۱۳۹۰ مرداد ۹, یکشنبه

رمضان ، سلطان ماه ها...

مجری به زبان ترکی می گوید : رمضان ،سلطان ماه هاست. و من لبخند برلبم می نشیند که آن ها هنوزهم بعد ازاین همه سال جمهوریت، سلطان برای شان اعتبار تاریخ است وهویت ملی. و افسوس خانه می کند در چشمانم ، وقتی یاد تاریخ خودمان می افتم و هویت ملی مان وتمام چیزهایی که داشتیم وحالا دیگر نداریم و یاد رمضانی که حتی اگر سلطان و پادشاه ِماه های مان نبود، عزیز بود و گرامی بود و حس مهربانی از نوازش دست های خدا بود برسرِتک تک ما.
نزدیک ده روز است که تمام شبکه های عربی وترکی رفته اند به پیشوازرمضان. از تبلیغ سی دی قرآن واذان ابراهیم تاتلیسیس تا پنیر و آش شُله ی آماده ی سر سفره ی افطار که پیروجوان نشسته اند دور آن در کنارهم ولذت می برند ازصدای اذانی که تا عرش می رسد ومی لرزاند هر چه دل است وطنین آن می نوازد نه پرده ی گوش را که تک تک سلول های وجود را.
آنوقت اینجا صدا وسیمای مان، تبلیغ خوفناک سریال "سقوط یک فرشته" می کند وحوزه علمیه مان ، صد تیم استهلال وده هواپیما و پنجاه تلسکوپ ودویست دوربین روانه می کند صد گوشه ی کشوربرای تبدیل شک به یقین وجالب این جاست که با وجود این همه خرج و مخارج وتدارک ، هنوزهم دریوم الشک گیرکرده ایم که البته ما همیشه گیر می کنیم وهرروزمان یوم الشک است که بالاخره آمدن ماه نو به یقین خواهد رسید یا رفتن ماه کهنه به اثبات ؟
تازه ، بزرگترین دغدغه ی امروزمان هم جز این نیست که بالاخره دردعوای میان دولت وحکومت، تکلیف ملت با کاهش ساعات کار ادارات ، چه خواهد شد ؟؟؟
رمضان تان مبارک 

۱۳۹۰ مرداد ۸, شنبه

آقای پلیس مهربان ....

 
تا می رسم سرچهارراه، چراغ زرد می شود.نصف ماشین روی خط عابرپیاده است وقتی ترمزمی کنم ومی ایستم. ازآن سوی چهارراه می آید به طرفم با یک دفترچه پرازبرگه های جریمه. با خود می گویم : لابد چون روی خط عابر پیاده ایستاده ام می خواهد جریمه ام کند. آماده ام برای دریافت برگه ی جریمه، که سرش را نزدیک می کند به شیشه ی باز پنجره وبا دست اشاره می کند به یک گوشه، کنار جدول وسط چهارراه ومی گوید بزن آن جا، هاج و واج نگاهش می کنم ومی پرسم : آن وسط؟ 
نمی دانم نگاهم چقدر هراس و تعجب با خود دارد که با لحن آرامی که بیشترنشان ازتشویق دارد تا تنبیه، خیلی خودمانی می گوید : می رفتی دیگه، زرد که ایستادن ندارد. حالا هم برو اون جا، ماشین های سمت راست که رفتند پشت سرشان برو.
شاید آرامش کلامش،هراس وتعجب را ازنگاهم پرانده باشد، اما، دهان بازِ ازحیرتم، به این زودی ها قصد چفت شدن ندارد ظاهرا.  
تائید نمی کنم توصیه ی عبور ازچراغ زردش را، اما دوست داشتم این مهربانی را که نشان از برادری او داشت وقتی من خواهرانه نگران حالش بودم زیر این آفتاب سوزان و داغِ ظهرِ تفتیده ی مرداد ماه .

۱۳۹۰ مرداد ۶, پنجشنبه

گناهان کبیره ...

آن زمان ها که ننه جان آمده بود خانه ی ما که از من و خواهرم مراقبت کند، وقتی مادرم سرکار بود، خیلی هم سنش بالا نبود. اما کار سخت در مزرعه ورنج روزگار و مهاجرت ناخواسته به شهر، چنان خطی ازچین و چروک کشیده بود برچهره اش، تو گویی بیش از هفتاد سال عمر داشته باشد. از ننه جان به یقین می توان به عنوان اولین معلم کودکی من و خواهرم یاد کرد درآموزش دین و دینداری، که به زیبایی توانست از چهره ی مهربان و رحمان و رحیم خداوند، برای مان چهره ای بسازد قاسم الجبارین. از نگاه او، نه غمِ شکم گرسنه فرزندان قدونیم قدش که با بیکاری و ولنگاری شوهرش، تمام مسئولیت آنها به گردنِ او بود، غم بود ونه، نداری و بی خانمانی وبیماری دختر بزرگترش که در 9 سالگی شوهرش داده بودند به یک معتاد بی سروپا. تمام هَمّ و غَمّ او، ارشاد زن همسایه بود به جرم دوتارِموی بیرون افتاده از گوشه ی چادرش، که قرار بود درآن دنیا از هرکدامشان ده مار آویزان شود به تاوان این گناه نابخشودنی. از نگاه او، ما که آن روزها هنوز تلویزیون های سیاه و سفید مبله شاوب لورنس، هم خانه مان نشده بود وبرای دیدن کارتون های شِزم و آکومن و بَت من و سوپرمن، می رفتیم خانه ی عمه جان و آن جا، ناغافل زنان بی حجاب و مردان جلف را می دیدیم در حال رقص و آواز، می بایست تاوان سنگینی بپردازیم درجهنم خداوند با کُنده های نیم سوز داغ. از نگاه او، تنها رقاصه ی شهررا ازناخن های قرمزِ پاهایش آویزان می کردند در قعر جهنم ونوک موهای بلند فرفری اش می رسید به شراره های آتش زیر پایش و گُر می گرفت و می سوخت و تمامی آن موهای زیبا دود می شد ومی رفت هوا. از نگاه او، اگر ناخن ها یا دندان شیری لق شده وافتاده مان را چال نمی کردیم در باغچه یا لای جرز دیوارهای کاهگلی مسیر خانه تا مدرسه، روز جواب ، ناخن ها و دندان های مان لب می گشودند در محضر خداوندگار به شکایت و بازخواست مان می کردند وحاکمان عادل درگاه هم، حکم به محکومیت ما می دادند و کمترین مجازات ما، دست و پا زدن بود در آتش سوزان .
آن روزها نه ما سواد درست و حسابی داشتیم و نه بزرگترهای مان حال و حوصله این حرف ها را، که لیست گناهان کبیره ی این ننه جان ما را به نگارش درآورند و کتاب ها بنویسند از ریزودرشت آن ها. هر چند گستره ی گناهان کرده و ناکرده ی ننه خانوم آن قدر وسیع بود وبی انتها، که در هیچ کتاب و دفتری نمی گنجید.
حالا،روزنامه ها تیتر می زنند که، آقای جنتی گفته : تائید یا رد صلاحیت بی جا گناه است.(+) هر چه به ذهن فراموش کارم فشارمی آورم که آیا این گناه هم درلیست گناهان ننه جان بوده یا نه و اگر بوده عقوبتش چیست ؟ چیزی به خاطر نمی آورم . احتمالا، دایره ی گناهان کرده ی این برادر بزرگوار بسیار بزرگتر از لیست ننه جان ما باشد. انشاء الله که این طور نباشد احتمالا !!!!!

۱۳۹۰ مرداد ۴, سه‌شنبه

و من این روزها، پیرانه سر جوانی می کنم......

 
شمارش سال ، برای کودکی هامان بود که عجولانه می تاختیم برای جوان شدن ها.
شمارش ماه ، برای جوانی هامان بود که عجولانه می تاختیم برای مادر شدن ها و پدر شدن ها.
شمارش روز، برای میان سالی مان است که عجولانه می تازیم برای رسیدن به جلسات مدرسه و کلاس های کنکور بچه ها.
وشمارش ساعت، برای سال های آسودگی خواهد بود که دیگر بنشینیم و با صبر و حوصله بخندیم به شمارش این همه سال و ماه و  روز و این همه عجله.
این روزها، روز می شمارم نه برای رسیدن به جلسات و کنکورها، که برای رسیدن به آرامش و آسودگی فرداها.
و امروز، در آستانه ی چهل وهفت سالگی، نگاهم به دیروز، می نشاند لبخند رضایتی از کودکی ها و جوانی ها و میان سالی ام ، که دوستش داشته ام فراوان.
یادش بخیر، چه بسیار کودکی ها کرده ام با کودک درونم و چه بسیار جوانی ها کرده ام  با جوان سرکش و شرورِغرورم و چه بسیار میان سالی می کنم با لحظه لحظه ی زندگی محبوبم.
                                                                من این روزها جوانی می کنم میان سالی را .

۱۳۹۰ مرداد ۳, دوشنبه

در قمار سیاست .....

همه جای دنیا ، سیاست دو رو دارد. یک روی آشکارو یک روی پنهان.
روی آشکار لبخند می زند ومهربان است وگاهی چشمانش نگران است وگاهی دلش می لرزد ودوست دارد نشان دهد که مردم چقدر برایش مهم هستند و دوست دارد به همه بقبولاند که تمام فکر و ذکرش سربلندی کشور است وسرافرازی ملت.
روی آشکار مردم را ترغیب می کند به مشارکت در تصمیم گیری های سیاسی و وانمود می کند به اهمیت دخالت مردم در تعیین سرنوشت  خود و آینده کشور.
روی آشکار به هر وسیله ای متوسل می شود تا نشان دهد که به انتخاب و اعتماد مردم بها می دهد ونیازمند است به رضایت مردم.
روی پنهان اما خشن است و اخمو، نه نگران چیزی است و نه نگران کسی. با دل لرزه هم هیچ قرابتی ندارد. 
روی پنهان بی رحم است و قسی القلب وچون تازیانه ای به صورت شما می نوازد حقیقت محض و آشکاری را که ، تو تعیین کننده نیستی حتی اگر خود را دخیل بدانی در تصمیم گیری ها، آن چه باید بشود می شود وحضور یا عدم حضور تو چندان توفیری در اصل ماجرا ندارد. روی پنهان نهیب می زند که حتی اگر اسکیت سواران جوان و مرفه، از چهارراه پارک وی تا تجریش وکل جردن و فرمانیه را هم اشغال کنند وحتی اگر مردم دلشان خوش باشد به انتخاب میان بد و بدتر وحتی اگر کارمندان ریاست جمهوری فرش قرمز پهن کنند برای قدوم مبارک  آقای رئیس بزرگ ، یک باره آدمی که هیچ کاره بوده ، می آید وهرچه اسکیت است را می شکند وجایش گاری می گذارد وهرچه فرش بوده جمع می کند و روی زیلو می خوابد واسامی آنان را که پول کلان داشته اند در جیب می گذارد ودوره می افتد دراین شهروآن دیاروهرلحظه دستش را می کند درجیب، تا درآورد این کاغذ نانوشته را وبریزد هر چه پته است برآب.
روی پنهان وقیحانه به رخ شما می کشد که وقتی خیابان ها سبز می شوند ازتجریش تا راه آهن و ازآزادی تا امام حسین وازشرق تا غرب و ازجنوب تا شمال کل ایران، فردای انتخابات، یک چهارم میدان ولی عصر می شود قرمز وکام ها می شود شیرین با کیک و ساندیس در میتینگ فرمایشی.
و درست درهمین نقطه است که تقابل میان رویه ی پنهان وآشکارسیاست، برای آن وری ها می شود کشوردمکراتیک مترقی و سیاست پنهان وآشکارشان هم نوا می نوازد درراستای خواسته های مردم وآوای احترام سرمی دهد برای حقوق حقه ملت وقائل است به وجه ی انسانی انسان ها ، وبرای ما می شود کشور عقب مانده ی استبدادزده ، که سیاست پنهان مان ساز ضربی می زند وسیاست آشکارمان سازِ زهی وخواسته های مردم ، ناله ی نی.
و درست در همین نقطه است که رسانه های آن ها می شوند ذره بین برای روکردن دست های پنهان و برملا کردن رسوائی های شنود و دخالت و تجاوز به حریم شهروندی و رسانه های ما می شوند فریاد فروخورده و بغض پنهان خفه شده درحلقوم، برای نشان دادن همه چی آرومه ، ما چقدر خوشحالیم .
اما،امان از روزی که، پشت و روی سیاست بشود یکی و پرده های حایل طوری دریده گردند که دیگر هیچ حجابی نماند برای پنهان کاری وپرده پوشی، آن وقت بازی می شود بازی نرد قماربازی که دستش روشده است ونیتش آشکار. پس به اجبار تن می دهد به پیشنهادات وقیحانه وکُرکُری خوانی برای از میدان به در بردن رقیب ، بی ملاحظه ی هیچ اخلاق و آدابی.
و یادمان نرود که حاصل دست ِ رو شده ی قمارباز، هیچ نیست جز نتیجه ی باخت - باخت.

۱۳۹۰ مرداد ۲, یکشنبه

این روزها ، چرا هیچ کس به فکر گم شدن ما نیست ؟؟؟

مادرم می گوید: سه سالم بوده ،جلوی در نشسته بوده ام که خیابان را تماشا کنم ، اما یواش یواش راه می افتم و دور می شوم و آنقدرمی روم که می رسم اول کمربندی . گریه نمی کرده ام ، نمی ترسیده ام و هیچ حسی از گم شدن نداشته ام.
راننده کامیونی که کناری ایستاده بوده، برحسب اتفاق می بیندم، دستم را می گیرد و می برد به نزدیکترین گاراژی که آن جا بوده . ظاهرا شاگرد یکی از راننده ها از محصل های درس نخوان پدرم بوده، مرا می شناسد و دستم را می گیرد و می برد داخل . زنگ می زنند به مغازه ی شوهر عمه ام که چند خیابان پایین تر بوده .
مادرم وقتی می فهمد گم شده ام که هیچ نشانی از من نبوده است در هیچ جا.
آن روزها نه موبایلی بوده و نه همه خانه ها تلفن داشته . پسر عمه جان زنگ می زند خانه ی همسایه ، آن ها می روند در خانه ی ما. ما خانه نبودیم. همسایه زنگ می زند خانه ی عمه جان. عمه جان می رود سراغ مادربزرگ. مادربزرگ یکی از بچه ها را می فرستد سراغ عموجان. عموجان نبوده ،شاگرد مغازه اش می رود محل کار پدرم. آقای معاون، مستخدم مدرسه را می فرستد به اداره ی آموزش و پرورش دنبال پدرم. پدرم را از جلسه می کشند بیرون و خبر می دهند که من پیدا شده ام. اما اصلا او نمی دانسته که من گم شده ام.
پدرم دنبال مادرم می گردد که خبر دهد پیدا شدنم را. زنگ می زند به خانه ی مادربزرگ مادری ام . مادربزرگ، خاله جان کوچیکه را می فرستد خانه ی خاله جان بزرگه. مادرم آن جا نبوده، خاله جان پسرش را می فرستد شرکت دائی جان. دائی جان ماموریت بوده خارج از شهر. زن دائی هم نشسته بوده آن جا نگران، که چرا دیر کرده. خواهر زن دائی همکار مادرم بوده، زن دائی و پسر خاله می روند در خانه ی او ، خواهر زن دائی جان با شوهرش قهر کرده و رفته بوده خانه ی مادرش . شوهر او هم با زن دائی و پسر خاله راه می افتد به سمت خانه ی مادرزنش . مادرِ زن دائی ناراحتی قلبی داشته، همه را که با هم می بیند می ترسد و از حال می رود. مجبور می شوند ببرندش درمانگاه سر کوچه . و من و مادرم در هیاهوی زندگی آنها گم می شویم.
پسر خاله جان برمی گردد خانه، با خاله جان می روند سراغ همسایه ی ما. خانم همسایه حدس می زند مادرم رفته باشد خیاطی برای پرو لباس.
پسر خاله جان و خاله جان و خانم همسایه می روند در خانه ی خانم خیاط . مادرم با حال زار و نزار نشسته بوده آنجا، نالان و بر سر زنان.خبر سلامتی مرا که می شنود تازه یادش می افتد آنکه گم شده، او بوده و های های گریه می کند.
من نشسته بوده ام توی گاراژ و هر کدام از راننده ها آبنبات و شکلاتی داده بوده اند به من، که پدرم سر می رسد سراسیمه. داد و قال و دعواهایشان یادم نیست. وقتی مرا با هزار سلام و صلوات می برند خانه، تازه با دیدن جای خالی عروسکم، یادم می افتد که او را جا گذاشته ام کنار باغچه ی حیاط خانه ی خانم خیاط و شروع می کنم به دلتنگی . آن قدر اشک می ریزم که پسر خاله جان و پسر عمه جان و دائی جان و عموجان و پدرم شبانه می روند در خانه ی آن ها و عروسکم را باز می گردانند به آغوش گرم خانه و کاشانه .
آن روز همه ی ما گم شده بوده ایم و آن شب همه ی ما پیدا شده ایم .
                             امروز همه ی ما گم شده ایم و هیچ کس نیست که پیدایمان کند.......

۱۳۹۰ مرداد ۱, شنبه

چه کسی پاشید این بذر خشونت را ؟؟؟؟

این متن و این عکس آن قدر تکان دهنده بود که نتوانستم از کنارش به راحتی بگذرم تنها با آهی بلند وبغضی فروخورده ودستی لرزان ودلی افسرده و اشکی غلتان . 
باشد که دیگر نبینیم و نخوانیم و ننویسیم و لینک ندهیم این چنین خبرهایی را وباشد که دیگر نباشد این چنین جنایت هایی . که هر کودکی که این چنین رخت برمیبندد از باغ زندگی، همچون پر پروازی است که جدا می شود از بال پرنده ای شناور دراوج آبی ها، که می لرزد ومی پیچید ومی تابد ومی رقصد وفرو می افتد در گودال تباهی آدمیت در این سال ها وماه ها وروزها وساعت ها ودقیقه ها و ثانیه های بی کسی وتنهایی انسان . 
پارسا کشته شد به همین راحتی! پارسا را نه قاتلان بالفطره حرفه ای که مادرش کشت که برایش شهوت و درغلطیدن با مرد مورد علاقه اش مهمتر از حیات پارسا بود. پارسا را مادرش کشت و من و تویی که در برابر این همه کودک آزاری و پاشیده شدن بذر خشونت ساکتیم.
پدر بزرگش می گوید: بیمارستان جنازه را تحویلمان نمی داد چون پول نداشتیم!
پدر بزرگش می گوید: جسد پارسا را به پزشکی قانونی داده اند تا ببینند مادرش او را چگونه کتک زده است که مرگ مغزی شده!
مادرش می گوید: پارسا را من نکشتم! فاسقم کشت!
پارسا مرد! به همان راحتی که باربد مرد! به همان راحتی که نمایندگان نامحترم مجلس از تصویب قانون منع کودک آزاری خودداری می کنند! به همان راحتی که آدمها را در برابر چشمان مردم مشتاق! اعدام می کنند! به همان راحتی که مادرش را فردا آزاد می کنند! چون می تواند به هر کوفتی که شده وثیقه و ودیعه و دیه جور کند! به همین راحتی که تو این خبر را می خوانی و از کنارش می گذری!
پارسا کشته شد! پارسا را مادرش کشت!
روزی که پارسا مرد ، خبرگزاریها نوشتند« كودك چهارساله‌اي كه قرباني كودك‌آزاري مادر و مرد مورد علاقه‌اش شده بود، به علت " خونريزيي مغزي " مرد! »
به همین راحتی!
.........................
پ ن : بیایید محکوم کنیم چنین خشونت هایی را و موی دماغ آنانی شویم که بی تفاوت می گذرند از کنار این فجایع شوم و موجی ایجاد کنیم در فضای مجازی برای پاسداشت کودکانی که اینچنین معصومانه زجر می کشند و روزی هزار بار می میرند تا برسند به پایان انتظاری که آه آرامش بفشارد قلب کوچکشان را وچنین مظلومانه ببندند چشمانشان را ودردل بخندند به معنای استهزاء آمیز انسان هایی که نام مقدس ما باشد.

۱۳۹۰ تیر ۳۰, پنجشنبه

انسانیت ما عین ؟؟؟؟ ما !!!!

حالش اصلا خوب نبود.ما مانده بودیم و شهرِغربت و کلیه درد نابهنگام .حدود نیمه شب بود که به اجبار رفتیم پایین پیش رزروشن هتل، هم زبان بود اما نه همشهری، میان سال بود با ریشی تُنُک، نمازش را تازه تمام کرده بود و داشت دعاهای بعدش را می خواند. سراغ درمانگاه یا بیمارستانی را درآن نزدیکی ها گرفتیم . با بی حوصلگی سری تکان داد و گفت : نمی دانم . درد را که در چهره ی او دید واستیصال را در چهره ی من، کمی به مغزش فشار آورد وگفت : دو خیابان پایین تر یک بیمارستان است، که البته وقتی با هزاربدبختی پیدایش کردیم بیمارستان نبود وزایشگاه بود. بازگشتیم هتل، کلید را که داد دستمان،هنوز دانه های تسبیح لای انگشتانش می چرخید. با تحمل درد فراوان، آن شب جان به سلامت بدر برد و فردایش درمانگاهی پیدا کردیم تا آمپولی نوش جان کند و مشکلش تا بازگشت به خانه و کاشانه برطرف گردد.
حالش اصلا خوب نبود.ما مانده بودیم وکشورغریب و کلیه درد نابهنگام .حدود نیمه شب بود که به اجبار رفتیم پایین پیش رزروشن هتل ، تُرک بود اما نه هموطن ، جوانکی با موهایی بلند وزیرابرویی برداشته وگوشواره ای دریک گوش. سراغ درمانگاه یا بیمارستانی را در آن نزدیکی ها گرفتیم . با چهره ای نگران پرسید :چه مشکلی پیش آمده است ؟ پاسخ را که شنید، بی معطلی زنگ زد به یک تاکسی تلفنی. ظاهرا گفتند که ماشین تا نیم ساعت دیگر می رسد. گوشی را گذاشت. کتش را پوشید ودوید داخل پارکینگ آن سوی خیابان. ماشینِ ون نگهبان پارکینگ را قرض کرد و آمد سراغ ما. درراه از مقابل یک بیمارستان گذشتیم ، گفتیم اینجا ! گفت: خصوصی است وگران. با سرعت ما را به یک بیمارستان دولتی رساند. پرستارها دویدند سمت ما، دکتر کشیک به شتاب آمد. از توضیح بیمارو سابقه ی کلیه دردش، قانع نشدند که بسنده کنند به تزریق یک آمپول واز سربازکنند این غریبه ی تازه وارد را، شروع کردند به انجام آزمایش ها و تست های بیشتر. دو ساعتی آنجا بودیم و وقتی از همه چیز مطمئن شدند برگشتیم هتل. اول صبح که پرده ی اتاق را دادیم کنار، پسرک پشتِ در بود ونگران حال بیمار. خواسته بود قبل از رفتن وتحویل شیفت به نفر بعدی ، خیالش راحت باشد از مریض ما.
نه هموطن مان بود، نه نسبتی باما داشت، نه می شناخت مان، نه قرار بود آشنایی بین ما اتفاق بیفتد، نه دیگر چشم درچشم هم می شدیم ونه حساب و کتابی با هم داشتیم.
تنها یک انسان بود که دلش تپیده بود برای غریبه ای که میهمان بود و ناآشنا بود و توریست بود و بالاتر ازهمه انسان بود.
تنها یک انسان بود که حس انسانی اش حکم کرده بود که به وظیفه اش عمل کند، بی توجه به هیچ دین و آیینی.
مهروعاطفه را درکدامین پیچ زندگی گم کرده ایم ؟ به راستی ما را چه می شود ؟؟؟؟

۱۳۹۰ تیر ۲۹, چهارشنبه

چه روزهایی بود آن روزها ......

هروقت پسرِ یکی ازهمسایه ها می رفت سربازی، مادر بزرگ برای چند روزعزادار می شد. اشک بود که از گوشه ی آن چشمان خاکستری مهربان می ریخت روی گونه های سرخش. همیشه می خندیدیم و می گفتیم : خانوم جان خوب است که خدا فقط یک پسر به شما داده که آن هم بخاطر سن ِبالای پدرش ازسربازی معاف شده ، وگرنه چه می کردی؟
خدا بیامرزآه بلندی می کشید و می گفت : تا مادر نشوید نمی فهمید مادرها چه می کشند. 
حکایت سربازی نرفتن پدرم که اولین فرزند وتنها پسرخانواده بود، خود داستانی بود شنیدنی. ظاهرا زمانی که پدربزرگ خدابیامرزبرای پدرم شناسنامه می گرفته، فقط داشتن پدرکافی بوده برای فرزند که کسی یادی از مادربزرگ هم نمی کند بعنوان مادرِ بچه. اما دوسال بعد که عمه جان به دنیا می آید ومی روند برایش شناسنامه بگیرند، آقای اداراتچی، سِجِّل مادرِ بچه را هم می خواهد. مادربزرگم تا آن روز شناسنامه نداشته، آقای اداراتچی دو ریال می گیرد و یک سجّل درست می کند برای مادربزرگ. از آنجایی که آن زمان ها سجّل کلاً چیزِ بدرد نخوری بوده وهیچ کس هم قرار نبوده نه کوپنی با آن بگیرد ونه ثبت نام برای طرح هدفمندی یارانه ها بکند ونه بخواهد یک تُک پا برود به آمریکا یا اروپا، که نیاز به گرفتن گذرنامه داشته باشد ونیاز به داشتن سجّل برای گرفتن گذرنامه ، درنتیجه سجّلِ مادربزرگ سال ها درصندوق خانه خاک می خورد تا بابای ما که آن روزها بابای ما نبوده و گل پسر آن ها بوده، هجده ساله شود و بخواهند ببرندش اجباری . 
پدربزرگ که سجّل خانوم جان را می دهد دست سرکار استوار، استوارسبیل چخماقی اش را می چرخاند و با تغیّر می گوید: پدرجان، سجّل مادر بچه را بده، این که مال زن دومته . 
واویلایی می شود از داد و قال خانوم جان ، اداره ی ثبت احوال فکسنی آن روزها. حالا از پدربزرگ بیچاره ی ما انکار که من یک زن بیشتر ندارم وازسرکار استوار اصرار که مگرمی شود، سجّل نشان می دهد صاحبش، دوسال هم از پسرِتو کوچکتر است، مادر که کوچکتر از بچه نمی شود. 
سردرگمی دو طرف به یک طرف، جواب توبیخ های خانوم جان دادن به یک طرف، که نفرین دو عالم را نثارِآقاجان بنده ی خدا می کند، که راستش را بگو، من از اولش هم می دانستم که تو مرد بی وفایی هستی.
خلاصه کدام عقل سلیمی جرقه می زند وشکوفا می شود درآن لحظه ،معلوم نیست ،اما بالاخره حدس زده می شود لابد آقای اداراتچی اشتباه کرده وهنگام صدور سجّل عمه جان، سجّل خانوم جان را هم به تاریخ همان روز صادر نموده است وهیچ هم به ذهن خلاقش خطورنکرده که مگر می شود مادرهمزاد دختر باشد؟ 
از هرچه شده وهرچه گذشته که بگذریم، دراین کار دوخیرنهفته بوده که اول، پدرجان ما ازرفتن به اجباری معاف می شود و دوم پدربزرگ جان ما، روسفید بیرون می آید ازاین کارزار ومی رهد ازخوابیدن در مسجد. چرا که آن روزها جزای مرد دوزنه هیچ نبوده جز بیتوته کردن درمسجد، که آن زمان ها، شب ها هم درِخانه ی خدا به روی بندگانش باز بوده و هیچ کس هراس نداشته از دزدیده شدن فرش ها وگلیم ها وقرآن ها ولامپ ها وفانوس ها. وآن روزها، امنیت حاکم بوده درمرزها و درشهرها و درروستاها. و آن روزها، اشک مادرحرمت داشته وموی سپید پدر می ارزیده به هزار وثیقه و ودیعه و وجیهه. وآن روزها، وقتی آقاجان قصه ی مشقت هایش را می گفته به سرکار استوار واین که حالا دیگر تنها پسرش نان آورخانه است که اگر ببرندش اجباری، یک جای زندگی شان می لنگد حتما. مُهر معافی می نشسته برسرنوشت پسر، و آینده اش از این رو به آن رو می شده برای تمام عمر.
وآن روزها، حتی اگر مادری، پسرش را به اجبار نبرده بودند به اجباری، اما دلش می لرزیده برای تمام پسرکان همسایه و فامیل و آشنایان دورونزدیک. وآن روزها، مهربانی ریشه داشته دردل این خاک. 
                                  وآن روزها، هنوز ایرانی ها، مسلمان بوده اند ونه مسلمانان ، ایرانی. 

۱۳۹۰ تیر ۲۷, دوشنبه

روزهای پر سوز و گداز

یک متن جانسوز نوشته ام از روزهای پراز قهر. از نبودن هایت، از کنار هم ننشستن های مان، از انگشت به دورانگشت حلقه نکردن های مان، از سر برشانه ی هم نگذاشتن های مان، ازنگاه درنگاه هم گره نخوردن های مان، از چهره از شرم حضورِهم سرخ نشدن های مان، از نوازش دست های مهربان داغ نشدن های مان، از انگشت لای موها گیرنکردن های مان، از پشت به پشت تکیه ندادن های مان، از چشم ازچشم دزدیدن های مان، از لب گزیدن های مان، از خشم لرزیدن های مان، ازپشت به هم کردن ودورشدن های مان، از پا سست نکردن های مان، از برنگشتن ها ودوباره نگاه نکردن های مان، از رفتن های مان و رفتن های مان و رفتن های مان . 
گوگل را زیرو رو می کنم به دنبال یک عکس خوب، که برساند تمام مفهوم روزهای پر از قهر را و بسوزاند دل را ، که ، کنار هم باشیم وبنشینیم وانگشت دورانگشت هم حلقه کنیم وسربرشانه ی هم بگذاریم ونگاه درنگاه هم گره زنیم وچهره درچهره تا بناگوش سرخ شویم واز نوازش دست ها داغ شویم وموشانه کنیم با انگشت های عاطفه مان وپشت به پشت تکیه کنیم و چشم ازهم ندزدیم و لب از افسوس نگزیم واز خشم نلرزیم و پشت به هم نکنیم و دور نشویم و پا سست کنیم و برگردیم و با کمند نگاه، مهار کنیم هر آن چه فاصله باشد و دوری باشد و دلتنگی ، و بازگردیم و بازگردیم و بازگردیم . 
فکر می کنید چه تصویر گویایی می نشیند بر چشمان جستجوگرمان درنازنین صفحه ی image گوگل ِعزیز :
قهر یازده روزه آقای رئیس جمهور

۱۳۹۰ تیر ۲۵, شنبه

تکلیف پول ملی هم روشن شد ......

بلند بلند می خوانم : نظرخواهی از مردم برای واحد جدید پول ملی شروع شده .(+) هیئت دولت در جلسه اخیر خود ضمن تائید حذف چهار صفر از پول ملی، با درنظر گرفتن واحد پول فرعی در کنار واحد پول اصلی موافقت کرده است.(+)
می گوید : خب ، پیشنهاد تو چیه ؟
پسرک می پرد وسط حرفمان و می گوید : من بگم ؟
با سر نشان می دهیم که بگوید .
می گوید : تومان جدید و آدامس خرسی .
وقتی دهان باز از تعجب هر دومان را می بیند می خندد و می گوید : خب ، تومان جدید مثل یِنی لیر ترک ها که لیر جدید را جای لیر قدیم شان گذاشتند وحالا دیگر YTL دارند به جای TL و......
هم زمان می پریم وسط حرفش که خَب : آدامس خرسی مثل کجا ؟
با شیطنت می گوید : مثل همین جا، آخه چند وقت ِ که آقا رضا، سوپری سر کوچه به جای صد تومانی ِ بقیه پول من ، یک آدامس خرسی می دهد.
فکرشو بکنید واحد پول ملی بشود آدامس خرسی . آنوقت یک دلار را با چند تا آدامس خرسی می شود change کرد؟؟؟

۱۳۹۰ تیر ۲۲, چهارشنبه

یک سوزن به خود .........

می گوید : پدر ، پلیس مامان را جریمه کرد.
با تعجب می پرسد : جریمه شدی ؟ 
با سر تائید می کنم . 
می گوید : پدر، پلیس گفت که وارد محدوده ی طرح زوج و فرد شده اید و گواهینامه مامان را گرفت و اطلاعات آن را وارد دستگاهش  کرد و بعد مثل وقتی که با کارت توی شهروند خرید می کنیم ، یک کاغذ پرینت جریمه داد دست مامان . مامان هم هیچی نگفت و فقط تماشایش کرد. تازه وقتی قبض را گرفت ، از آقای پلیس تشکرهم  کرد.
با تعجب نگاهم می کند و می گوید : تشکر کردی ؟ یعنی چی ؟
با خنده نگاهش می کنم و می گویم : یعنی تمرین قانون مداری .

۱۳۹۰ تیر ۲۱, سه‌شنبه

راننده ی خوب شهر ما .....

یک اسکناس دویست تومانی و یک سکه پنجاه تومانی می دهم به راننده اتوبوس ، سکه آنقدر ریز و کوچک است که کف دستش گم می شود. شرمم می شود معطل کنم برای گرفتن بیست و پنج تومان باقیمانده . سرم را می اندازم پایین و از اتوبوس دور می شوم . یکی از پشت سر صدایم می کند ، برمی گردم ، راننده است که از ماشین اش پیاده شده تا باقی پول مرا پس بدهد.
سکه بیست و پنج تومانی ای که کف دستم می گذارد ، بزرگتر از پنجاه تومانی کف دست خودش است . سر که بلند می کنم برای تشکر و چشمم که می افتد به چهره ی خسته و گرمازده اش ، تازه می فهمم چقدر انصاف او بزرگتر از شرم من است.

۱۳۹۰ تیر ۱۹, یکشنبه

بهشت ...... جهنم ........مادران .......

 روی یک تابلوی بزرگ با خطی درشت نوشته اند : پارک بهشت مادران و زیرش با یک فونت ریزتر تاکید کرده اند : ویژه ی بانوان . دورتادورش دیوارهای آهنین سبز کشیده اند به بلندای آسمان .
رد هیچ مردی نباید بماند بر تنِ خیس چمن های این پارک،که مبادا نگاه نامحرم گره بخورد به نگاه دلبرکی واین گره ببرد خیال را تا ثریا.
انگشت هیچ شوهری نباید حلقه شود دورانگشتان نازک همسرش زیر سایه ی کاج های پیر این پارک، تا خیال کودک در راه، پرنده نشود در افق نگاه عاشقانه هیچ زوج خوشبختی .
قامت خمیده ی هیچ پدری نباید دست حلقه کند دور بازوی دخترک قدعلم کرده اش،درخیابان های این پارک، تا مبادا تجربه ی روزگار پیری آینه ای باشد برناپختگی دوران جوانی وپند پدرچون گوشواره ای بیاویزد بر گوشِ دلِ دخترک.
این جا پارک بهشت مادران است در تپه های عباس آباد تهران و دراین جا، هیچ چیزعجیب نیست وهیچ چیزغریب نیست وهیچ چیز تازگی ندارد برای مادران وخواهران ودختران این مرزوبوم  اِلی یک چیز. که، خواهران سخت کوش حافظ حجاب و عفاف، ایستاده اند بر سر ورودی پارک. و فلسفه ی این کار بر کسی معلوم نیست وقتی هدف از ایجاد این پارک ، خلاصی باشد برای لحظاتی هر چند کوتاه از حصارحجاب .
آیا رسالت این فرشتگان سیاه پوش جزاین است ، که به آنان که وارد می شوند ، گوشزد کنند که شال وروسری ازسربردارید که وارد بهشت می شوید و دربهشتِ خالق همه آزادند و به آنان که خارج می شوند، یادآور شوند که شال و روسری بر سر بگذارید که وارد جهنم می شوید و در جهنمِ مخلوق همه دریندند؟؟؟؟

۱۳۹۰ تیر ۱۷, جمعه

تو را من چشم در راهم .......

پیرزن همانطور که چادرش را با دست های پیر، مچاله کرده روی چانه اش ، ایستاده کنار پیاده رو و زل زده به چهره ی میان سال راننده ی سمندی که پشت چراغ قرمز منتظر است. آنقدر مات و مبهوت راننده است تو گویی هیچ خبرش از عالم نیست.
با خود فکر می کنم :
یا پسری دارد دراین سن و سال که دیری است به دیدار نیامده و او مانده دلواپس و دل نگران .
یا همسری داشته با این شکل و هیبت که حالا دیگر نیست و او متاسف است و متاثر. 
یا در جوانی عاشق مردی بوده این گونه، که او را جا گذاشته با تمام عاشقیت ها و او جامانده یک عمر، چشم در راه و در حسرت یک دل سیر تماشا.
در خیال ، یای سوم را بیشتر می پسندم که چشم در راه معشوق مانده باشد تا دل نگران مهر و متاسف محبوب.

۱۳۹۰ تیر ۱۵, چهارشنبه

نسل جسور صادق ....


در قسمت ورودی ساختمان شهدای رادیوی جام جم ، جلویش را گرفته اند که روی ناخن هایت برچسب داری، باید بکنی تا بتوانی داخل شوی.
همانطور که ایستاده و با حرص برچسب های گل و بلبل مشکی رنگ روی ناخن هایش را می کند ، خانم مسئول حراست با دلسوزی می گوید : آخر عزیز من ، تو که چادری هستی چرا از این ها چسبانده ای روی ناخن هایت .
گویی که توهینی بزرگ به او شده است ، با خشم می گوید : کی گفته من چادری ام . چون اینجا می آمدم به اجبار چادر سر کردم .
خانم مسئول متعجب از این جواب و شاید دلخور از این همه پررویی ، با عصبانیت می گوید : کار خوبی نکردی . این جا که بدون چادر هم راهت می دادند.مشکلی نبود.
در اعماق نگاه دخترک ، جز خشم ، دو چیز دیگر می درخشد : صداقت و جسارت.

۱۳۹۰ تیر ۱۴, سه‌شنبه

سرنوشت محتوم زنان سرزمین من ........

پدر رعنا مرد شکم گنده ی قوی هیکلی بود با یک دست لباس ویک کلاه پاسبانی ویک باتوم .وقتی سوار موتورش می شد احساس می کردی که هر لحظه ممکن است خودش با موتورش زمین بخورند.یک خورجین هم پشت موتورش داشت همیشه پر ازهندوانه و شیروماست ونوشابه ودوغ وروزنامه. دائی جان می گفت : مردک بابت هیچکدام شان یک شاهی هم نمی دهد. همه اش باج است که می گیرد از کاسب های محل.خانوم جان پشت دستش را گاز می گرفت ومی گفت : مادر،نگو، یعنی نان حرام می برد خانه شان. و دائی جان فحش خنده دار میداد. مادر رعنا بلند بالا بود ولاغر.همیشه خسته بود وبیشتر مواقع بیمار.بقول خانوم جان لاجون بود.
پدر رعنا هر روز مادرش را کتک می زد وبه رعناوخواهروبرادرهایش فحش های بد می داد. یک بار هم خواهر رعنا را آنقدر زده بود که جای سگگ کمربندش تا چند روزمانده بود روی صورت دخترک. مادر رعنا همیشه شوهرش را نفرین می کرد وهربارهم کتک بیشتری می خورد وآخر سر با گریه می گفت : بالاخره یک روز از این خانه می روم.
از وقتی بابای رعنا را دیده بودم ،همیشه از پلیس ها می ترسیدم وازهمه ی آن ها بدم می آمد.مدت ها بود که یک علامت سوال بزرگ گوشه ای از ذهن کودکی ام را اشغال کرده بود که : پس بابای رعنا برای زدن چه کسی از باتومش استفاده می کند؟
من همیشه دلم می سوخت برای رعنا وخواهرومادرش که به قول خانوم جان خیلی مظلوم بود.آن روزها ما هنوزعربی نخوانده بودیم که بلد باشیم که اسم فاعل مظلوم می شود ظالم.اما همیشه آرزو می کردم کاش یک شب که همه خوابیدیم وصبح بیدار شدیم،جای مادر رعنا با پدرش عوض شود.در رویای خود مادر رعنا را می دیدم در لباس پاسبانی که یک کمربند کلفت کلفت بسته است دور آن کمر باریک و دارد موتور را با زوروارد حیاط خانه شان می کند ودررویایم به کمکش می شتافتم وسعی می کردم نگذارم کسی بفهمد که او زورندارد تا کسی را بزند و یا دعوا کند. وبازدررویایم ، من و رعنا پشت مادرش می ایستادیم وکمکش می کردیم تا پدرش را هل دهد توی حوض آب لجن گرفته ی وسط حیاط وخیس اش کند به انتقام سال ها کتکی که خورده بود ودررویایم،مادررعنا بلد بود فحش های آبدار بدهد وآبرو برای شوهرش نگذارد میان درو همسایه.
دیروز مراسم ختم مادررعنا بود.بعد ازاین همه سال،بالاخره رفته بود از آن خانه وپدرش راتنها گذاشته بود با رختخوابی که سال هاست در آن خوابیده با انگشت های بریده ی پا وچشم های نابینا ازمرض قند.
دیروز،خواهررعنا که تازه عروس است، درمرگ مادرش بدجوری شیون می کرد ووقتی دستش را برد بالا تا موهای روی پیشانیش را بدهد کنار، من رد سگگ یک کمربند تازه را دیدم روی گونه ی چپش .

۱۳۹۰ تیر ۱۳, دوشنبه

چون نوری در تاریکی .........

سعدی نازنین قرن ها پیش گفته است: هنرمند هرجا رود قدر بیند وبرصدرنشیند. تاریخ می گوید اما : فردوسی وقتی شاهنامه را به پایان برد، قدری از سلطان محمود غزنوی ندید وبه قهر، خانه نشین شد. وهرگز مورخین قلم فروش نمی گویند که فردوسی از وقتی که پشت به پادشاه کرد و روبه مردم ،شد فردوسی وشاهنامه اش شد نامه ی شاهان وچون عبرتی کهن نشست دردل و جان سده ها و قرن ها مردم بعد از او.
صدای محمد نوری که می پیچد در تالار، روح و تن رنجورمان جلا می یابد از آوای این استاد ماندگار. فروغ چه زیبا گفته بود: تنها صداست که می ماند.اما اینجا تنها صدا نیست که مانده است، یاد است وخاطره است وعشق است ونور است وشور است وشیدایی و استاد محمد نوری .
برایش یادمان برگزارکرده اند،گرامیداشت یادش وآثارش،پاسداشت حرمت وانسانیتش وسپاس از یک عمرهنرناب وناب ونابش.
کسانی از دور و نزدیک آمده اند تا یادش را گرامی بدارند وازهمسر نازنین اش تقدیر کنند وبگویند که قدر یکدانه اش را خوب می دانند که تا دم آخرهنر به نرخی نفروخت و حرمت و احترام کسی را زیر پا نگذاشت که چه خوب گفت محمد علی کشاورز، که او آدم بود، آدم خودش، که دارای شرافت بود وکرامت وهرگزدروغ نمی گفت وچقدر وقتی از دروغ نگفتن گفت، تشویق شد توسط حضار که لابد همه شان دل شان پر بود از این روزهای پر دروغ و نیرنگ و روزگار دغل کاران.
ترانه های برجسته اش را نسل جوان ترامروز خواندند، با یاد او وطنین دل هاشان. خشایاراعتمادی، هومن جاوید، مانی رهنما، علی تفرشی و رضا یزدانی آمده بودند تا ازوطن بخوانند وازآرزوها وازگریز وازرویا وازایران وآخرازهمه ازجان مریم .
رهبری ارکستربی نظیر بودواجرای قطعات عالی ودکترمحمد سریر،آن یار دیرین روزهای خوش وناخوش نوری وکسی که صدای نوری با آهنگ های او جان گرفته وهنوز هم جان می دهد به مردم این کهن دیار،سنگ تمام گذاشته بود درانتخاب تمام عوامل اجرا.
مجری خوب برنامه در آن تالار بزرگ وحدت که این روزها فقط نام تالارش مانده است وازوحدتش هیچ خبری نیست وبه جرات می توان گفت که تنها تالاری است درایران که همه چیزش درست است وحسابی ونوروصدایش نه چشم را خیره می کند ونه گوش را کر، آن هم چون از روزگار پیشین به ارث مانده، مقدم میهمانان عزیزی را که معمولا جایی حاضر نمی شوند اما اینجا آمده اند شاید فقط برای نوری، گرامی می دارد وتشویق بی مثال حضار قدر می دارد محمدعلی سپانلوی عزیزرا وخسرو سینایی گرامی را وجواد مجابی نازنین را وشهرام ناظري بی بدیل را وهمايون خرم بی همتا را ومرضیه برومند مهربان را وپوران درخشنده ی درخشان را ومحمدرضا فروتن به واقع فروتن را وبهاره رهنمای پر شروشوررا وهنگامه قاضیانی متین را وفرزاد حسنی جسور را و .........
می شود گفت خیلی ها آمده اند نه فقط ازعرصه سینما وتئاتروموسیقی که حتی ازعرصه ی علم نیز پسر دکتر حسابی قدم رنجه کرده است به حرمت ماندگاری نوری.
باید خیلی عزیز باشی که وقتی هستی اما به صلاحدید ومصلحت اندیشی نمی خواهند نامت را ببرند ووجودت وحضورت چون خاری فرو می رود در چشم آنان که بودنت را برنمی تابند، مردم فراموشت نکنند ونامت را یک صدا فریاد بزنند وازمجری بخواهند که اعلامت کند با گردنی افراشته وصدایی رسا وافتخاری بی نظیر، جعفر پناهی عزیز. 
باید خیلی نازنین باشی که وقتی نام نقره فام ات طنین انداخت درسقف گنبدین تالار، دل ها را بلرزاند موج تشویق مردم دوستدارت در این شب رویایی بی همتا، ای بانوی غزل و شعرو ترانه، سیمین بهبهانی نازنین .
باید خیلی بزرگ باشی که وقتی درنبودنت، نامت را یاد می کنند وآرزوی طنین ربنایت را درماه مبارک می نمایند، جمعیت یکپارچه به احترامت از جا برخیزد وتشویقت کند همان گونه که لایق آنی، محمدرضا شجریان بزرگ . 
هر چند بهانه ی شب صدای جاودان نوری باشد ویادش، که بزرگ است وعزیز است وگرامی، اما شب عاشقان، سحر می شود برای جعفر پناهی وسیمین بهبهانی ومحمدرضا شجریان ومردم قدردانی، که وقتی مهرت دردلهاشان نشست، هیچ سلطان وهیچ تاریخی نمی تواند آن را بروبد ازجان وتن شان، که جزئی از وجودشان می شوی وتمام روح شان، چون ترانه ی وطن که علی تفرشی می خواند و ایران که بچه ها دسته جمعی می خوانند و خلیج فارس که رضا یزدانی فریاد می کند و جان مریم که فقط هومن جاوید نمی خواند، بل همه ی مردم حاضر در تالار، لحظه لحظه زندگی اش می کنند. 
نازنین مریمی که این روزها سخت غمگین است .
نازنین مریمی که این روزها سخت دلتنگ است .
نازنین مریمی که این روزها باید ....، باید..... ، باید..... ، که باشد ، چشمهایش را باز کند ، ما را صدا کند تا 
"بشیم روونه، بریم از خونه، شونه به شونه، به یاد اون روزا......"

۱۳۹۰ تیر ۱۲, یکشنبه

تقسیم عادلانه ....


 رفته اند برای ثبت نام کلاس اول .
اولیا مدرسه، بچه را برده اند یک اتاق دیگر برای تست های روانشناسی . خانم روانشناس گفته : اگر دو تا بستنی به تو بدهم که سه نفری با مامان و بابا  بخورید ، چطور قسمت  می کنی ؟
حق به جانب گفته : اول یکیش را خودم می خورم . بعد با مامانم صبر می کنیم شب که بابام از سر کار اومد ، دومی را سه تایی با هم می خوریم.

۱۳۹۰ تیر ۱۱, شنبه

وظیفه اخلاقی ، قانونی ، ملی ؟؟؟؟؟؟؟

در خبرها آمده است : "احمدی نژاد در حاشيه‌ي جلسه‌ هيات دولت در پاسخ به سوالي مبني بر اين‌كه شما چندي پيش موضع سكوت را در برابر مطالبي كه عليه دولت مطرح مي‌شود، در پيش گرفته بوديد و آن را در مصاحبه‌ مطبوعاتي خود مطرح كرديد و آيا اين موضع هم‌چنان ادامه دارد؟ گفت : ما موضع‌مان سكوت است، اما بالاخره اگر بخواهند ادامه بدهند و به بهانه‌هاي گوناگون همكاران ما را در كابينه متهم كنند. وظيفه‌ي اخلاقي، قانوني و ملي دارم كه بايستم و از همكاران خودم در كابينه دفاع كنم.
ایشان گفت : در واقع كابينه خط قرمزي است كه اگر بخواهند به آن دست‌اندازي كنند، ديگر من بايد وظيفه‌ي قانوني خود را انجام دهم و اين حتما به كشور آسيب مي‌زند.(+)" 


1-      کابینه را چه کسانی تشکیل می دهند ؟
الف – احمدی نژاد ، مشایی ، بقایی
ب – بقایی ، احمدی نژاد ، مشایی
ج – مشایی ، بقایی، احمدی نژاد
د- هر سه مورد بالا.
2-      سکوت یعنی چه ؟
الف–سکوت یعنی آقابه ماچه که،در انتخابات برگزار شده، رای های شمرده شده با رای های داده شده تومنی صنار توفیرمی کند وخون ندای معترض فرش می کند امیرآباد را ومغزسهراب وکیانوش می پاشد برزمین وفریاد آزادیخواهی شان می لرزاند ستون های برج آزادی را وحیثیت محسن وامیر می ریزد وبی آبرو می کند سوله های کهریزک را و سلول های اوین می شود مسلخ مظلوم ومیروشیخ می شوند محبوس خانه ی ظلم.
ب- سکوت یعنی به ماچه که،گرانی دوتا می کند پشت مردم درمانده را وبیکاری چون عرقی ازشرم می نشیند بر جبین پرچین وچروک زحمتکشان دردمندوتن فروشی دخترکان نازک تن می شودکلاه سربلندی پدران باغیرت مغروق درغم نان واعتیاد پسرکان نازک خیال می شود بلای جان مادران رنج دیده ی بی چاره و بی پناه .
ج – سکوت یعنی ، به ما چه، تا آن جایی که هیچ دردی هیچ ردی از خود به جا نگذارد در دل قرص و بی عار ما وهیچ هراسی هیچ شکافی نیندازد در عزم جزم ما،در خوردن ها وبردن هاو ویران کردن ها وخرابی ببار آوردن ها وتاراج وچپاول وغارت این مرزوبوم وبه ما همه چه،وقتی پای ما درمیان باشد و دُم اطرافیان ما زیر دست و پا.
د- هر سه مورد بالا.
3-      وظیفه ی قانونی یک رئیس جمهور چیست و چه زمانی باید به انجام آن اهتمام ورزد؟
الف – وظیفه ی قانونی یعنی هروقت کسی پا روی دُم اعضای کابینه بگذارد،که با توجه به پاسخ سوال شماره 1 شامل احمدی نژاد ، مشایی و بقایی می شود و بقیه هم کشک هستند ودوغ واصلا هم غلط می کنند که دُم دراز کنند که کسی پا روی شان بگذاردوتازه اگر هم کردندخودمان قیچی اش می کنیم،رئیس جمهور باید به آن عمل کند و همه چیز را به مردم بگوید.
ب- وظیفه ی قانونی یعنی هر وقت کسی پا روی دُم مردم که در راستای توهم و به ادعای خودشان،حداقل سی و پنج میلیون شان به همین آقا رای داده اند بگذارد و حق آن ها را ضایع کند و پدرشان را دربیاورد و اشکشان را خون کند و دلشان را دریای شور آّباد،به کسی مربوط نیست و لابد لیاقت شان بوده و هیچ اهمیتی هم ندارد که همه چیز را بدانند یا ندانند و اصلا مردم چه کاره اند و اصلا تو چی می گی و اصلا به تو چه و اصلا .........
ج – وظیفه ی قانونی یعنی ،اگر،اما ،مگر،شاید ،لابد ،برای اینکه ،به شرطی که ،مصلحت این است که و ......
د- همه موارد بالا.
4-       وظیفه ی اخلاقی،قانونی،ملی،یعنی چه ؟
الف- اخلاق ! ها ها ها
ب- قانون ! ها ها ها ها
ج – ملی ! هاها ها ها ها
د – همه موارد بالا، هاها هاهاهاهاهاهاهاهاها......