۱۳۹۰ شهریور ۹, چهارشنبه

صبر من دیگر تمام شده است .....

رفتم گلفروشی وگفتم : آقا، زیباترین گل هایتان را می خواهم . رُزهایش آنقدر سرخ باشد که به سیاهی بزند و مریم هایش آنقدر تازه، که بویش تمام جاده و راه را عطرآگین کند.
خندید و دسته گلی داد دستم ، بی همتا.
سه ماشین پُربودیم که داشتیم می رفتیم به استقبال. مسافری از آن سوی آب نداشتیم. مسافرمان از آن سوی دیوار می آمد.
دلهره در چهره ی تک تک مان نقش بسته بود ودلواپسی رنگِ نگاه همه مان بود. دست های لرزان وپاهای مضطرب، شاخصه تمامی منتظران پشت دیوارها ودرهای بلند آهنی بود آن روزها مثل همه ی روزها.
نگاه خیره مان ازآن سوتا این سوی حصارمی لغزید و صدای سنگین جیرجیرِ درِ بزرگ آهنی که می آمد ومی نشست در گوشهامان، دل هامان را می لرزاند.
سایه ها، حرف ها داشتند که بگویند، انگار، و کوتاه و بلند شدن شان، تواناتر ازهرکس می توانست بذر ناامیدی را امیدوارانه در دل هامان بکارد.
سایه ها وجودمان را به بازی گرفته بودند انگار.
هر بار که آن درِ سنگین وبزرگ بازمی شد، نفس تک تک مان بند می آمد. دل تک تک مان می لرزید. پای تک تک مان سست می شد. پِلک تک تک مان می پرید. قلب تک تک مان چون پرنده ای در قفس، می کوبید و می کوبید و می کوبید.
و هر بار که آن درِ سنگین و بزرگ بسته می شد، نفس حبس درسینه، آه می کشید. استخوان های تنِ خسته صدا می کرد ونگاه منتظر مایوس می شد.
یادم نیست ساعت چند دورچرخید، یک بار، دو بار یا چندین بار . اما هر چه بود، یک عمر بود.
در همان چند ساعت یک عمر، هزاربارگفتند، آمدند وهزاربارشنیدیم ، شاید اصلا نیایند. و ما همه، هرهزاربارمردیم و هرهزاربار زنده شدیم ازنو و هرهزاربار چنگ زدیم به امیدِ خفته در دل هامان دراوج ناامیدی وهرهزاربار مچاله کردیم ناامیدی نشسته بر اندیشه هامان را در شوق رسیدن امید.
و درهمان چند ساعت یک عمر، همه ، خوب فهمیدیم که گوش های امیدوارهیچ دوست ندارند بشنوند ازنیامدن ها و همه خوب دانستیم که دل های تنگ چقدر دوست دارند آغوش بگشایند درآمدن ها.
آخرین بار که آن درِ سنگین بزرگ باز شد، ازدور چهره ات پیدا بود. هر چند امیدواری در تمامی این سال ها شده بود جزئی از وجود ناامیدمان ، اما یک لحظه هراس گفت : شاید خواب می بینم . شاید توهم باشد . شاید سرابی بیش نیست . شاید ..... 
ومن ناباورانه زمزمه کردم ، یعنی ممکن است خودت باشی ، و خودت بودی بی هیچ خواب و سرابی .
یادم نیست دویدم یا پرواز کردم .فقط رسیدن به دست های گرمت به خاطرم مانده. 
یادم نیست فریاد زدم یا آرام ازشوق گریستم، فقط ایستادن دریک قدمی ات را بخاطر دارم . مثل این سریال های مسخره ی تلویزیونی نمی دانستم باید در آغوشت کشم و ببوسمت یا فکر مَحرم و نامَحرم باشم و فقط نگاهت کنم.
رویت را که بوسیدم ،هیچ مَحرم و نامَحرمی درهیچ کجای دینِ من ، لب به دندان نگزید که آزادی تو، اوج تمام ادیان بود ورهایی ات حس زیبایی خداوندی خدا.
حالا، بعد از این همه سال، در سالروز آزادی ات، خبر از آزادی های جدید ، دلم را می لرزاند و روشن می کند به یاد آن روزها.
وحس دوگانه ی تلخ و شیرینی می نشیند درتنم، تلخ ازافسوسی که تا به کِی و چرا انسان ها باید پشت درها به انتظار آن سوی دیوار باشند و شیرین از ایمانی که دائم زمزمه وار می خواند پایان تمامی سیاهی ها سپید است و آن که از آستانه ی درمی آید، واقعیت محض است و نه خیال .
ای کاش خیلی زود ، می رسیدیم به روزی که تمامی زندانبان ها، رها گردند از حصارهای عنکبوتی اندیشه ی خویش و ای کاش خیلی زود می رسید یم به روزی که تمامی آزادگان ایمن باشند از سایه ی هراس اندیشه های بغض آلود . ای کاش خیلی زود ......
صبر من دیگر تمام شده است ...... 

۱۳۹۰ شهریور ۸, سه‌شنبه

تمام ناتمام من ......

 
آن وقت ها
هر سال که بیشتر می گذشت 
تک به تک ، دانه های سفید مو، می نشست لابلای موهای سیاه تو
این روزها   
هر سال که بیشتر می گذرد
این تارهای سیاهند که قد می کشند از لابلای نقره های موی تو 
امروز هم یک دانه تارموی تو، پیچید و رقصید و رنگ باخت میان دست های عاشقم
امروز هم یک دانه تارموی من ، غلتید و لغزید و فرو نشست روی گونه های عاشقت 
حالا کمی بی حساب شده ایم ، بعدِ سال ها
حالا کمی مثل هم شده ایم ، بعدِ سال ها
هرچند رنگ موی من خرمایی است وغروب ، وتارهای موی تو رنگ شب است و سیاه. 
اما، آن دانه های برف مشترک ، هم رنگ و یک دل اَند چون قلب های  ما.
گویی زمان هم ، دلش بخواهد که ، تو و من ، یکباره ما شویم.
گویی زمان هم ، دلش بخواهد که ، تو و من ،هم شکل هم شویم .
امروز، وقتی نگاه من گره خورد درنگاه تو
آن موی مشترک ، لغزان و رنگ پریده و رقصان ، خندید و گفت :
یکسال هم گذشت. ما بیشتر شدیم .
روز تولدش ، سیمینه تر شدیم .
........................
تولدت مبارک ای یار ، ای یگانه ترین یار.

۱۳۹۰ شهریور ۶, یکشنبه

ایران این روزهای ما ......

 
صدای ایران چه حزن آلود است این روزها .
ایران چه غمناک ناله سرداده ، بیمارگون .
ناله ی ایران چه مستاصل است این روزها .
ایران چه معصومانه مرثیه می خواند سوگوارانه.
نگاه ایران چه پر سوال است امروز .
چقدر زمزمه در پچپچه پیچیده این روزها .
چه سکوت هراسناکی ، چه تقلای بی سرانجامی ، چه تلاطم بی پایانی ، چه هراس پرآشوبی .
ایران خسته است و مه آلود .
ایران تشنه است و تب آلود .
ایران سرش داغ است .
ایران دل آشوبه دارد .
نفس هایش به شماره افتاده ، هذیان می گوید .هزاران سوال در سر دارد این روزها ، ایران . سال ها سوال های بی پاسخ، می پرسد و باز می پرسد :  
به کدامین گناه نابخشوده ، سهم من این است ؟
به کدامین جرم ناکرده ، سزای من چنین جزایی است ؟
آیا رگ های خشکیده ی دریاچه های سرزمین من ، توان بیداری رگ های غیرت به خواب رفته ی مردمان مرا خواهد داشت، دیگر بار ؟
آیا گسستگی رودهای جاری کم آب تن من، درد پریشانی دل های تنهای فرزندانم را چاره خواهد کرد، دیگر بار ؟
آیا آوای سوزناک تشنگی لب های داغ ، تمنای آب و آزادی را زنده خواهد کرد در وجود مردان و زنان این سرزمین، دیگر بار ؟
آیا طنین تَرَک تَرَک خوردن های پوست تن من ، فریاد شکست سکوت مرد و زن خواهد شد دراین مرزو بوم ، دیگر بار؟
آیا شکاف های ناتمام سینه ی پل های من ، زخم های سینه های تمام شکافته ی جوانان مرا مرهم خواهد بود ، دیگر بار ؟ 
آیا آوازهای غمگنانه دخترکان تشنه ی رود، عزم گام های لرزان پسرکانم را استوار خواهد کرد، دیگر بار ؟
آیا زخم تیشه ی فرهاد ، دل نازک دلبرکان سیمین تن را به جوشش چشمه ی عشقی شیرین میهمان خواهد کرد، دیگر بار ؟
آیا خروش اَبَرمردان تُرک، خشم خوابیده ی بزرگ دلاوران فارس و کرد و بلوچ وعرب و بختیار را به فغان خواهد آورد، دیگر بار ؟
چه پاسخی داریم برای این مادرِ درد کشیده ی رنج دیده ؟
چه پاسخی برای این همه سوال بی جواب ؟؟؟
آیا ، هیچ ؟؟؟؟؟؟؟

۱۳۹۰ شهریور ۲, چهارشنبه

مرد کوچک زندگی ما .....

 دستم را می گیرد توی دستهای بزرگش و می خندد و می گوید :  کوچولو ، کوچولو ، چه قدر دستاتون بامزه است .
نوک انگشتان پایش را به زور می کند داخل کفش من و با شیطنت می گوید : پا کوچولو.
می خواهم ببوسمش ، سرش را خم می کند تا سینه ، شاید لب هایم برسد به گونه هایش. با تبسمی شیرین می گوید : کوچولوی من.
کنارم می ایستد تا عکس یادگاری بگیریم باهم ، روی نوک دو پا می ایستم تا قدم برسد به سرشانه هایش . با لبخند و احترام، سر خم می کند و موهایم را می بوسد. 
نگاهش که می کنم ، قند است که در دلم آب می شود. این همان پسرک پنجاه سانتی من است که وقتی خانم پرستار برای اولین بار نشاند در آغوشم ، خندیدم و گفتم : چه دست و پای کوچولویی دارد، اما انگشتانش کشیده وبلند است ، فکر می کنم بزرگ که شد ، موزیسین بشود .
                حالا امروز او شانزده ساله می شود ، و من می شوم مامان کوچولو.
                ظاهرا ، کم کم دارد مرد بزرگ  خانه ی ما می شود ، پسرک فسقلی آن روزهای ما. 
تولدش مبارک .

۱۳۹۰ مرداد ۳۱, دوشنبه

دیکتاتورها،به صف،یواش یواش داریم به آخر خط می رسیم ...


دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ               که ز سرپنجه شاهین بلا غافل بود

ندیدی و هیچ وقت هم نخواهی دید که قدرت و شوکت وزرق و برقِ جلال و جبروت ، آن چنان افق دیدت را کور کرده که هیچ نبینی ودروغ و تملق و چاپلوسی چنان پرده برکشیده روی هرچه حقیقت واقعی و واقعیت حقیقی است که از پشت صحنه غافل بمانی ودر خواب خوش خرگوشی . وغرور و نخوت و خودبزرگ بینی چنان نشانده ات بر بلندای دست نایافتنی که از خاطرت برده این نردبان هم می تواند افتادنی باشد، و خود حق بینی وغیرنشنیدن ، چنان بسته راه گوش هایت را که هیچوقتِ هیچوقتِ هیچوقت هم نخواهی دید و نخواهی شنید و نخواهی فهمید و نخواهی دانست که شاهین بلا همین نزدیکی ها بر بالای سرت ، می چرخد و می گردد و عنقریب خواهد نشست بر شانه های لرزان از قهقهه ات . 
آری ، نمی بینی و هرگز هم دوست نداری ببینی و بشنوی و بدانی و بفهمی ، حتی اگر شاهد باشی که بعد از صدام، نوبت مبارک شد و بعد از آن نوبت بن علی و حالا نوبت قذافی و به زودی نوبت بشار اسد و بعدترش هم نوبت ......

۱۳۹۰ مرداد ۲۹, شنبه

آه .....



با تردید پرسید : 
                    با آرزوهای کهنه ای
                                                که
                                                   نه برآورده میشوند
                                                                           نه فراموش
                                                                                         چه باید کرد؟؟؟؟

نگاه کرد و آرام ، بی آنکه بخواهد ، گفت : 
                                                           آه ه ه ه ه ه

۱۳۹۰ مرداد ۲۸, جمعه

چه درّه های عمیقی .....

پانزده سال سابقه ی تدریس در دبیرستان های تهران را دارد . دختر مهربان و دلسوز وخونگرمی است. می گوید: کمی که با بچه ها صمیمی می شوم هزاران سوال خصوصی و نیمه خصوصی می نشیند در ذهن شان. 
همیشه اولین سوال شان این است که : آیا ازدواج کرده ام یا نه ؟ بعد چند خواهر و برادر دارم و بعد.... ، تا کم کم به اینجا می رسد که مثلا من با چه لباسی به میهمانی می روم ؟ در مجلس عروسی حجاب دارم یا نه ؟ درخانه چه لباسی می پوشم ، تاپ و شلوارک، مثل خواهرومادرِ آن ها یا دامن های بلند طرح دار و بلوزهایی با آستین های تا سرانگشتان رسیده ی شلخته و روسری های گلدار رنگارنگ و شال های پیچ در پیچ ناهماهنگ، مثل سریال های تلویزیونی؟
چند وقت پیش یکی شان پرسیده : خانوم، شما رقص هم بلدید ؟ دیگری گفته : ساسی مانکن را می شناسید؟ وقتی جواب هر دو سوال مثبت بوده ، صدای سوت و هوار بچه ها رفته تا آسمان. یکی لابد برای اطمینان بیشتر، پرسیده : کدام ترانه اش را بیشتر دوست دارید؟ و او وقتی قسمتی از یکی از ترانه ها را خوانده ، چند تا از بچه ها آن قدر ذوق زده شده اند که پریده اند وسط و بغلش کرده و بوسیده اندش. ازآن روز به بعد اعتماد بچه ها نسبت به او صد چندان شده و کلی از مشکلات خانوادگی اشان را با او درمیان گذاشته اند و کلی درد و دل کرده و از دوست پسرهای شان گفته اند برایش. 
سر تکان می دهد و با تاسف می گوید : دو چیز ناراحتم می کند ، اول اینکه ، تصور بچه ها از زندگی معلم هایشان چقدر می تواند متفاوت باشد با واقعیات موجود بخاطر سیاست های غلط آموزش و پرورش که همیشه خواسته از معلم ها یک لولو بسازد برای بچه ها و از معلم ها خواسته مثل گشت ارشاد عمل کنند در میان دانش آموزان، و چهره ی خشن و دوگانه و متفاوتی از آن چه هستند ارائه دهند در مدرسه. و دوم اینکه چه مرز گسترده ای وجود دارد میان آن چه معلم پرورشی برای جلب اعتماد بچه ها به کار می برد با استفاده از ابزارهای دینی و پند و اندرزهای بهشت و جهنمی و نصایح قیامت و عقوبت و غیره، با اعتمادی که جلب می شود صرفاً به خاطر همراهی در خواندن  یک ترانه ی بی محتوا اما شاد و جوان پسند از یک خواننده ی رپ امروزی .
چرا، کِی و کجا، چنین درّه ی عمیقی ایجاد شد میان فرزندانِ ما با مسئولین حکومتی مان؟؟؟؟؟

۱۳۹۰ مرداد ۲۵, سه‌شنبه

عاشقانه ی درد .....

خبر روزنامه را که می خواند ، ضربان قلبش تند می شود، نگاهش یخ می کند و رنگش می شود مثل گچ، سفید. کمی آب می خواهد. تا آب برسد ، آرام ، اشکی را که آمده گوشه ی چشم ، پاک می کند با سرانگشتان لرزانش .
لیوان آب را با مهربانی می دهد دستش و با نگرانی می پرسد : عزیزم ، چیزی شده ، خبر بدی خواندی؟
نگاهش را می دزدد ، سرخ می شود و با دستپاچگی می گوید : نه ، چیزی نیست. اما خودش هم خوب می داند که خیلی چیزها هست. چیزهایی که هیچوقت نمی شود برزبان آورد . چیزهایی که همیشه چون یک راز مدفون می ماند در صندوقخانه ی دل . چیزهایی که می تواند حتی در هفتاد سالگی ، حس  بیست سالگی جاری کند در تن.
آگهی ترحیم کسی را چاپ کرده اند که روزگاری برای او همه چیز بوده وهمه کس . مگر می شود که حالا بعد از پنجاه سال هیچ چیز و هیچ کس باشد ؟ مگر می شود ؟؟؟

۱۳۹۰ مرداد ۲۴, دوشنبه

آدم ِ حوا.....

شاد می خندد و می گوید : شوریدگی چه لذتی دارد . طعم عصیان می دهد ، عصیان . هیچ می دانی شهد عصیان چقدر گواراست ؟ تازه می فهمم چرا حوا ، لذت بهشت را به طعم گس سیب فروخت و آدم ، هیچ نفهمید. 
     زمزمه کنان ، سر به هوا ، بی خود ، بی آن که هیچ ببیند و هیچ بشنود ، برمی گردد و آرام آرام ، دور می شود چون حوا......

۱۳۹۰ مرداد ۲۳, یکشنبه

بالاخره ، کدامیک ؟؟؟؟

ارزش سنگ های قیمتی را تنها جواهرشناسان خبره می دانند و بس. ظاهرا ، قدروقیمت آن ها به قدمت و شفافیت و رنگ و محل استخراج و عوامل متعدد دیگری برمی گردد که تا این کاره نباشی سر درنمی آوری . حالا یکی از همان سنگ های ارزشمند، نسل به نسل چرخیده و چند روزی است که به میراث رسیده به بنده. اصلا اشتباه نفرمایید، این سنگ که الطافش شامل حال بنده گردیده، هیچ دخلی به یاقوت و زمرد و لعل و الماس و برلیان ندارد. 
جای دشمن تان خالی، بنده چند روزی است دست به گریبان سنگ کلیه شده ام وحسابی دمار از روزگارم درآورده این سنگ نازنین.
اما حکایت سنگ کلیه چیزی است و حکایت پزشکان حاذق و محترم این چند روزه ، چیزی دیگر. 
و ازآن جایی که باباجان ما همیشه ما را پند و اندرز بسی دهد که از تمامی رخداد های زندگی تجربه بیاموزیم وعلم کسب کنیم . حاصل تجارب اینجانب، بعد از این همه رفت و آمد و نشست و برخاست با پزشکان عزیز، یک نتیجه ی خیلی خیلی مهم بوده که پزشکان این مرز و بوم کلهم اجمعین شامل دو دسته اند:  قدیم و جدید. یا متد ایرانی و متد فرنگی .
پزشکان قدیم یا همان متد ایرانی خودی ، با اهتمام به ضرب المثل آبا و اجدادی انشاالله گربه است ، ظاهرا، حین اقامه ی قسم بقراط ، متعهد می شده اند هیچ اطلاعاتی در اختیار بیمار نازنین قرار ندهند، از درجه تب گرفته تا میزان فشار خون . و کارشان می گذرد با انشاالله و ماشاالله.
و پزشکان جدید یا همان متد فرنگی غیرخودی ، با تعهد به ژست منطق واستدلال و واقع بینی، ظاهرا حین اقامه ی قسم بقراط ، متعهد می شوند همه دانسته ها وندانسته هایشان را یییهو بریزند روی دایره و درجا قلب نازک نارنجی بیمار ایرانی را متوقف بفرمایند به سلامتی ومیمنت و اگر کورسوی امیدی هم باشد برای بهبودی ، آنچنان کورش کنند که نگو و نپرس.
حالا می ماند این وسط ، تکلیف بلاتکلیف مریض بینوا که یک چشمش خنده است و آن دیگری گریه ، که بالاخره باید از این ورِبام بیفتد یا آنورش .شاید هم بهتر باشد اصلا نیفتد و همان وسط زمین و آسمان پا درهوا بماند تا تکلیف پزشکان با خودشان و متدهای شان روشن گردد.
ما که قِسِردر رفتیم ، خدا آخر عاقبت جمیع بیماران را بخیر کند انشاالله.

۱۳۹۰ مرداد ۲۲, شنبه

رویش جوانه ها ..........

می گوید : به مدارس نامه داده اند که در سال تحصیلی جدید ، به هیچ عنوان نباید روپوش مدرسه ی بچه ها به رنگ سبز باشد. آن هم هیچ نوع سبزی، از کاهویی گرفته تا یشمی . کیف و کفش سبز هم نباید داشته باشند.
ضمنا خودکارهای سبزی را هم که استاندارد معمول تصحیح اوراق و بستن انتهای ورقه و ثبت نمره است جمع کرده اند و معلم ها، هرکدام با یک رنگ خودکار یا روان نویس ، ورقه ها را نمره داده اند.
می خندد ومی گوید : آنوقت هر کدام از بچه ها یک تکه نوار سبز بسته اند یا به سر زیپ کوله شان یا به انتهای بند کفش کتانی شان.
آهی می کشد و می گوید : شاید بشود سبزی اونیفورم مدرسه را دستوری حذف کرد، اما با جوانه های سبز دل هاشان چه خواهند کرد ؟ می دانی ، اگر برای ما دو سال پیش رنگ سبز فقط یک نماد بود ، اما برای آن ها بعد از دوسال این رنگ شده است یک عقیده ویک ایمان، شده است یک وسیله برای ابراز وجود و ابراز مخالفت و برای به رخ کشیده شدن .
شده است یک حس اعتراض .

۱۳۹۰ مرداد ۲۰, پنجشنبه

بیداری اسلامی ..........

شاید خیلی هم مهم نباشد که نام این کار گذاشته شود :  
غارت 
       چپاول 
             شورش  
                    گرسنگی 
                           طغیان علیه بی عدالتی 
                                        اعتراض به نادیده گرفته شدن
                                                       درخواست سهم بیشتراز امتیازات موجود
                                                                            خود را به رخ کشیدن و اثبات کردن
و 
            یا 
                  ..............

اما خیلی مهم است که بدانیم : 
                                    نام این کار هر چه باشد ، بیداری اسلامی نیست .
......................
پ ن : به نظر من، بعد از این، جوانان هر کجا که خواستند اعتراضی، شورشی، مخالفتی، طغیانی یا عصیانی به وضع موجودشان بکنند را یک تُک پا بفرستند اینجا، قول می دهم همه چیز امن و امان بشود پس از بازگشت آن ها به کشورشان.

۱۳۹۰ مرداد ۱۹, چهارشنبه

یاد رمضان آن روزها بخیر.......

آن قدر بچه بودیم که التماس های مان کارگر نیفتد دردلِ چون برگِ گل مادرجان، که برای سحری بیدارمان کند وما هم روزه بگیریم نه کله گنجشکی که کامل کامل. اول شب که می خواستیم بخوابیم ، بالش مان را قسم می دادیم که اگر صدای زنگ ساعت را شنید بیدارمان کند،غافل از اینکه گوش بالش از خواب ما به مراتب سنگین تر است. خورشید مهربان که چشممان را می نواخت ، تازه می فهمیدیم ، سحرکه هیچ ، سپیده هم  آمده و رفته است به آرامی. چند شب اول که این گونه می گذشت، بهانه ی دلتنگی مان گل می کرد برای شب ماندن های خانه ی مادربزرگ. آن جا شرایط مهیا تر بود و دل خانوم جان نرم تر. بیدارمان می کرد اما با یک شرط که روزه مان کله گنجشکی باشد. تا رادیو می گفت : پنج دقیقه بیشتر به اذان صبح نمانده ، امساک کنید. می پریدیم کنار حوض برای مسواک زدن. آن روزها، امساک بزرگ ترها با مسواک ما یک معنا داشت .
تماشای آسمان پرازستاره های درخشان و ردِ هواپیماهایی که در خیال ما، همیشه وهمه وقت،عموزاده ی مادرجان را از آمریکا می آوردند و آقاجان ها را می بردند تا مکه، و تمنای در آغوش کشیدن شهاب های نوری که یک باره لیز می خوردند و می افتادند پایین و با سقوط شان قلب ما را از جا می کندند ، چه حس غریبی داشت درآن شبانگاهان.
نماز صبح را با یک چشم خواب و یک چشم بیدار می خواندیم و تا لنگ ظهر می خوابیدیم در تابستان های گرم رمضان . اگر می شد دو ساعت ظهر را خانه ی خاله ای یا عمه ای گم و گور شد، بلای روزه کله گنجشکی و شکستنش از سرت می گذشت به آسانی. نیم ساعت مانده به افطار، ازغرور وافتخار یک فتح المبین، ولو می شدیم روی قالیچه های پهن شده بر تراس خانه که هوایش پراز اطلسی بود وعطر خاک  باغچه که آب خورده بود با دست های تشنه ی پدر، و تقریبا از حال می رفتیم از بوی حلوا و سیرداغ  آش سفره ی افطار.
اذان را که می گفتند، آنقدر هول می شدیم در خوردن چای شیرین با نان و پنیر و گردو و چای قند پهلوی بعدش که اصلا یادمان می رفت آش و حلوا و مربا و زولبیا را.
ماه های رمضان کودکی من چه زیبا بود با طعم شیرین عطوفت ومهربانی خداوند رحمان و رحیم وماه های رمضان بچه های این روزها چه زشت است با طعم تلخ ناله وغرولند و اجبار و ترس ازعقوبت خداوند قاسم الجبارین.
.............................
پ ن :جالب است که در برنامه ماه عسل امروز که دهم رمضان است ، مجری محترم می گوید : متشکریم از آن هایی که به هر دلیلی نمی توانند یا نمی خواهند روزه بگیرند، اما ملاحظه ی روزه دارها را می کنند.
و من فکر می کنم ، چه خوب که بعد از سی سال شلاق و گشت و گرفت و ببند و بعد از سی سال خشونتی که گریزان کرده است نسل همین انقلاب را از هرچه روزه است و دینداری ، یادشان آمده ، می شود کسی هم نخواهد روزه بگیرد به هر دلیلی. 
چقدر خوب است که این روزها همه مهربان شده اند ، حتی به تظاهر، به هر دلیلی !!!

۱۳۹۰ مرداد ۱۸, سه‌شنبه

آن قَدَر خوب و عزیزی که ......

در نبودنت ، هیچ کیکی بریده نشد، هیچ شمعی فروزان نگشت، هیچ هدیه ای خریداری نشد، هیچ جشنی برگزارنگردید ،هرچند ،هرچند،هر چند، تو، امسال، پنجاه ساله شده بودی.
در نبودنت ، هیچ اتفاقی نیفتاد ،هرچند، امسال، نیم قرن از آمدنت گذشته بود.
در نبودنت اما، هیچ وقت، هیچ چیز، مثل آن روزها که بودی نیست، هرچند، امروز درست، بیست وسه سال از آن روزها گذشته باشد.
در نبودنت اما دیگر،هیچ چیز،هیچ وقت، نتوانست جای خالی تو را، دردل هامان پرکند وهیچ چیز،هیچ وقت، سرجای خودش نمامد وسرجای خودش برنگشت وسرجای خودش ننشست، وهیچ اشکی خشک نشد وهیچ آهی جز نشان دلتنگی از دل برنخواست، هرچند، امروز درست، بیست وسه سال از آن روزها گذشته باشد. 
در نبودنت، حتی خدا هم با ما نبود که گویا از روزی که تو را بیشتر ازما دوست می داشت وبرای خودش برده بود، دیگرهیچ کاری با هیچ بنده ای نداشت وهیچ یادی از هیچ بنده ای نکرد.
و امروز، درعاشورای نبودنت، شاید، تنها دلخوشی دلتنگی هامان جز این نیست که خوب می دانیم آن قَدَر خوب وعزیزی که حتما جای سرسبزی، گوشه ی دنجی، اوج آبی آسمانی ، سوار برقایق نوری، درساحل عرشی، خدا با تو نشسته ، قصه می گوید، نغمه می خواند، چای می نوشد.
یادت گرامی باد.

۱۳۹۰ مرداد ۱۷, دوشنبه

چه ایام خوش ِ ناخوشی ......

دختر ظریف و خوشگلی است. می گوید: ده سال سابقه ی دبیری دارم .هر سال هم توسط آموزش و پرورش برای اطمینان خاطر بیشتر گزینش می شوم . 
می گوید : تقریبا ، با خانوم  مسئول گزینش دیگر رفیق شده ام و سری از هم سواییم . چند روز پیش رفته ام حراستِ اداره برای گزینش سال تحصیلی جدید با کلی دلخوری و فحش و بد وبیراه به خود برای انتخاب این شغل و نفرین و دشنام به مسببین این وضع، یک مانتوی دو سایز بزرگتر از اندازه ام هم پوشیده ام برای جلوگیری از هر بهانه و ایرادی .
خانوم مسئول رو به من کرده ، می گوید : نسبت به پارسال چاق شده ای ها . معلومه خیلی خوش گذشته. 
لبخند تلخی می زنم و دردل می گویم : آره ، خیلی خوش گذشته ، ای کاش خبر داشتی که پشت این چهره ی آرام وسکوت نگاه ، چه روزهای سختی خوابیده در این ایام خوشی . ای کاش می شد فریادشان زد . ای کاش ..........

۱۳۹۰ مرداد ۱۶, یکشنبه

اقدام علیه ......

خرداد 88 که کوله بار پر ازامید و شوق ودرد و خون و جنازه اش را برداشت و رفت ،
اول، گفتن الله اکبر سر پشت بام ها شد اقدام علیه امنیت ملی .
دوم ، خواندن دعای کمیل شد اقدام علیه امنیت ملی .
سوم ، شرکت  در راهپیمایی روز قدس شد اقدام علیه امنیت ملی .
چهارم ، برگزاری مراسم عزاداری امام حسین در تکایا شد اقدام علیه امنیت ملی .
پنجم ، شرکت در مراسم تشییع جنازه شد اقدام علیه امنیت ملی .
ششم ، عزاداری روز عاشورا ، شد خیلی اقدام علیه خیلی امنیت ملی .
هفتم ، شرکت در راهپیمایی 22 بهمن شد اقدام علیه امنیت ملی .
هشتم ، برگزاری مراسم چهارشنبه سوری شد اقدام علیه امنیت ملی .
نهم ، چیدن سفره هفت سین سبز شد اقدام علیه امنیت ملی .
دهم ، رفتن به سیزده بدر شد اقدام علیه امنیت ملی .
...................
.............................
........................................
بعدترها، حمایت از مردم کشورهای عربی مصر و لیبی در مبارزه با دیکتاتورهای شان در روز 25 بهمن شد اقدام علیه امنیت ملی.
و همین طور این داستان ادامه یافت و ادامه یافت تا رسیدیم به امروز که حالا ، آب بازی در پارک آب و آتش می شود اقدام علیه امنیت ملی .
خدا می داند که بعدتر ها چه چیزها که خواهد شد اقدام علیه امنیت ملی .
این امنیت ملی عجب اعجوبه ای است که دایره ی مخالفانش از خس و خاشاک الله اکبرگو شروع  می شود و می رسد به خس و خاشاک آب پاش.عجب اعجوبه ای !!!
......................
پ ن : اما خودمانیم ، به خطر افتادن امنیت ملی با اعمال شنیع و فجیع و رذیل آب پاشی در پارک آب و آتش ، چیزی شبیه تف سر بالاست که بعد از سه ماه تلاش وتقلای نیروی محترم انتظامی برای مبارزه با مفاسد اخلاقی و بی حجابی و ادعای برقراری امنیت اجتماعی و ارائه آمارهای ریز و کلان دروغ از کاهش هر چه مفسده است ، یک شبه می زند کاسه ، کوزه ی هر چه ادعاست را بر زمین و صدای شکستنش می رود تا هفت آسمان . سوختن هم دارد ، آن هم تا کجاها. 

۱۳۹۰ مرداد ۱۵, شنبه

راستی ، آب پاش هم رفت توی لیست لوازم ممنوعه .

می گویم : آقا، یک آب پاش بدهید.
همان طور که سرش پایین است ، اخمو می گوید : نداریم.
با تعجب آب پاش های پشت شیشه را نشانش می دهم و می گویم : پس این ها چیست؟
سر تکان می دهد وبا خنده می گوید : آهان، از این ها می خواهی؟
با شیطنت اشاره به لیوان های یک بار مصرف می کنم و می گویم : پَ... نَ..... پَ ، از این ها می خواهم.
می گوید : خانوم ، به خدا تقصیرما نیست، از وقتی آب بازی شده اقدام علیه امنیت ملی، آب پاش هم شده جزو لوازم ممنوعه ، البته نه این آب پاش ها، آن آب پاش ها واشاره می کند به تفنگ های آب پاشی که ریخته داخل یک کارتن وگوشه ی پستوی مغازه اش قایم کرده.
چشممان روشن که آب پاش تفنگی هم رفت جزو کالاهای پشت پرده و پستویی . خوش به حال سازندگانش که به زودی میلیاردر می شوند با این طرفدارانی که آب بازی در شهرهای مختلف پیدا کرده (+) و (+) و (+) و .......
                                                   فقط ، مواظب باشیم، چینی ها بویی نبرند از این نوع مبارزه.

۱۳۹۰ مرداد ۱۳, پنجشنبه

نگاه کن دیکتاتور ، به پایانت نگاه کن .....

به چه می اندیشی مرد؟ هیچ فکر این روز را می کردی؟ هیچ نقش این لحظه حتی برای یک آن نشسته بود برخاطرت؟ 
شاید داری فکرمی کنی، چه نیازی بود به ساختن قفسی آهنین، برای نمایش حقارت مردی بیمارکه این روزها حتی توان ِ فرار از خود را هم ندارد چه رسد به عزم فرارِ ازعدالت.
شاید داری فکرمی کنی، چه نیازی بود به تشکیل دادگاه و صدورحکمی که حتی اگر مرگ نباشد، سال ها حبس خواهد بود برای مردی که عمرِخدادادی اش، شاید به سال هم نرسد.
شاید داری فکرمی کنی، چه نیازی بود به حضور ده ها دوربین وعکاس وخبرنگار، برای نمایشِ عجزِ چشمان ِمردی که تا دیروز غرورِعقاب وار نگاهش، نه مصر را که تمام جهان را به زیر پا می دید و دراسارت قدرت ِلایزال.
شاید داری فکرمی کنی، چه نیازی بود به تحقیرِ حقارتی که حتی کلام حقیر، کوچک است برای آن بند و آن قفس و آن عجز وآن شکست وآن نگاه.
شاید داری فکرمی کنی، چه سخت و ناخوشایند است ، سلام به پایان ِ دیکتاتوری، که بی خداحافظی عازم رفتن است.
شاید داری فکرمی کنی، چه تلخ وجانفرساست، تماشای تصاویرِ قفس و دادگاه و شکست وعجز وتمنا ومرگ ِدیکتاتوری ، که فرودِ فرازش را دوربین هیچ عکاسی توان ثبت نداشته حتی در ذهن .
فکرنکن ای مرد، نمایشِ امروز، صحنه ی هنرمندی تو نیست، شاید، تصورِ تصویر عبرتی باشد برای دیکتاتورهایی که هنوزهم فکرمی کنند، مرگ حق است اما برای همسایه.

۱۳۹۰ مرداد ۱۱, سه‌شنبه

آن روزها که ......

هروقت پسرِ یکی ازهمسایه ها می رفت سربازی، مادر بزرگ برای چند روزعزادار می شد. اشک بود که از گوشه ی آن چشمان خاکستری مهربان می ریخت روی گونه های سرخش. همیشه می خندیدیم و می گفتیم : خانوم جان خوب است که خدا فقط یک پسر به شما داده که آن هم بخاطر سن ِبالای پدرش ازسربازی معاف شده ، وگرنه چه می کردی؟
خدا بیامرزآه بلندی می کشید و می گفت : تا مادر نشوید نمی فهمید مادرها چه می کشند. 
حکایت سربازی نرفتن پدرم که اولین فرزند وتنها پسرخانواده بود، خود داستانی بود شنیدنی. ظاهرا زمانی که پدربزرگ خدابیامرزبرای پدرم شناسنامه می گرفته، فقط داشتن پدرکافی بوده برای فرزند که کسی یادی از مادربزرگ هم نمی کند بعنوان مادرِ بچه. اما دوسال بعد که عمه جان به دنیا می آید ومی روند برایش شناسنامه بگیرند، آقای اداراتچی، سِجِّل مادرِ بچه را هم می خواهد. مادربزرگم تا آن روز شناسنامه نداشته، آقای اداراتچی دو ریال می گیرد و یک سجّل درست می کند برای مادربزرگ. از آنجایی که آن زمان ها سجّل کلاً چیزِ بدرد نخوری بوده وهیچ کس هم قرار نبوده نه کوپنی با آن بگیرد ونه ثبت نام برای طرح هدفمندی یارانه ها بکند ونه بخواهد یک تُک پا برود به آمریکا یا اروپا، که نیاز به گرفتن گذرنامه داشته باشد ونیاز به داشتن سجّل برای گرفتن گذرنامه ، درنتیجه سجّلِ مادربزرگ سال ها درصندوق خانه خاک می خورد تا بابای ما که آن روزها بابای ما نبوده و گل پسر آن ها بوده، هجده ساله شود و بخواهند ببرندش اجباری . 
پدربزرگ که سجّل خانوم جان را می دهد دست سرکار استوار، استوارسبیل چخماقی اش را می چرخاند و با تغیّر می گوید: پدرجان، سجّل مادر بچه را بده، این که مال زن دومته . 
واویلایی می شود از داد و قال خانوم جان در اداره ی ثبت احوال فکسنی آن روزها. حالا از پدربزرگ بیچاره ی ما انکار که من یک زن بیشتر ندارم وازسرکار استوار اصرار که مگرمی شود، سجّل نشان می دهد صاحبش، دوسال هم از پسرِتو کوچکتر است، مادر که کوچکتر از بچه نمی شود. 
سردرگمی دو طرف به یک طرف، جواب توبیخ های خانوم جان را دادن به یک طرف، که نفرین دو عالم را نثارِآقاجان بنده ی خدا می کند، که راستش را بگو، من از اولش هم می دانستم  تو مرد بی وفایی هستی.
خلاصه کدام عقل سلیمی جرقه می زند وشکوفا می شود درآن لحظه ،معلوم نیست ،اما بالاخره حدس زده می شود لابد آقای اداراتچی اشتباه کرده وهنگام صدور سجّل عمه جان، سجّل خانوم جان را هم به تاریخ همان روز صادر نموده است وهیچ هم به ذهن خلاقش خطورنکرده که مگر می شود مادرهمزاد دختر باشد؟ 
از هرچه شده وهرچه گذشته که بگذریم، دراین کار دوخیرنهفته بوده که اول، پدرجان ما ازرفتن به اجباری معاف می شود و دوم پدربزرگ جان ما، روسفید بیرون می آید ازاین کارزار ومی رهد ازخوابیدن در مسجد. چرا که آن روزها جزای مرد دوزنه هیچ نبوده جز بیتوته کردن درمسجد، که آن زمان ها، شب ها هم درِخانه ی خدا به روی بندگانش باز بوده و هیچ کس هراس نداشته از دزدیده شدن فرش ها وگلیم ها وقرآن ها ولامپ ها وفانوس ها. وآن روزها، امنیت حاکم بوده درمرزها و درشهرها و درروستاها. و آن روزها، اشک مادرحرمت داشته وموی سپید پدر می ارزیده به هزار وثیقه و ودیعه و وجیهه. وآن روزها، وقتی آقاجان قصه ی مشقت هایش را می گفته به سرکار استوار واین که حالا دیگر تنها پسرش نان آورخانه است که اگر ببرندش اجباری، یک جای زندگی شان می لنگد حتما. مُهر معافی می نشسته برسرنوشت پسر، و آینده اش از این رو به آن رو می شده برای تمام عمر.
وآن روزها، حتی اگر مادری، پسرش را به اجبار نبرده بودند به اجباری، اما دلش می لرزیده برای تمام پسرکان همسایه و فامیل و آشنایان دورونزدیک. وآن روزها، مهربانی ریشه داشته دردل این خاک. 
                                                     وآن روزها، هنوز ایرانی ها، مسلمان بوده اند ونه مسلمانان ، ایرانی.

۱۳۹۰ مرداد ۱۰, دوشنبه

یقین مشکوک یا شک ِمعلوم ، کدامیک ؟؟؟؟

شرکت ما دارای یک ساختمان چهارطبقه است. طبقه اول مربوط به عوامل اجرائی است که کارشان بیشتر به خارج از شرکت مربوط است. اول صبح ، صبحانه شان را می خوردند و اکیپ های شان هر کدام می روند پی کار خود. 
طبقه دوم، طبقه ی مدیرعامل است و دفترِ هیئت مدیره وعوامل اداری . از امور کارکنان تا واحد مالی و روابط عمومی و دفتر بسیج و دفتر رزمندگان و ایثارگران .
طبقه سوم که ما باشیم واحد مهندسی است و برنامه ریزی .
و طبقه چهارم ، مربوط به واحدهای خدماتی و پاسخگویی به امور مشترکین.
امروز در شرکت ، مراحل و شاخص های تبدیل شک به یقین ، آن قدر واضح و مبرهن به نمایش درآمده بود که نگو و نپرس .
طبقه اولی ها، همان اول صبح شک شان تبدیل شده بود به یقین ِ عدم رویت هلال ماه و کفه ی ترازوی یوم الشک شان رفته بود به سمت تناول یک صبحانه ی لذیذ و بعد از آن اعزام شده بودند بر سرِ کار.
طبقه دومی ها، از همان اول صبح ، شک شان تبدیل شده بود به یقین ِ رویت هلال ماه و کفه ی ترازوی یوم الشک شان رفته بود به سمت خواندن دعا و مناجات.
طبقه سومی ها، که ما بودیم ، آویزان مانده بودیم بین شک و یقین و آبدارچی محترمان چایی ساعت هشت را که داد ، توبیخ شد برای توزیع چای دم کشیده وآماده در قوری ِساعت ده و به تک تک مان ، اعلام فرمود که من چای نمی آورم ، اما هر که خواست برود خودش بریزد و بیاورد در اتاقش بخورد.
طبقه چهارمی ها ، اما، تکلیفشان روشن تر ازما بود وعلاوه بر نوشیدن چای گوارای ساعت هشت و ده ، چای بعد از نهارشان را هم نوش جان کردند. شاید چون یک طبقه نزدیکتر ازما بودند به خدای آسمان ها.
خلاصه ، شرکت ما امروز، دمکراتیک ترین روز تمام سال هایش را گذراند . فقط یک مشکل وجود داشت و آن هم این بود که اگر ارباب رجوعی تشریف می آورد، نمی توانست سردر بیاورد که چرا تقریبا هشتاد درصد بچه ها، رفته اند سالن ِهمایش طبقه ی چهارم برای جلسه .