۱۳۹۰ مرداد ۱۸, سه‌شنبه

آن قَدَر خوب و عزیزی که ......

در نبودنت ، هیچ کیکی بریده نشد، هیچ شمعی فروزان نگشت، هیچ هدیه ای خریداری نشد، هیچ جشنی برگزارنگردید ،هرچند ،هرچند،هر چند، تو، امسال، پنجاه ساله شده بودی.
در نبودنت ، هیچ اتفاقی نیفتاد ،هرچند، امسال، نیم قرن از آمدنت گذشته بود.
در نبودنت اما، هیچ وقت، هیچ چیز، مثل آن روزها که بودی نیست، هرچند، امروز درست، بیست وسه سال از آن روزها گذشته باشد.
در نبودنت اما دیگر،هیچ چیز،هیچ وقت، نتوانست جای خالی تو را، دردل هامان پرکند وهیچ چیز،هیچ وقت، سرجای خودش نمامد وسرجای خودش برنگشت وسرجای خودش ننشست، وهیچ اشکی خشک نشد وهیچ آهی جز نشان دلتنگی از دل برنخواست، هرچند، امروز درست، بیست وسه سال از آن روزها گذشته باشد. 
در نبودنت، حتی خدا هم با ما نبود که گویا از روزی که تو را بیشتر ازما دوست می داشت وبرای خودش برده بود، دیگرهیچ کاری با هیچ بنده ای نداشت وهیچ یادی از هیچ بنده ای نکرد.
و امروز، درعاشورای نبودنت، شاید، تنها دلخوشی دلتنگی هامان جز این نیست که خوب می دانیم آن قَدَر خوب وعزیزی که حتما جای سرسبزی، گوشه ی دنجی، اوج آبی آسمانی ، سوار برقایق نوری، درساحل عرشی، خدا با تو نشسته ، قصه می گوید، نغمه می خواند، چای می نوشد.
یادت گرامی باد.
ارسال یک نظر