نان می خورند،نمی شود که یک روزه بگوییم خداحافظ شما. می گوید: زمین کارخانه به قیمت خوبی فروش می رود، هیئت مدیره تصمیم گرفته کارخانه را منتقل کند به حومه ی شهرستانی درصدوپنجاه کیلومتری اینجا و زمین کارخانه را بفروشد و بدهی هایش را صاف کند و حق وحقوق عقب افتاده ی کارگرانش را بپردازد.می گوید : به هرجا رفته اند سراغ وام، به درِبسته خورده اند. می گوید : با این اوضاع نمی شود، اگر تا حالا هم ایستاده ایم به دلیل سرمایه گذاری هایی است که از قدیم بوده است.می گوید : بعد از کلی دوندگی، تازه فهمیده ایم که شاخص های استاندارد کالاهای تولیدی ما را اداره استاندارد ننوشته بلکه یک استاد دانشگاه، بیست و هفت سال پیش با ترجمه یک متن خارجی، پیشنهاد داده و این جا هم بدون در نظر گرفتن شرایط آب و هوایی ایران تصویب و ابلاغ کرده اند. می گوید : تنها چیزی که در ایران حمایت نمی شود تولیدات ایرانی است.کافی است ازیک جزیره ناشناس درآن سوی آب ها جنسی وارد شودتابه اعتبار وارد کنندگانش بازار را فتح کند.می گوید: وزارت خانه فقط بلد است به نمازخانه و پیشنمازظهرما ایراد بگیرد و تعداد افرادی که برای نمازمی آیند. می گوید : ..............................ومی گوید و آنقدر می گوید : ................ 
که مدیرمان با دلسوزی می گوید : آقا، خواهش می کنیم خودتان را درگیر طرح ما نکنید.در اسرع وقت یک نمایندگی از یک کشور آفریقایی یا یک شرکت چینی بگیرید و محصولات تولیدی خود را با نام آنها به بازار عرضه کنید. فکر می کنیم اینطور،مشکلات همه بهتر حل می شود. 
ناگهان تصویر حاج آقایی آفریقایی با هیبت وهیکلی عظیم وحاج آقایی چینی با جثه ای کوچک و ریز باعبا وعمامه ای شتری نقش می بندد در خیالم وبی اختیارمی خندم. مدیرمان چشم غره ای می رود و برای ختم جلسه، تقاضای ختم صلوات می کند. تصویر نقش بسته ی آن دو حاج آقا با تصور ختم صلوات به لهجه ی چینی وآفریقایی، خنده ام را دوچندان می کند. سرم را می اندازم پایین و به بهانه ی پاسخ به گوشی همراه از سالن خارج می شوم .
این هم از جلسه ی خیلی رسمی ما، خدا پدرمادر این گوشی همراه را بیامرزد . البته پدر مادر خارجی اش را.
ارسال یک نظر