۱۳۹۰ آبان ۹, دوشنبه

آخرِ اعتماد به نفس .....


قیافه اش با اِبی مو نمی زند با همان سن وسال و همان موهای بلند ِدُم اسبی.
درست مثل سیبی که از وسط نصف کرده باشند، لفظ درستی برای این شباهت نیست، چرا که خیلی ازسیب ها یک طرف شان سرخ است وسوی دیگرشان سفید.
شاید لفظِ درست تَرَش این باشد، درست مثل کسی که کنارِآیینه ایستاده وبا خودش عکس یادگاری گرفته و بعد، از دست خودش عصبانی شده وعکس را درست از وسط پاره کرده است.
آقای ماشینِ پلیس با بلندگویش فریاد می زند: آقا حرکت کن و اوبا آرامشی بی نظیر وزیرلب می گوید: خُب ، آقای محترم ، اگر راه باز بود که حرکت می کردم، نیاز به گفتن شما نبود، و پوزخند می زند، می شنوم که صدایش هم، آرامش و آهنگ صدای اِبی را دارد.
در تمام طول مسیر، نه از ترافیک خَم به ابرو می آورد و نه به بوق های بی جا وعصبی راننده های دیگرعکس العمل نشان می دهد. مطمئن و محکم پیش می رود و با اطمینان خاطر لبخند می زند.
پیاده که می شوم و درهمان حال که منتظر گرفتن بقیه ی پول کرایه ام کنار پنجره ی نیمه باز ماشینش ایستاده ام ، سر خم می کنم ومی گویم: ببخشید، اجازه می دهید امروز در وبلاگم بنویسم ، من امروز با تاکسی سمندِ زردرنگ ِ اِبی به سرِ کارم رفتم.
قند در دلش آب می شود، چشمانش می خندد و با جمله ای معترضه اما شوخ و مغرور و با همان لحن و صدای جادویی اِبی می گوید: خانوم ، اِبی تاکسی ش کجا بود؟؟؟؟
............................
پ ن : جالب این جاست که درتمام طول راه با خود فکر می کردم خدایا ، این چه حکمتی است که دو نفر با این همه تشابه چهره و صدا ، یکی می شود اِبی با آن همه ثروت و دارایی و محبوبیت و یک دنیا فدایی، و یکی می شود راننده ی تاکسی خیابان های پراز دود و آلودگی و ترافیک این شهر بی در و پیکر با آدم های عصبی درب و داغان و فحش و بد و بیراه .  
ارسال یک نظر