۱۳۹۰ شهریور ۹, چهارشنبه

صبر من دیگر تمام شده است .....

رفتم گلفروشی وگفتم : آقا، زیباترین گل هایتان را می خواهم . رُزهایش آنقدر سرخ باشد که به سیاهی بزند و مریم هایش آنقدر تازه، که بویش تمام جاده و راه را عطرآگین کند.
خندید و دسته گلی داد دستم ، بی همتا.
سه ماشین پُربودیم که داشتیم می رفتیم به استقبال. مسافری از آن سوی آب نداشتیم. مسافرمان از آن سوی دیوار می آمد.
دلهره در چهره ی تک تک مان نقش بسته بود ودلواپسی رنگِ نگاه همه مان بود. دست های لرزان وپاهای مضطرب، شاخصه تمامی منتظران پشت دیوارها ودرهای بلند آهنی بود آن روزها مثل همه ی روزها.
نگاه خیره مان ازآن سوتا این سوی حصارمی لغزید و صدای سنگین جیرجیرِ درِ بزرگ آهنی که می آمد ومی نشست در گوشهامان، دل هامان را می لرزاند.
سایه ها، حرف ها داشتند که بگویند، انگار، و کوتاه و بلند شدن شان، تواناتر ازهرکس می توانست بذر ناامیدی را امیدوارانه در دل هامان بکارد.
سایه ها وجودمان را به بازی گرفته بودند انگار.
هر بار که آن درِ سنگین وبزرگ بازمی شد، نفس تک تک مان بند می آمد. دل تک تک مان می لرزید. پای تک تک مان سست می شد. پِلک تک تک مان می پرید. قلب تک تک مان چون پرنده ای در قفس، می کوبید و می کوبید و می کوبید.
و هر بار که آن درِ سنگین و بزرگ بسته می شد، نفس حبس درسینه، آه می کشید. استخوان های تنِ خسته صدا می کرد ونگاه منتظر مایوس می شد.
یادم نیست ساعت چند دورچرخید، یک بار، دو بار یا چندین بار . اما هر چه بود، یک عمر بود.
در همان چند ساعت یک عمر، هزاربارگفتند، آمدند وهزاربارشنیدیم ، شاید اصلا نیایند. و ما همه، هرهزاربارمردیم و هرهزاربار زنده شدیم ازنو و هرهزاربار چنگ زدیم به امیدِ خفته در دل هامان دراوج ناامیدی وهرهزاربار مچاله کردیم ناامیدی نشسته بر اندیشه هامان را در شوق رسیدن امید.
و درهمان چند ساعت یک عمر، همه ، خوب فهمیدیم که گوش های امیدوارهیچ دوست ندارند بشنوند ازنیامدن ها و همه خوب دانستیم که دل های تنگ چقدر دوست دارند آغوش بگشایند درآمدن ها.
آخرین بار که آن درِ سنگین بزرگ باز شد، ازدور چهره ات پیدا بود. هر چند امیدواری در تمامی این سال ها شده بود جزئی از وجود ناامیدمان ، اما یک لحظه هراس گفت : شاید خواب می بینم . شاید توهم باشد . شاید سرابی بیش نیست . شاید ..... 
ومن ناباورانه زمزمه کردم ، یعنی ممکن است خودت باشی ، و خودت بودی بی هیچ خواب و سرابی .
یادم نیست دویدم یا پرواز کردم .فقط رسیدن به دست های گرمت به خاطرم مانده. 
یادم نیست فریاد زدم یا آرام ازشوق گریستم، فقط ایستادن دریک قدمی ات را بخاطر دارم . مثل این سریال های مسخره ی تلویزیونی نمی دانستم باید در آغوشت کشم و ببوسمت یا فکر مَحرم و نامَحرم باشم و فقط نگاهت کنم.
رویت را که بوسیدم ،هیچ مَحرم و نامَحرمی درهیچ کجای دینِ من ، لب به دندان نگزید که آزادی تو، اوج تمام ادیان بود ورهایی ات حس زیبایی خداوندی خدا.
حالا، بعد از این همه سال، در سالروز آزادی ات، خبر از آزادی های جدید ، دلم را می لرزاند و روشن می کند به یاد آن روزها.
وحس دوگانه ی تلخ و شیرینی می نشیند درتنم، تلخ ازافسوسی که تا به کِی و چرا انسان ها باید پشت درها به انتظار آن سوی دیوار باشند و شیرین از ایمانی که دائم زمزمه وار می خواند پایان تمامی سیاهی ها سپید است و آن که از آستانه ی درمی آید، واقعیت محض است و نه خیال .
ای کاش خیلی زود ، می رسیدیم به روزی که تمامی زندانبان ها، رها گردند از حصارهای عنکبوتی اندیشه ی خویش و ای کاش خیلی زود می رسید یم به روزی که تمامی آزادگان ایمن باشند از سایه ی هراس اندیشه های بغض آلود . ای کاش خیلی زود ......
صبر من دیگر تمام شده است ...... 
ارسال یک نظر