۱۳۹۰ مرداد ۳۱, دوشنبه

دیکتاتورها،به صف،یواش یواش داریم به آخر خط می رسیم ...


دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ               که ز سرپنجه شاهین بلا غافل بود

ندیدی و هیچ وقت هم نخواهی دید که قدرت و شوکت وزرق و برقِ جلال و جبروت ، آن چنان افق دیدت را کور کرده که هیچ نبینی ودروغ و تملق و چاپلوسی چنان پرده برکشیده روی هرچه حقیقت واقعی و واقعیت حقیقی است که از پشت صحنه غافل بمانی ودر خواب خوش خرگوشی . وغرور و نخوت و خودبزرگ بینی چنان نشانده ات بر بلندای دست نایافتنی که از خاطرت برده این نردبان هم می تواند افتادنی باشد، و خود حق بینی وغیرنشنیدن ، چنان بسته راه گوش هایت را که هیچوقتِ هیچوقتِ هیچوقت هم نخواهی دید و نخواهی شنید و نخواهی فهمید و نخواهی دانست که شاهین بلا همین نزدیکی ها بر بالای سرت ، می چرخد و می گردد و عنقریب خواهد نشست بر شانه های لرزان از قهقهه ات . 
آری ، نمی بینی و هرگز هم دوست نداری ببینی و بشنوی و بدانی و بفهمی ، حتی اگر شاهد باشی که بعد از صدام، نوبت مبارک شد و بعد از آن نوبت بن علی و حالا نوبت قذافی و به زودی نوبت بشار اسد و بعدترش هم نوبت ......
ارسال یک نظر