۱۳۹۰ تیر ۱۴, سه‌شنبه

سرنوشت محتوم زنان سرزمین من ........

پدر رعنا مرد شکم گنده ی قوی هیکلی بود با یک دست لباس ویک کلاه پاسبانی ویک باتوم .وقتی سوار موتورش می شد احساس می کردی که هر لحظه ممکن است خودش با موتورش زمین بخورند.یک خورجین هم پشت موتورش داشت همیشه پر ازهندوانه و شیروماست ونوشابه ودوغ وروزنامه. دائی جان می گفت : مردک بابت هیچکدام شان یک شاهی هم نمی دهد. همه اش باج است که می گیرد از کاسب های محل.خانوم جان پشت دستش را گاز می گرفت ومی گفت : مادر،نگو، یعنی نان حرام می برد خانه شان. و دائی جان فحش خنده دار میداد. مادر رعنا بلند بالا بود ولاغر.همیشه خسته بود وبیشتر مواقع بیمار.بقول خانوم جان لاجون بود.
پدر رعنا هر روز مادرش را کتک می زد وبه رعناوخواهروبرادرهایش فحش های بد می داد. یک بار هم خواهر رعنا را آنقدر زده بود که جای سگگ کمربندش تا چند روزمانده بود روی صورت دخترک. مادر رعنا همیشه شوهرش را نفرین می کرد وهربارهم کتک بیشتری می خورد وآخر سر با گریه می گفت : بالاخره یک روز از این خانه می روم.
از وقتی بابای رعنا را دیده بودم ،همیشه از پلیس ها می ترسیدم وازهمه ی آن ها بدم می آمد.مدت ها بود که یک علامت سوال بزرگ گوشه ای از ذهن کودکی ام را اشغال کرده بود که : پس بابای رعنا برای زدن چه کسی از باتومش استفاده می کند؟
من همیشه دلم می سوخت برای رعنا وخواهرومادرش که به قول خانوم جان خیلی مظلوم بود.آن روزها ما هنوزعربی نخوانده بودیم که بلد باشیم که اسم فاعل مظلوم می شود ظالم.اما همیشه آرزو می کردم کاش یک شب که همه خوابیدیم وصبح بیدار شدیم،جای مادر رعنا با پدرش عوض شود.در رویای خود مادر رعنا را می دیدم در لباس پاسبانی که یک کمربند کلفت کلفت بسته است دور آن کمر باریک و دارد موتور را با زوروارد حیاط خانه شان می کند ودررویایم به کمکش می شتافتم وسعی می کردم نگذارم کسی بفهمد که او زورندارد تا کسی را بزند و یا دعوا کند. وبازدررویایم ، من و رعنا پشت مادرش می ایستادیم وکمکش می کردیم تا پدرش را هل دهد توی حوض آب لجن گرفته ی وسط حیاط وخیس اش کند به انتقام سال ها کتکی که خورده بود ودررویایم،مادررعنا بلد بود فحش های آبدار بدهد وآبرو برای شوهرش نگذارد میان درو همسایه.
دیروز مراسم ختم مادررعنا بود.بعد ازاین همه سال،بالاخره رفته بود از آن خانه وپدرش راتنها گذاشته بود با رختخوابی که سال هاست در آن خوابیده با انگشت های بریده ی پا وچشم های نابینا ازمرض قند.
دیروز،خواهررعنا که تازه عروس است، درمرگ مادرش بدجوری شیون می کرد ووقتی دستش را برد بالا تا موهای روی پیشانیش را بدهد کنار، من رد سگگ یک کمربند تازه را دیدم روی گونه ی چپش .
ارسال یک نظر