۱۳۹۰ خرداد ۲۸, شنبه

هنوز ، حکایت باغ و میهمانی خانوادگی و تجاوز اراذل و اوباش به زنان و دختران حاضردرمقابل چشم شوهران وبرادران وپدرانشان،داغ است  که خبردرگیری یک آقای روحانی با دو موتورسوار مزاحم ِ یک دختر خانم در خیابان شریعتی تهران پخش می شود و دشنه های زهر آلود بدحجابی وکرم از خود درخت است و لابد خودشان چیزی شان می شده و اگر با حجاب بودند این بلا سرشان نمی آمد و ....... فرود می آید بر سر هر چه زن است در این مرز و بوم  .
یاد گزارشی می افتم درماهنامه ی زنان آن زمان که هنوز در قید حیات بود ومهرانگیز کاری بود تا بنویسد از زنان محبوس و شیرین عبادی نامی بود که هنوز با جایزه صلح نوبل اش شهره عام و خاص نشده بود ودرسکوت ،حق و حقوق یاد زن ها می داد و نسرین ستوده ای بود که پشت میله ها ودرحسرت دیدار فرزندانش نبود و از قوانین حضانت می گفت .
زندان زنان اراک :  
"به پهنای صورت اشک می ریزد و می گوید:خانوم جان ، به خدا من هیچ تقصیری ندارم .ده ساله که بودم پدرم مرا فروخت به یک پیرمرد هشتاد ساله در ازای مواد مخدر. در دوازده سالگی ، پیرمرد مُرد و برگشتم خانه مان و شدم سوگلی پامنقلی های پدرم.هر روز مادرم لباس تمیز می کرد تنم و لب هایم را سرخ می کرد و لپ هایم را نیشگون می گرفت تا رنگ و لعابم قشنگ باشد و می فرستادم به اسم کلفتی خانه ی یکی . پدرم که مُرد برادرهایم شدند قیم من و هم مرا فروختند و هم خودشان به سراغم آمدند بعضی شب ها. شوهر همسایه مان که به من نظر داشت و برادرم راضی نمی شد به خانه شان بروم،رفت و ما را لو داد، من گردن گرفته ام که برادرهایم با من بوده اند وبرادرهایم نپذیرفته اند. حالا من محکوم به سنگسارم به جرم زنای با محارم، اما آنها هیچ حکمی نگرفته اند چون اعتراف نکرده اند. می پرسد : خانوم ، مگر می شود در زنای با محارم فقط یک نفر حاضر باشد؟ یعنی من با خودم زنا کرده ام ؟؟؟
......................
و حالا :
گلچهره پیراهن گل گلی اش را تن می کند و چارقدی را که مادرش ازمشهد برایش سوغاتی آورده ، می کند سرش. جوراب های کلفت  صورتی با آن کفش های مشکی که یک نگین بنفش بزرگ رویش دارد و حاج عمو از بندر برایش آورده ،نهایت شیک پوشی او می شود در آن برهوت صحرا. بقچه ی نان و پنیر ی را که مادر برایش بسته را می زند بر سر چوب و راه می افتد به سمت صحرا. وقت چراست وگوسفندان منتظر. سگ گله جلوتر از همه می دود وبو می کشد. بوی گرگ گرسنه ای را که دندان تیز کرده برای خوردن گوسفندان.از پیچ دره که می پیچد دنیا مقابل چشمانش سیاه می شود. سیاه ِ سیاه . اول نمی فهمد چه شده است و وقتی می فهمد ، ترس آنقدر خانه کرده درتنش که بی حس می شود و کرخت. ودیگر هیچ . سگ گله بوی گرگ را خوب می فهمد اما بوی انسان گرگ نما را هرگز نه می شناسد ونه می فهمد. چرا که سگ ها هرگز همدیگر را تکه پاره نمی کنند و هضم این موضوع در خصوص آدم ها برای همه ی سگ های دنیا  غیر قابل درک است.حالا گلچهره مانده و ده مرد متجاوز و یک دادستان و یک امام جمعه و یک طرح امنیت اجتماعی و اخلاقی . (+)
باز هم گلی به گوشه ی جمال قاسم یعقوبی، امام جمعه کاشمرکه این چنین به نیروی انتظامی و قوه قضائیه، از تریبون نماز جمعه انتقاد می کند: "دستگاه قضایی و نیروی انتظامی باید به موقع وارد عمل شوند زیرا اگر مردم ببینند دستگاه قضا و نیروی انتظامی توان و فرصت این کار را ندارند خود وارد عمل خواهند شد. "
و نمی گوید لابد گلچهره معنای بارز بی حجابی در روستایشان بوده است که این بلا را سرش آورده اند.
ارسال یک نظر