۱۳۹۰ آبان ۹, دوشنبه

آخرِ اعتماد به نفس .....


قیافه اش با اِبی مو نمی زند با همان سن وسال و همان موهای بلند ِدُم اسبی.
درست مثل سیبی که از وسط نصف کرده باشند، لفظ درستی برای این شباهت نیست، چرا که خیلی ازسیب ها یک طرف شان سرخ است وسوی دیگرشان سفید.
شاید لفظِ درست تَرَش این باشد، درست مثل کسی که کنارِآیینه ایستاده وبا خودش عکس یادگاری گرفته و بعد، از دست خودش عصبانی شده وعکس را درست از وسط پاره کرده است.
آقای ماشینِ پلیس با بلندگویش فریاد می زند: آقا حرکت کن و اوبا آرامشی بی نظیر وزیرلب می گوید: خُب ، آقای محترم ، اگر راه باز بود که حرکت می کردم، نیاز به گفتن شما نبود، و پوزخند می زند، می شنوم که صدایش هم، آرامش و آهنگ صدای اِبی را دارد.
در تمام طول مسیر، نه از ترافیک خَم به ابرو می آورد و نه به بوق های بی جا وعصبی راننده های دیگرعکس العمل نشان می دهد. مطمئن و محکم پیش می رود و با اطمینان خاطر لبخند می زند.
پیاده که می شوم و درهمان حال که منتظر گرفتن بقیه ی پول کرایه ام کنار پنجره ی نیمه باز ماشینش ایستاده ام ، سر خم می کنم ومی گویم: ببخشید، اجازه می دهید امروز در وبلاگم بنویسم ، من امروز با تاکسی سمندِ زردرنگ ِ اِبی به سرِ کارم رفتم.
قند در دلش آب می شود، چشمانش می خندد و با جمله ای معترضه اما شوخ و مغرور و با همان لحن و صدای جادویی اِبی می گوید: خانوم ، اِبی تاکسی ش کجا بود؟؟؟؟
............................
پ ن : جالب این جاست که درتمام طول راه با خود فکر می کردم خدایا ، این چه حکمتی است که دو نفر با این همه تشابه چهره و صدا ، یکی می شود اِبی با آن همه ثروت و دارایی و محبوبیت و یک دنیا فدایی، و یکی می شود راننده ی تاکسی خیابان های پراز دود و آلودگی و ترافیک این شهر بی در و پیکر با آدم های عصبی درب و داغان و فحش و بد و بیراه .  

۱۳۹۰ آبان ۸, یکشنبه

درد....


 امسال به کلاس اول رفته و در این یک ماه و یک هفته ای که از شروع سال گذشته ، حروف "الف" و" م" و" د" و" ر" و" ب"  را  یاد گرفته .
گفته : مامان ، معلم مان گفته مادرتان چند تا سرمشق بدهد ، از هر کدام یک خط  بنویسید.
مادرش می گوید ، گفتم  : بادام . یک خط نوشت .
گفتم  : آداب ، یک خط نوشت .
گفتم  : درد ، تمام صفحه را پرکرد از درد.
آخر دخترک از دو سالگی دچار رماتیسم مفصلی حاد است.

۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

تا باد چنین بادا.........

بوسه ی استاد شجریان بر دست استاد تار (جلیل شهناز)

تو گویی جان شهناز را می نوازد چون تارهای تار با بوسه های قدردانِ جان، این استاد برترآواز. 
تو گویی با تمامِ بودن ، نیست شده است در سپاس از بزرگی انسان.
تو گویی زمان ایستاده و جان ایستاده و نگاه ایستاده وهمه ی انسان به احترام ایستاده، در آنِ تکریمِ عشق وهنر و ادب یک مرد.
تو گویی قلبِ خدا ایستاده از سجده ی شکر کرامت انسان ، که کلام الکن شده از بیان و قلم ناتوان ازنگارش ایمان.
واین چنین می شود که هنوز هم پسِ این همه سال های درد و مرگ ، احساس پاکِ این لحظه های ناب باورمان می دارد ، ایران همیشه ایران خواهد ماند و و ایرانی همیشه انسان.
تا باد چنین بادا..............

۱۳۹۰ آبان ۴, چهارشنبه

پری


این روزها تماشاخانه ی سنگلج میزبان پری است . نمایشی که از 17 مهر به روی صحنه رفته و تا 21 آبان ادامه خواهد داشت. نمایش پری ، حکایت همین روزهاست و ندیمه ای که رسوا می شود در دربار سیاست و هیچ چاره ندارد جز مرگ ، البته در لفافه و با رنگ و لعاب سیاه بازی و سایه بازی و نقالی.
از 3000 میلیارد دانه ی گندم دزدیده شده توسط پادشاه می گوید تا جایی که برسد به بی بصیرت ها و بابصیرت ها.
زمانِ نمایش ، دوره ی قاجار است و قصه، حکایت مهدعلیا و ناصرالدین شاه. و داستان ، روایت کهنه ای است از ظلم و اجحاف و بی عدالتی که در تاریخ ایران همیشه و همواره تازه است.
نمایش ، حکایت پسرک زن پوشی است که برای هنرنمایی در محضر مهدعلیا نه زن پوش که باید نقش یک زن واقعی را ایفا کند و مسئله از آن جا بغرنج می شود که هنرنمایی این زن تقلبی آن چنان بر دل مهدعلیا می نشیند که او را ندیمه ی مخصوص خود می خواهد و اوضاع وقتی حادتر می گردد که تقرب او بلای جانش می شود و مقرر می گردد روانه شود به حرمسرای همایونی.
طنز تلخی است پری که به بیش از یک بار دیدنش می ارزد. اما، تلخ تر از آن، طنز روزگار ماست که در این دنیای مدرن و دیجیتال و وب و فول تکنولوژی و امروزی رسانه، هنر وادب این مرزو بوم  چنان به صلابه ی احکام شرع و دین کشیده شده که برای حفظ موازین اسلامی واجتناب از به خطر افتادن شریعت ازدست بوسی و مراوده و مکالمه ی محرم و نامحرم ، برای ایفای نقش شخصیت های زن نمایش، مردان به میدان آمده و با البسه و رنگ و لعاب زنانه ، مهدعلیای بلند قامت و درشت اندام می شوند و پریِ لاغر بی ریش وسبیل وسپید چهره. و برای زیر سوال نرفتن حرکات موزون مجلس عیش و نوش، باز هم آقایان دست به کار شده و شلیته و تنبان می پوشند و با چارقدهای گُلی می رقصند.
حکایت پری اگر چه روایت عهد قاجار است و مربوط به بیش از صد سال پیش، اما در این سرزمین ، روایت مردانی که به اجبار زن پوش می شوند در خفقان هنر و آزادی ، هنوز وهمچنان باقیست .

۱۳۹۰ آبان ۳, سه‌شنبه

آیا ، یک اشارت ز جهان گذرا ، ما را بس ؟؟؟


می پرسد : گور به گور شدن یعنی چی ؟
می گویم : یعنی زنده ات از تونل فاضلاب در بیاید و مرده ات را چال کنند در یک گور ناشناس در دل صحرا (+).
به مسخره می گوید : این که یعنی  تونل به گور شدن .
سرتکان می دهم و متاسف می گویم : نه ، این یعنی آیینه ی عبرت .

۱۳۹۰ آبان ۱, یکشنبه

کاش جهان .....

دوستی که چند سالی می شود آن سوی آبهاست بی هیچ توضیحی این لینک را در فیسبوک من گذاشته و رفته ، نه خطی به مهر نوشته و نه کلامی به قهر. 

خط اول را می خوانم و شرمنده می شوم . خط سوم را می خوانم و خجالت می کشم . خط پنجم را می خوانم و آه از نهادم برمی آید وهمان طور که خطوط پیش می روند گویی دلتنگی من بیشتر و آه هایم بلندتر می شوند . به خط آخر که می رسم، انگشت اشاره ام آرام می دود زیر چشمم که قطره ی سوزان اشک مجال فرو افتادن نیابد و آه بلندتری رها می شود از وجودم تا شاید بغض ، اندکی باز کند راه نفس را . 

به راستی هم " کاش جهان این قدر با ما نامهربان نبود."

آنهایی که (در ایران ) مانده اند و آنهایی که (از ایران) رفته اند.

لیلی بازرگان (*)  

آنهایی که (از ایران) رفته اند هر روز ایمیلشان را در حسرت نامه از آن هایی که مانده اند باز می کنند و از اینکه هیچ نامه ای ندارند کلافه می شوند.
آنهایی که (در ایران ) مانده اند هر روز…نه…یکروز در میان ایمیلشان را چک می کنند و از اینکه نامه ای از انهایی که رفته اند ندارند کفرشان در میاید.
آنهایی که رفته اند منتظرند آنهایی که مانده اند برایشان نامه بنویسند. فکر می کنند که حالا که ازجریان زندگی آنهایی که مانده اند خارج شده اند انها باید تصمیم بگیرند که هنوز می خواهند به دوستیشان از دور ادامه بدهند یا نه.
آنهایی که مانده اند منتظرند که انهایی که رفته اند برایشان نامه بنویسند .فکر می کنند شاید انهایی که رفته اند مدل زندگیشان را عوض کرده باشند و دیگر دوست نداشته باشند با آنهایی که مانده اند معاشرت کنند.
آنهایی که رفته ان همانطور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند تا تنهایی بخورند فکر می کنند آنهایی که مانده اند الان دارند دور هم قورمه سبزی با برنج زعفرانی می خورند و جمعشان جمع است و می گویند و می خندند.
آنهایی که مانده اند همان طور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند فکر می کنند آنهایی که رفته اند الان دارند با دوستان جدیدشان گل می گویند و گل میشنوند و از ان غذاهایی می خورند که توی کتاب های آشپزی عکسش هست.
آنهایی که رفته اند فکر می کنند آنهایی که مانده اند همه اش با هم بیرونند. کافی شاپ می روند .خرید می روند…با هم کیف دنیا را می کنند و آنها را که ان گوشه دنیا تک افتاده اند فراموش کرده اند.
آنهایی که مانده اند فکر می کنند آنهایی که رفته اند همه اش بار و دیسکو می روند و خیلی بهشان خوش می گذرد و آنها را که توی این جهنم گیر افتاده اند فراموش کرده اند.
آنهایی که رفته اند می فهمند که هیچ کدام از ان مشروب ها باب طبعشان نیست و دلشان می خواهد یک چای دم کرده حسابی بخورند.
آنهایی که مانده اند دلشان می خواهد بروند یکبار هم که شده بروند یک مغازه ای که از سر تا تهش مشروب باشد که بتوانند هر چیزی را می خواهند انتخاب کنند.
آنهایی که رفته اند همانطور که توی صف اداره پلیس برای کارت اقامتشان ایستاده اند و می بینند که پلیس با باتوم خارجی ها را هل می دهد فکر می کنند که آن جهنمی که تویش بودند حداقل کشور خودشان بود.حد اقل احساس نمی کردند طفیلی هستند.
آنهایی که مانده اند همانطور که گشت ارشاد با باتوم دختر ها را سوار ماشین می کنند فکر می کنند که آنهایی که رفته اند الان مثل آدم های محترم می روند به یک اداره مرتب و کارت اقامتشان را تحویل می گیرند.
آنهایی که رفته اند همانطور می نشینند پشت پنجره و زل می زنند به حیاط و فکر می کنند به اینکه وقتی برگردند کجا کار گیرشان میاید و ایا اصلا کار گیرشان میاید؟
آنهایی که مانده اند فکر می کنند که انهایی که رفته اند حال کرده اند و حالا میایند جای آنها را سر کار اشغال می کنند و آنها از کار بیکار می شوند.
آنهایی که مانده اند فکر می کنند آنهایی که رفته اند حق ندارند هیچ اظهار نظری در هیچ موردی بکنند چون دارند انور حال می کنند و فورا یک قلم برمی دارند و اسم انوری ها را خط می زنند.
آنهایی که رفته اند هی با شوق بیانیه ها را امضا می کنند و می خواهند خودشان را به جریان سیاسی کشوری که تویش نیستند بچسبانند.
آن هایی که مانده اند در حسرت بی بی سی بی سانسور کلافه می شوند.
آنهایی که رفته اند هیچ سایت خبری را نمی خوانند. ربطی بهشان ندارد خبر کشور هایی که تویش هستند…
آنهایی که مانده اند می خواهند بروند.
آنهایی که رفته اند می خواهند بر گردند.
آنهایی که مانده اند از آن طرف مدینه فاضله می سازند.
آنهایی که رفته اند به کشورشان با حسرت فکر می کنند.
اما هم آنهایی که رفته اند و هم آنهایی که مانده اند در یک چیز مشترکند :
آنهایی که رفته اند احساس تنهایی می کنند. آنهایی که مانده اند هم احساس تنهایی می کنند. کاش جهان اینقدر با ما نامهربان نبود.

۱۳۹۰ مهر ۳۰, شنبه

آن ها کجایند؟؟؟؟

این روزها همه جا صحبت از سرهنگ قذافی است و دستگیری و مرگش . 
بعضی افسوس می خورند که حیف، قبل از محاکمه مرده و بعضی معتقدند گنجینه ی اسرار بوده سینه ی این مرد که باید رازهای مگویش را آشکار می کرده و بعد به سزای اعمالش می رسیده آن گونه که سزاوارش بوده . 
گروهی اشاره می کنند به موش خواندن مردم کشورش و کنایه می زنند به مثل موش در لوله ی سیمانی دُم به تله دادنش ، البته با التماس و عجز و ناله و بیچارگی  و شاید کمی هم موش مردگی . 
عده ای از جنایاتی که کرده می گویند و دسته ای از خَدم و حَشَم و نوکرها و کلفت ها و خیمه و بارگاه و شترهایش . 
وهمه متفق القول از ادعای رهبری جهان اسلام و ولایت قاره ی سبز آفریقا و لابد به تعبیر خود او مدیریت جهانی اش داد سخن می دهند.
در بخش های خبری و حتی در برخی بخش های غیر خبریِ خیلی از شبکه های داخلی و خارجی و ماهواره ای و اینترنتی ، می شود انواع عکس و فیلم از مرده و زنده اش دید و تفسیرهای مختلف شنید. 
شادی مردم لیبی را هر شبکه با توجه به دیدگاه هایش به تصویر می کشد و سیمای جمهوری اسلامی خودمان پرچم هوا کردن و بوق ماشین زدن شان را نشان می دهد و شبکه های بیگانه ، دور هم جمع شدن و رقص و پایکوبی شان را .  
خلاصه در این یکی دو روزه غوغایی به پاشده از مرگ دیکتاتور و فروپاشی یکی دیگر از دیکتاتوری های به صف شده و در انتظار.
انگار سال 2011 را روی دورِ تند تنظیم کرده اند که هر آنچه قرار بوده اتفاق بیفتد هر چه زودتر تکلیفش روشن شود و برود پی کارش و اتفاق بعدی و بعدی تر . و گویی هرچه به پایان سال نزدیکتر می شویم ، شتاب اتفاقات و وقایع هم سریع تر می شود ، به گونه ای که شاید اولِ هفته ی دیگر مرگ قذافی چیزی جز یک خبرِ کهنه و سوخته محسوب نگردد و در دست فراموشی باشد توسط مردم جهان به واسطه ی خبر جدیدتری شاید از بشار اسد یا یکی دیگر از منتظران سرنگونی .
اما، در این هیاهوی روزانه ی سقوط دیکتاتورها که ذهن مدام تازه می شود از یک خبر تازه تر، ذهن من هنوز درگیر یک سوال بی جواب است که در هیچ تحلیل و توضیح و تفسیری ، پاسخ روشنی برایش نمی یابم و فکر می کنم هرگز هم نخواهم یافت : 
این مردمی که درحماسه ی 9 دی ماه لیبی به طرفداری از سرهنگ قذافی به خیابان ها آمده بودند و با کیک و ساندیس و لابد غذای ویژه ی لیبیایی پذیرایی شده بودند و فریاد مرگ بر این و آن سر داده بودند و دیگران را بزغاله و گوساله خوانده بودند و از دیدگاه خودشان خس و خاشاک را جارو کرده بودند و در زباله دان تاریخ ریخته بودند ، الان کجایند ؟ آیا آن ها هم میان همین مردم به رقص و پایکوبی مشغولند یا در خانه هایشان برای سرهنگ حلوا می پزند و خرما خیرات می کنند ؟؟؟ به راستی آن ها کجایند، شما می دانید ؟؟؟؟؟

۱۳۹۰ مهر ۲۷, چهارشنبه

سهمِ او از جنگ ....


پنج ، شش ساله بود. بی تاب و پر جنب و جوش . چسبیده بود به درهای بی آر تی و هر چه مادرش دستش را می کشید بیشتر لج می کرد و تکیه می داد به در . خانم ها که سماجتش را می دیدند تشر می زدند سرِ مادرش . مواظبش باش ، در باز می شود می افتد، بچه ات را جمع کن ، فقط بلدند پس بیندازند، تربیت کردن که بلد نیستند و ......
مادر رو کرد به من ، که آرام ایستاده بودم و تماشا می کردم فقط ، و گفت : خدا به همه بچه ی سالم بده. نعمتی یه والله .
به موهای بور و فِرخورده ی دخترک نگاه کردم و گفتم : واقعا ، باید هزار بار خدا را شکر کرد برای سالم بودنِ بچه ها .
زن آه بلندی کشید و گفت: می بینی چقدر شلوغ می کند . ناشنواست . دوبار گوشش را عمل کرده ایم ، اما هنوز سه عمل دیگر لازم دارد تا بتواند کمی بشنود. خرج و مخارجش بیچاره مان کرده. دو هفته یک بار از رشت می آیم تهران برای مداوا. دیگر توانش را ندارم ، خسته شده ام .
خوب که نگاه شان می کردی ، به اندازه ی خستگی های مادر ، دخترک پر انرژی بود.
پرسیدم : مادرزادیه ؟ زن با دست های چروکیده ، قطره اشکِ گوشه ی چشمش را پاک کرد و گفت : آره، دو تا دختر دارم هر دو همین جورند. شوهرم سال ها جبهه بوده، می گویند تاثیرات بمب شیمیایی و موج انفجار بوده که بچه هایش این طور شده اند . نمی دانم والله .
ته کیفم یک شکلات پیدا کردم و دادم دست بچه. با عجله قاپید و شاد و خندان شروع کرد به خوردن .
زن گفت : عاشق شکلات است . دخترک نگاهم کرد و مهربانانه خندید.
یادم آمد این شکلات را چند وقت پیش ، بچه های بسیج شرکت، به مناسبت گرامیداشت هفته ی دفاع مقدس، تعارف کرده بودند.
دخترک هنوز با لذت شکلات را می خورد و می خندید.

۱۳۹۰ مهر ۲۶, سه‌شنبه

تا به کِی هرزه گی ؟؟؟؟

خندید و گفت : نمی توانی با من دوست شوی .
با تعجب پرسیدم : از من خوش اَت نمی آید ؟
سرش را تکان داد و گفت : چرا ، اما نمی گذارند این دوستی دوام یابد. 
با لحن پراز اعتراض پرسیدم : چرا ؟؟؟؟
آهی کشید و آرام گفت : مگر نمی دانی ، از نگاه آن ها من یک هرزه ام .
راست می گفت . مادرم بارها گفته بود درراه مدرسه به خانه همراهش نشوم . پدرم مرتب تاکید داشت مبادا پا درون خانه شان بگذارم. از میدانچه ی محله که می گذشتیم ، پیرمردِ بقال که سن پدرش را داشت از آن نگاه های کثیف به سرتاپایش می انداخت و استغفرالله می گفت. میوه فروش، پسرش را می فرستاد پشت دخل و خودش می ایستاد کنار سیب ها و گلابی ها به شعر خواندنِ متلک گونه و هیز. " آق آلما ، گوزل آلما ، باغلاری گَزَر آلما ، ........" * و پوزخند می زد. 
قصاب محل حریصانه می پاییدش ولااله الاالله می گفت . دربان ِچلوکبابی با آن سبیل های از بناگوش دررفته ی چربش بفرما می زد و .....
از میان تمامی این مردان نجیب و باخدا ، تنها شکرالله شاگرد نانوای محل بود که تا او را می دید دست و پایش را گم می کرد و دو دانه نان لواش تازه را چهارتا می کرد و می دوید دنبالش تا دم خانه شان که چند قدم آن طرفتر بود و با احترام می گفت : مریم خانوم ، نان تازه ببرید برای آبگوشت ِحاج خانوم . 
از روزی که صاحبخانه به جرم تن ندادن او به خواسته ی نابجایش ، حکم تخلیه در دست ، اثاث خانه شان را ریخت توی کوچه و شکرالله تمامی آن ها را یک تنه بار زد پشت وانتِ اکبر وانتی و رفتند از آن محله ، دیگر هیچ کس نه او را در شهر کوچک ما دید و نه مادر علیل و پیرش را . 
حالا دیگر هرزه رفته بود ، اما هرزه گی همچنان در خون آن محله جاری بود و هرچند وقت یک بار، برای ایز گم کردن و تقدیس و طهارت خود ، بیچاره ای را نشان می کرد و با داد و هوار و گردنکشی، آبروریزی به راه می انداخت .
...........................
پ ن : آقای  سلحشور تا به کِی هرزگی ، تا به کِی گردنکشی برای ایز گم کردن ؟؟؟؟
* آلما در زبان ترکی هم سیب است و هم فعل نفی امری مصدر خریدن یا گرفتن یعنی نخر یا نگیر. و این شعر فولکوریک دو پهلوست و کنایه آمیز از سیب سفید و نگرفتن زنِ سپید روی . ( معنی اصلی اش : سیب سفید ، سیب زیبا ، سیبی که باغ ها را می گردد، و .... که در ظاهر تعریف سیب میوه فروش است ، ومعنی کنایه آمیزش : زن سپید روی نگیر ، زن زیبا نگیر ، زنی که اهل گشت و گذار در باغ و گلستان است نگیر، و ....)

۱۳۹۰ مهر ۲۵, دوشنبه

مامان هم ، مامان های قدیم .

"عروسک های مامان "

پرسیده : مادربزرگ ، شما بچه بودید ، کارتون تام و جری هم می دیدید؟
مادرم گفته : نه عزیزم ، اونوقت ها کارتون نبود.
پرسیده : پس تلویزیون چی نشون می داد؟
شنیده :عزیز دلم ، اون موقع ها تلویزیون هم نبود.
پرسیده : پس شما کوچولو بودید چکار می کردید؟
مادرم گفته : عروسک بازی ، خاله بازی ، مهمون بازی .
خندیده و گفته : خُب ، مامانِ من هم که بزرگه همین کارها رو می کنه. تازه بابا برای روز تولدش ، یک عروسک گنده تر هم براش خریده .

۱۳۹۰ مهر ۲۴, یکشنبه

شراب خورشید...


نگاه به گلدان های پشت پنجره می کند و با تحسین ، دست می کشد روی برگ های حُسن یوسف که چون عروسی شادکام از لذت یک هم آغوشی ، می درخشد در تلالو نور.
چشم هایش می خندد و مهربان می گوید : چه خوب که هر روز صبح  نور را به روی شان باز می کنید .

۱۳۹۰ مهر ۲۳, شنبه

چقدر جا مانده ایم از همه چیز !؟


هفته گذشته یک اتفاق بسیار شگفت انگیز برای چند ساعت هم که شده فضای حقیقی و مجازی را بدجوری به هم ریخت و ما انسان های حقیقیِ مجازی را چنان دچار سردرگمی کرد که حتی زلزله و سونامی حادث شده ی چند ماه پیش ژاپن هم چنین بلاتکلیفی و آوارگی را نصیب چشم بادامی های آن سرزمین نکرده بود.
صحبت از بروز حادثه اسفبار!!! قطع فیلترینگ است و اجازه ی چند ساعته ی کمی نفس کشیدن در فضای مجازی آزاد .
از حقانیت داشتن این حق که از ما سلبش کرده اند و نداریم و نگذاشته اند که داشته باشیم  و ادعای طلبکارانه آقایان از پس گرفتن وهرچه سریعتر به وضعیت فیلترینگ برگرداندن مان که بگذریم ،عکس العمل ما کاربران عزیز در مقابل این اتفاق نادر بسیار جالب بود و قابل تحلیل وبررسی، که به نظر می رسد می تواند یک case study   فوق العاده باشد برای یک گروه دانشمند و محقق و جامعه شناس  در خصوص حق مسلمی که از یک ملت سلب می شود و وقتی ذره ای یا حتی ناغافل ، قطره ای می چکد در حلقومشان ، چنان دچار سردرگمی می شوند و دست و پایشان درهم گره می خورد و توهم ها و تحلیل ها و استدلال های علمی و غیر علمی نقش می بندد در ضمیر ناخودآگاه هرکس که نگو و نپرس.
و اما آنچه از ضمیر ناخودآگاه ما عزیزان تراوش کرد : 
-          دسته اول  که اساسا تابع نظریه دائی جان ناپلئونی هستند، همان اول کار حکم دادند کار، کار ِخودشان است و می خواهند رد ِما را بگیرند و تا درِخانه های مان بیایند و عنقریب دماری از روزگارمان درآورند که مرغان آسمان به حال ِمان زار بزنند.
      هشدار و زنهار، که بی"وی پی اِن " قدم از قدم برندارید و از جایتان تکان هم نخورید.
-          دسته دوم که معتقد به آیین رفیق شفیق گالیورکه آیه یاس بود و دائم ناله می کرد من می دونم که موفق نمیشیم ، می باشند ، در لحظه ، فتوا دادند که این موضوع ربط به اینترنت ملی دارد و می خواهند با این کارها مزه ی دهان ما را بفهمند و ما می دانیم که بدبختیم و بیچاره می شویم و می دانیم که هرگز موفق نمی شویم و ....
-          و اما دسته سوم ، که به قول آن ضرب المثل معروف، به شادی شان شیرینی می کنند ، بشکن زدند و بالا پریدند که دیدید حال شان را گرفتیم و هکرهای ما آنچنان برجسته و ورزیده و فرهیخته هستند که کاسه کوزه شان را به هم ریختند و اشک شان را درآوردند . پس درود بر خودمان.
-          و گروه چهارم ، شروع کرد به نق زدن های معمول ، که بعله دیگر ، وقتی کار را نسپارند به  کاردان ، همین می شود دیگر . حالا آقایان ادعای مدیریت جهانی هم دارند. وقتی از اداره یک سیستم به این سادگی بر نمی آیند چه انتظاری هست برای مدیریت یک کشور و دیدید که چطور بی عرضگی شان معلوم شد ومعین و ... و خلاصه کلی حرف و حدیث که بالاخره نمی فهمیدی از این بی عرضگی و ناتوانی خرسندند یا ناراضی ؟؟
و گروه پنجم و ششم و هفتم و..... و ....، که هزاران ایده و عقیده و فرضیه و نظریه از خودشان ارائه فرمودند که  دایره ی لغاتش از تصمیم ِکبری می رسید به سلیقه ی کوکب خانوم و از روباه و کلاغ تا بلندپروازی لاک پشت و وعده های توخالی مرغابی ها.
مخلص کلام اینکه، وقتی در مقابل یک حادثه دراین اندازه، کل سیستم فضای مجازی به هم می ریزد و کاربران گرم و سرد چشیده و تحصیلکرده ی آن، چنین در بلاتکلیفی و سردرگمی غوطه می خورند که خود نیز نمی فهمند بالاخره آزادند و رها یا تحت تعقیب و دربند، و باید بترسند و سکوت کنند یا آزادانه هرچه دل تنگ شان خواست فریاد بزنند ، چه می توان تصور کرد برای روزگاری که شاید، شاید، در آینده، زبانم لال، گوشم کر، چشممم به در، اتفاقی بیفتد و تَقّی به توقّی بخورد و هوای تنفسی دمیده شود دردیگر مسائل ممنوعه کشور، ازآزادی بیان ومطبوعات گرفته تا آزادی اجرای تئاترهای مدرن ونمایش فیلم های بی پروا و آزادی حجاب و روابط میان عزیزان ِ دختر و پسر در ملاء عام وهزاران آزادی دیگر.
واویلا که چه روز محشری خواهد بود آن روز وچه غوغایی به پا خواهد شد از آوارگی و بلاتکلیفی و سرگردانی ملت، از هیجانِ سرریزشدن آزادی در روح و جسم و جان شان . تنها خدا عالم است که آن روز چه چیزها که این چشم ها نخواهند دید و چه حرف ها که این گوش ها نخواهند شنید.
آیا در آموزش مفاهیم آزادی و تمرین آزاد زیستن و بالا بردن ظرفیت های رهایی و پرواز درهوای آزاد ، خیلی عقب نمانده ایم و دیر نکرده ایم ؟ آن هم  خیلی خیلی زیاد.

۱۳۹۰ مهر ۲۲, جمعه

ما دوباره .....



من به چشم های بی قرار تو قول می دهم
ریشه های ما به آب
ساقه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز می شویم.

۱۳۹۰ مهر ۱۹, سه‌شنبه

قحطی ..ببخشید ...تحریم زدگان ِ... ؟؟؟

 رفته ایم سفر آن سوی آب ، روز سوم، تور برای مان تدارک گردش یک روزه و خرید دیده ، یک سوم مسافرها ایرانی و بقیه از ممالک دیگرند. وقتی از ماشین پیاده مان کرده اند ما ایرانی ها دویده ایم داروخانه برای خرید نخ دندان Oral B و شامپوی Head &Shoulders و تیغ Gillette . همسفرهای خارجی مان طوری نگاه مان می کنند که گویی ایرانی ها همه شان یک مشت آدم های نَدید بَدیدِ دندان پوسیده ی مستعدِ کچلیِ  پُر ریش و پشم اند. اما نمی دانند که ما اصلا با هیچ نوع تحریمی مشکل نداریم ، مگر شما دارید ؟؟؟؟   

۱۳۹۰ مهر ۱۸, دوشنبه

مارمولک های امروزی....



ظاهرا یک بار مادربزرگش برایش تعریف کرده که آن قدیم ها، تلویزیون ها رنگی نبوده اند و همه چیز را سیاه و سفید نشان می داده اند.
یک ورق کاغذ داده دستم و می گوید : خاله برایم یکی از آن حیوانات بکش که آمده بوده آشپزخانه تان و وقتی چراغ را روشن کرده اید ، ترسیده و رفته زیر یخچال.
برای صدمین بار می پرسم : اسمش چی بود؟ و برای صدمین بار با خنده ی زیر زیرکی می گوید: خُب ، یادم رفته دیگه.
عکس مارمولک را که می کشم ، مداد رنگی هایش را می دهد دستم و می گوید : لطفا ، رنگش کنید.
می گویم : عزیزِ دلم ، مارمولک که رنگ ندارد. با مداد سیاه ، سایه می زنم .
بلند می خندد و می گوید : نه ، از مارمولک های زمان مامان جون که نمی خواهم بکشی ، از مارمولک های الان بکش. 
........................
پ ن : اصلا هم فکر بد نکنید ، من هیچ فیلمی به اسم مارمولک ندیده ام هرگز.

۱۳۹۰ مهر ۱۷, یکشنبه

می شود؟؟؟؟

وقتی صحبت از تنهایی و بی کسی باشد ، یا تصویر یک پسر جوان پریشان حال با موهایی بلند و ژولیده که تکیه زده بر یک دیوار نیمه مخروبه، می نشیند در ذهن یا نگاه نگران یک دخترک افسرده به دود سیگار نیمه تمامش در دست. 
هیچ کس حتی فکرش را هم نمی کند که می شود یک سگ تنها هم پای در راهی بی پایان بگذارد. راستی ، می شود؟؟؟؟

۱۳۹۰ مهر ۱۶, شنبه

تخم طلای دو زرده .....

 در جمع دوستان به خساست معروف است و چتربازی . با وجود اینکه وضع مالی بدی ندارد ، اما معمولا دستش به جیبش نمی رود و در تلاش است تا جایی که می تواند همه چیز را مجانی بدست آورد.
از آن جایی که بسیار شوخ است و خنده رو، بچه ها بعد از هر بار دلخوری از رندی و پررویی اش و تصمیم به حذفش از دایره ی دوستان ، باز هم دل شان نیامده و آخر به این نتیجه رسیده اند که روی خوش و انرژی مثبتی که در فضای مهربانی می پراکند شاید بیش از چند تومان کم و زیاد ارزش داشته باشد.
دیروز یک اتفاق بسیار مهم و تاریخی افتاد و در یک جمع دوستانه ، بی مقدمه گفت : بچه ها، تقاضای یک وام کرده ام که اگر جور شود زندگی ام از این رو به آن رو خواهد شد و همگی تان یک شب شام میهمانِ من در خانه مان خواهید بود.
هر کسی چیزی گفت، از فامیل شدنش با آقایان متقلب ومنحرف ومنعطف ومنعکس ومرتجع ومنکراتی تا اختلاس 3 هزار میلیاردی و آمریکا و خاوری و باختری و الی آخر. 
طعنه و کنایه ها را که شنید، خندید و گفت : همه را گفتید الی اصل مطلب . نگفتید برای شام چی تدارک دیدم ؟
وقتی همگی با تمسخر و یک صدا پرسیدیم : چی ؟؟؟؟؟؟؟
قاه قاه خندید و گفت : یک نیمروی درست و حسابی . می دونید که تخم مرغ چقدر گرون شده ؟؟؟؟؟

۱۳۹۰ مهر ۱۵, جمعه

کدام شهدا ؟؟؟؟

امروز سالگرد درگذشت پدرِهمسرم بود و چه زود گذشت یک سال که حتی اگر او نبود ، لحظه لحظه یادش با ما بود. 
ازدرب خروجی قطعات قدیمی بهشت زهرا می آییم بیرون تا برویم به سوی قطعات جدید آن سوی بزرگراه برای خواندن فاتحه ای برسرِ مزار عزیزی دیگر. اول جاده ، تابلو زده اند به شهر تاریخی و شهید پرور کهریزک خوش آمدید. هر چه فکر می کنم چیزی از سابقه ی تاریخی کهریزک نخوانده ام و نمی دانم ، اما در شهید پروربودنش ، شک ندارم .
یاد شهدایش هزاران هزار بار گرامی و خاطره شان عزیز و جای شان همواره سبز.

۱۳۹۰ مهر ۱۲, سه‌شنبه

سرِجای هر کس کجاست ؟؟؟

در راستای اختلاس 3000 میلیارد تومانی و کِش وواکِش های این چند روزه ، که ظاهرا قرار شده دیگر کش نیاید که ممکن است پاره شود یا پاره کند، آقای پورمحمدی،رئیس سازمان بازرسی کل کشور فرموده اند: متخلفان سرِجای خود بنشینند وازمردم عذرخواهی کنند.(+)
من فقط می خواهم یک چیز را بدانم و آن اینکه مگر چیزی به نام عذرخواهی هم در فرهنگ لغات ما می گنجد و معنایی دارد؟
آقای پورمحمدی عزیز، آیا کسانی که درپاسخ به اعتراض سکوت راهپیمایان 3 میلیونی روز 25 خرداد 88 ، آتش به روی جوانان بی سلاح شهر گشودند و بال و پرشکستند وبا خون سرخ مقدس آن ها سنگفرش خیابان آزادی را برای بارها و بارها متبرک کردند، هرگز سر جای شان نشستند وعذرخواهی کردند که متخلفان این چنین کنند؟
آقای پورمحمدی گرامی، آیا آن آقای خیلی رئیس که در میدان ولیعصر با ادعای سادات بودن مادرش ، شال سبز به گردن آویخت و پُز رای آنانی که رای شان را دزدیده بود وخس وخاشاک شان نامیده بود، را داد ، بعد از افتضاحاتی که بعد از انحلال سازمان مدیریت و برنامه ریزی و هزار انحلال دیگر، در مدیریت جزء و کلان این کشور به بار آورد، سرجایش نشست و از مردم عذر خواست که اینان چنین کنند؟
آقای پورمحمدی نازنین، آیا گرگ های خونخوار جنایات کهریزک که جوانان بی گناه را به جرم حق خواهی تکه پاره کردند و کک شان هم نگزید وآن مسببین پرت شدن مردم از روی پل عابر پیاده و له شدن جوانان بی گناه زیرِچرخ های ماشین نیروی انتظامی در روزعاشورا به سرپرستی سردار رادان، که فیلم ها و اسناد و مدارکش هم موجود است، سرجای شان نشستند واز مردم عذرخواهی کردند که اینان چنین کنند؟
آقای پورمحمدی محترم، آیا شلیک کنندگان تیرهای ناغافل که هر از چندی سینه ی جوانی را می شکافند که بعدها ادعای بسیجی بودنش تیترِ یک روزنامه ها گردد، هرگز سرِجای خود نشستند واز مردم عذرخواهی کردند که اینان چنین کنند؟
آقای پورمحمدی، آقای پورمحمدی، آیا آن متصدیان قوه محترم قضائیه که، جوانان این مرزوبوم را پشت دیوارهای بلند و درهای بسته حبس کرده اند و تنها به جرم آزاد اندیشی ، سال های جوانی و عمرگران بارشان را در سلول های انفرادی تیره و تار به باد فنا می دهند، و با وجود حصرآقایان موسوی و کروبی وهمسران گرامی شان به جرم آزادیخواهی، ادعای عدالت شان آن چنان لرزه براندام ذوالفقار علی می اندازد که دو شقه اش می کند لابد از حیرت این همه وقاحت، هرگز سرِجای شان نشسته اند وعذری از مردم خواسته اند که اینان چنین کنند؟
آقای پورمحمدی خیلی خیلی عزیزوگرامی وخوب ونازنین ومحترم ، راه دور چرا برویم، آیا خود شما بعنوان یک مسئول حکومتی بعد از سال ها ریاست و وکالت و وزارت و.... ، هرگز حتی برای یک ثانیه با خود اندیشیده اید که شاید پای شما هم در گوشه ای از این همه ظلم و خیانت و جنایت و بی عدالتی که در این سال ها بر مردم ایران رفته است و بهتر است خوش باورانه فکر کنیم که شما فقط نظاره گرش بوده اید و نه هیچ چیز دیگر، گیر باشد وآیا هرگز خواسته اید لااقل نه برای رضای خلق که برای روز آخرت خود و رضای خدا هم که شده سر جای خود بنشینید و از مردم عذرخواهی کنید؟ 
آیا هرگز به این مسئله فکر کرده اید که شما هم در برابر این مردم، مسئولید ؟؟؟؟؟

۱۳۹۰ مهر ۱۰, یکشنبه

پَ نَ پَ......

حالش خیلی بد بوده ، اورژانسی ، اورژانسی . یک تاکسی گرفته و رفته به نزدیکترین مرکز درمانی . بیمارستان بقیه الله اعظم .
دم در پرسیده اند: مریض داری؟ می خندد و می گوید: اصلا حالم خوب نبود وگرنه می گفتم : پَ نَ پَ ... آمده ام  برای کمک به عزرائیل . با رنگ و روی پریده گفته :حال خودم خراب است . گفته اند : برو آن طرف ، ورودی خواهران . آن جا  یک خانوم محجبه نشسته بوده به حراست و نظارت و حفاظت و .....
گفته : می خواهی بروی داخل ؟ باز می خندد و می گوید : حیف که حال نداشتم ، وگرنه می گفتم پَ نَ پَ .... می خواهم دم در بنشینم آمار اموات را ثبت کنم برای گزارش عملکرد عزرائیل به خداوند متعال. گفته : بعله ، می خواهم بروم اورژانس . اشاره  شده به سمتی و فرموده اند: اونطرف چادر بگیر . با حال  زار و نزار رفته پیش متصدی چادر و گفته : لطفا یک چادر بدهید . پرسیده اند : مریضی؟ بیشتر می خندد و می گوید : افسوس، اصلا حالم خوش نبود وگرنه می گفتم : پَ نَ پَ .... وزیر بهداشتم و آمده ام برای ماستمالی . با عجز و ناتوانی ، ناله کرده بعله . شنیده : این طور که نمی شود بروی داخل . باید اول آرایشت را پاک کنی ، بعد  بروی از داروخانه  آستون بگیری لاک ناخن هایت را تمیز کنی . و بعد چادر بگیری و بروی داخل . این جا حرمت دارد. پرسیده : غسل واجبی ، تلاوت قرآنی ، دعای کمیلی ، ختم انعامی ، .... چیز دیگری نمی خواهید؟ می گوید : اگر کمی حالم خوب بود، بیمارستان را بر سرشان خراب می کردم ، بیمارستانی که حرمتش با لاک ناخن و آرایش می شکند، اما مرگ و زندگی بیماران حتی خمی به ابروی شان نمی آورد همان بهتر که آوار شود برسر صاحبانش.  
می خندم و می پرسم : راستی ، تو که دستیار عزرائیل  شده بودی ، نفهمیدی آن ها هم  مشمول اجرای طرح تفکیک جنسیتی در قبض روح خواهران و برادران شده اند یا نه ، می خواهم بدانم خودم را چه طور آماده کنم برای رودررویی ، با حجاب و بی آرایش یا بی حجاب و با میزامپلی ؟؟؟