۱۳۹۰ مرداد ۱۰, دوشنبه

یقین مشکوک یا شک ِمعلوم ، کدامیک ؟؟؟؟

شرکت ما دارای یک ساختمان چهارطبقه است. طبقه اول مربوط به عوامل اجرائی است که کارشان بیشتر به خارج از شرکت مربوط است. اول صبح ، صبحانه شان را می خوردند و اکیپ های شان هر کدام می روند پی کار خود. 
طبقه دوم، طبقه ی مدیرعامل است و دفترِ هیئت مدیره وعوامل اداری . از امور کارکنان تا واحد مالی و روابط عمومی و دفتر بسیج و دفتر رزمندگان و ایثارگران .
طبقه سوم که ما باشیم واحد مهندسی است و برنامه ریزی .
و طبقه چهارم ، مربوط به واحدهای خدماتی و پاسخگویی به امور مشترکین.
امروز در شرکت ، مراحل و شاخص های تبدیل شک به یقین ، آن قدر واضح و مبرهن به نمایش درآمده بود که نگو و نپرس .
طبقه اولی ها، همان اول صبح شک شان تبدیل شده بود به یقین ِ عدم رویت هلال ماه و کفه ی ترازوی یوم الشک شان رفته بود به سمت تناول یک صبحانه ی لذیذ و بعد از آن اعزام شده بودند بر سرِ کار.
طبقه دومی ها، از همان اول صبح ، شک شان تبدیل شده بود به یقین ِ رویت هلال ماه و کفه ی ترازوی یوم الشک شان رفته بود به سمت خواندن دعا و مناجات.
طبقه سومی ها، که ما بودیم ، آویزان مانده بودیم بین شک و یقین و آبدارچی محترمان چایی ساعت هشت را که داد ، توبیخ شد برای توزیع چای دم کشیده وآماده در قوری ِساعت ده و به تک تک مان ، اعلام فرمود که من چای نمی آورم ، اما هر که خواست برود خودش بریزد و بیاورد در اتاقش بخورد.
طبقه چهارمی ها ، اما، تکلیفشان روشن تر ازما بود وعلاوه بر نوشیدن چای گوارای ساعت هشت و ده ، چای بعد از نهارشان را هم نوش جان کردند. شاید چون یک طبقه نزدیکتر ازما بودند به خدای آسمان ها.
خلاصه ، شرکت ما امروز، دمکراتیک ترین روز تمام سال هایش را گذراند . فقط یک مشکل وجود داشت و آن هم این بود که اگر ارباب رجوعی تشریف می آورد، نمی توانست سردر بیاورد که چرا تقریبا هشتاد درصد بچه ها، رفته اند سالن ِهمایش طبقه ی چهارم برای جلسه .
ارسال یک نظر