۱۳۹۰ تیر ۳۰, پنجشنبه

انسانیت ما عین ؟؟؟؟ ما !!!!

حالش اصلا خوب نبود.ما مانده بودیم و شهرِغربت و کلیه درد نابهنگام .حدود نیمه شب بود که به اجبار رفتیم پایین پیش رزروشن هتل، هم زبان بود اما نه همشهری، میان سال بود با ریشی تُنُک، نمازش را تازه تمام کرده بود و داشت دعاهای بعدش را می خواند. سراغ درمانگاه یا بیمارستانی را درآن نزدیکی ها گرفتیم . با بی حوصلگی سری تکان داد و گفت : نمی دانم . درد را که در چهره ی او دید واستیصال را در چهره ی من، کمی به مغزش فشار آورد وگفت : دو خیابان پایین تر یک بیمارستان است، که البته وقتی با هزاربدبختی پیدایش کردیم بیمارستان نبود وزایشگاه بود. بازگشتیم هتل، کلید را که داد دستمان،هنوز دانه های تسبیح لای انگشتانش می چرخید. با تحمل درد فراوان، آن شب جان به سلامت بدر برد و فردایش درمانگاهی پیدا کردیم تا آمپولی نوش جان کند و مشکلش تا بازگشت به خانه و کاشانه برطرف گردد.
حالش اصلا خوب نبود.ما مانده بودیم وکشورغریب و کلیه درد نابهنگام .حدود نیمه شب بود که به اجبار رفتیم پایین پیش رزروشن هتل ، تُرک بود اما نه هموطن ، جوانکی با موهایی بلند وزیرابرویی برداشته وگوشواره ای دریک گوش. سراغ درمانگاه یا بیمارستانی را در آن نزدیکی ها گرفتیم . با چهره ای نگران پرسید :چه مشکلی پیش آمده است ؟ پاسخ را که شنید، بی معطلی زنگ زد به یک تاکسی تلفنی. ظاهرا گفتند که ماشین تا نیم ساعت دیگر می رسد. گوشی را گذاشت. کتش را پوشید ودوید داخل پارکینگ آن سوی خیابان. ماشینِ ون نگهبان پارکینگ را قرض کرد و آمد سراغ ما. درراه از مقابل یک بیمارستان گذشتیم ، گفتیم اینجا ! گفت: خصوصی است وگران. با سرعت ما را به یک بیمارستان دولتی رساند. پرستارها دویدند سمت ما، دکتر کشیک به شتاب آمد. از توضیح بیمارو سابقه ی کلیه دردش، قانع نشدند که بسنده کنند به تزریق یک آمپول واز سربازکنند این غریبه ی تازه وارد را، شروع کردند به انجام آزمایش ها و تست های بیشتر. دو ساعتی آنجا بودیم و وقتی از همه چیز مطمئن شدند برگشتیم هتل. اول صبح که پرده ی اتاق را دادیم کنار، پسرک پشتِ در بود ونگران حال بیمار. خواسته بود قبل از رفتن وتحویل شیفت به نفر بعدی ، خیالش راحت باشد از مریض ما.
نه هموطن مان بود، نه نسبتی باما داشت، نه می شناخت مان، نه قرار بود آشنایی بین ما اتفاق بیفتد، نه دیگر چشم درچشم هم می شدیم ونه حساب و کتابی با هم داشتیم.
تنها یک انسان بود که دلش تپیده بود برای غریبه ای که میهمان بود و ناآشنا بود و توریست بود و بالاتر ازهمه انسان بود.
تنها یک انسان بود که حس انسانی اش حکم کرده بود که به وظیفه اش عمل کند، بی توجه به هیچ دین و آیینی.
مهروعاطفه را درکدامین پیچ زندگی گم کرده ایم ؟ به راستی ما را چه می شود ؟؟؟؟
ارسال یک نظر