۱۳۹۰ مرداد ۲۵, سه‌شنبه

عاشقانه ی درد .....

خبر روزنامه را که می خواند ، ضربان قلبش تند می شود، نگاهش یخ می کند و رنگش می شود مثل گچ، سفید. کمی آب می خواهد. تا آب برسد ، آرام ، اشکی را که آمده گوشه ی چشم ، پاک می کند با سرانگشتان لرزانش .
لیوان آب را با مهربانی می دهد دستش و با نگرانی می پرسد : عزیزم ، چیزی شده ، خبر بدی خواندی؟
نگاهش را می دزدد ، سرخ می شود و با دستپاچگی می گوید : نه ، چیزی نیست. اما خودش هم خوب می داند که خیلی چیزها هست. چیزهایی که هیچوقت نمی شود برزبان آورد . چیزهایی که همیشه چون یک راز مدفون می ماند در صندوقخانه ی دل . چیزهایی که می تواند حتی در هفتاد سالگی ، حس  بیست سالگی جاری کند در تن.
آگهی ترحیم کسی را چاپ کرده اند که روزگاری برای او همه چیز بوده وهمه کس . مگر می شود که حالا بعد از پنجاه سال هیچ چیز و هیچ کس باشد ؟ مگر می شود ؟؟؟
ارسال یک نظر