۱۳۹۰ مرداد ۸, شنبه

آقای پلیس مهربان ....

 
تا می رسم سرچهارراه، چراغ زرد می شود.نصف ماشین روی خط عابرپیاده است وقتی ترمزمی کنم ومی ایستم. ازآن سوی چهارراه می آید به طرفم با یک دفترچه پرازبرگه های جریمه. با خود می گویم : لابد چون روی خط عابر پیاده ایستاده ام می خواهد جریمه ام کند. آماده ام برای دریافت برگه ی جریمه، که سرش را نزدیک می کند به شیشه ی باز پنجره وبا دست اشاره می کند به یک گوشه، کنار جدول وسط چهارراه ومی گوید بزن آن جا، هاج و واج نگاهش می کنم ومی پرسم : آن وسط؟ 
نمی دانم نگاهم چقدر هراس و تعجب با خود دارد که با لحن آرامی که بیشترنشان ازتشویق دارد تا تنبیه، خیلی خودمانی می گوید : می رفتی دیگه، زرد که ایستادن ندارد. حالا هم برو اون جا، ماشین های سمت راست که رفتند پشت سرشان برو.
شاید آرامش کلامش،هراس وتعجب را ازنگاهم پرانده باشد، اما، دهان بازِ ازحیرتم، به این زودی ها قصد چفت شدن ندارد ظاهرا.  
تائید نمی کنم توصیه ی عبور ازچراغ زردش را، اما دوست داشتم این مهربانی را که نشان از برادری او داشت وقتی من خواهرانه نگران حالش بودم زیر این آفتاب سوزان و داغِ ظهرِ تفتیده ی مرداد ماه .
ارسال یک نظر