۱۳۹۰ خرداد ۱۶, دوشنبه

دیگر ، فقط کلمه نبود......

آهان، خودشه.
چند روزی بود که دنبال این کلمه ی لعنتی می گشتم وهرچه بیشتر می گشتم کمتر پیدایش می کردم. گاهی تا نوک زبانم می آمد و بعد مثل یک ماهی لیز می خورد ومی رفت ته حلقم و می نشست روی بغضم. گاهی هم دراعماق دلم ، وول می خورد و تمام تلاش مرا برای بیرون آمدن وبرزبان جاری شدن ناکام می گذاشت. گاهی در دهلیزهای پیچ واپیچ مغزم صدایش می پیچید وانعکاس نامفهومش گوشم را کر می کرد. وگاه در انعکاس نگاه آینه، به چشمانم خیره می شد و نامش را با هزار پژواک فریاد می کشید. 
ومن، همچنان کلافه ازاین همه فراموشی،به یاد نمی آوردم این کلمه ی لعنتی را کجا گم کرده ام که نه در رویای روزانه ام ونه در کابوس شبانه ام هر چه می گردم نمی یابمش.
کلمه ، کلمه ، کلمه ، و تنها یک کلمه . 
امروز، ناگهان، یک نقطه اش بیرون جهید ازهزارتوی فریاد هزار حنجره، از پستوهای تاریک ذهن، از دلشوره های سرگردان دل، از خستگی های لرزان دست، از سستی های بی بنیان گام، از بی هوایی های سنگین بغض، از بی فروغی های تاریک چشم.
از تصور تشییع مخوفانه ی عزت، ازتصویر دفن غریبانه ی هاله، ازنمایش ضرب وحشیانه ی مسعود، از حقیقت مرگ غم غمگنانه ی باربد
کلمه آمد. کلمه آمد، اما دیگرتنها کلمه نبود. کلمه همه چیزبود وهیچ بود. کلمه سقوط بود ودرد بود. کلمه جهالت بود ورنج بود.کلمه اضمحلال بود ومرگ بود. 
کلمه جز این نبود و هیچ نبود.خیلی وقت بود که دیگر نبود ،که گم شده بود ،که جا مانده بود، که فراموش شده بود. و امروز دوباره پیدا شد.دوباره به یاد آمد.دوباره هیبت هیولاوارش را به نمایش گذاشت. دوباره تصویر چندش آورش را عرضه کرد. دوباره خود را نمایاند، بی هیچ توضیح و تفضیلی. با تمامی درد،با تمامی رنج ،با تمامی وحشت، با تمامی مرگ .
کلمه این بود و دیگر هیچ نبود : بربریت پنهان . بربریت آشکار . بربریت محض.
ارسال یک نظر