۱۳۹۰ تیر ۱۷, جمعه

تو را من چشم در راهم .......

پیرزن همانطور که چادرش را با دست های پیر، مچاله کرده روی چانه اش ، ایستاده کنار پیاده رو و زل زده به چهره ی میان سال راننده ی سمندی که پشت چراغ قرمز منتظر است. آنقدر مات و مبهوت راننده است تو گویی هیچ خبرش از عالم نیست.
با خود فکر می کنم :
یا پسری دارد دراین سن و سال که دیری است به دیدار نیامده و او مانده دلواپس و دل نگران .
یا همسری داشته با این شکل و هیبت که حالا دیگر نیست و او متاسف است و متاثر. 
یا در جوانی عاشق مردی بوده این گونه، که او را جا گذاشته با تمام عاشقیت ها و او جامانده یک عمر، چشم در راه و در حسرت یک دل سیر تماشا.
در خیال ، یای سوم را بیشتر می پسندم که چشم در راه معشوق مانده باشد تا دل نگران مهر و متاسف محبوب.
ارسال یک نظر