۱۳۹۰ مرداد ۱۳, پنجشنبه

نگاه کن دیکتاتور ، به پایانت نگاه کن .....

به چه می اندیشی مرد؟ هیچ فکر این روز را می کردی؟ هیچ نقش این لحظه حتی برای یک آن نشسته بود برخاطرت؟ 
شاید داری فکرمی کنی، چه نیازی بود به ساختن قفسی آهنین، برای نمایش حقارت مردی بیمارکه این روزها حتی توان ِ فرار از خود را هم ندارد چه رسد به عزم فرارِ ازعدالت.
شاید داری فکرمی کنی، چه نیازی بود به تشکیل دادگاه و صدورحکمی که حتی اگر مرگ نباشد، سال ها حبس خواهد بود برای مردی که عمرِخدادادی اش، شاید به سال هم نرسد.
شاید داری فکرمی کنی، چه نیازی بود به حضور ده ها دوربین وعکاس وخبرنگار، برای نمایشِ عجزِ چشمان ِمردی که تا دیروز غرورِعقاب وار نگاهش، نه مصر را که تمام جهان را به زیر پا می دید و دراسارت قدرت ِلایزال.
شاید داری فکرمی کنی، چه نیازی بود به تحقیرِ حقارتی که حتی کلام حقیر، کوچک است برای آن بند و آن قفس و آن عجز وآن شکست وآن نگاه.
شاید داری فکرمی کنی، چه سخت و ناخوشایند است ، سلام به پایان ِ دیکتاتوری، که بی خداحافظی عازم رفتن است.
شاید داری فکرمی کنی، چه تلخ وجانفرساست، تماشای تصاویرِ قفس و دادگاه و شکست وعجز وتمنا ومرگ ِدیکتاتوری ، که فرودِ فرازش را دوربین هیچ عکاسی توان ثبت نداشته حتی در ذهن .
فکرنکن ای مرد، نمایشِ امروز، صحنه ی هنرمندی تو نیست، شاید، تصورِ تصویر عبرتی باشد برای دیکتاتورهایی که هنوزهم فکرمی کنند، مرگ حق است اما برای همسایه.
ارسال یک نظر