۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۰, شنبه

چقدر مبارک است این روز ؟؟؟

اولین سال بعد از پیروزی انقلاب بود ،معلم فرهنگی هنری مدرسه مان ، که کمی هم تنش می خارید وسرش درد می کرد برای بعضی کارها، در ظاهر بعنوان یک کار علمی، آموزشی و درباطن به مناسبت روز کارگر، برنامه ی بازدیدی از تنها کارخانه کبریت سازی شهرمان ترتیب داد و ما هم که سرمان بیشتر از او درد می کرد برای همان بعضی کارها، خوشحال و خندان سوار اتوبوس شدیم و عازم کارخانه.
بیشتر از آن که به کبریت ها ونحوه ی تولید وبرش الوار وچگونگی تهیه قوطی کبریت واین چیزها توجه کنیم، که مدیر کارخانه فکر کرده بود برای بازدید از آن ها آمده ایم و اصرار داشت تمام سوراخ سنبه های کارخانه را نشان مان دهد تا ما شاید در آینده مهندس کبریت خوبی بشویم . دل در گرو چهره های رنج دیده و دست های پینه بسته ی کارگران زحمتکش آن جا داشتیم و به دنبال مجالی برای صحبت و درد دل با کارگران . کاری که شاید هیچکس دوست نداشت انجام گیرد ، اِلا، ما و کارگران و معلم فرهنگی هنری مدرسه ی ما. 
برای همین هم ، در نیمه های بازدید ، کبریت و کارخانه فراموش مان شد و شدیم گوش شنوایی برای شنیدن مشکلات حقوق عقب افتاده و بیمه ی کارگران و زندگی مشقت بار شان. آن بندگان خدا هم با ترس و لرز تن به صحبت می دادند و گویا از عاقبت کار می ترسیدند. اما هرچه بود آن بازدید برای ما و آن ها،نه تنها نشانه ای از مبارک بودن روز کارگر نداشت که نامبارکی کارگربودن در این مرز و بوم را سخت به رخ می کشید .
حالا که  سی و دو سال از آن روز اول ماه می سال هزار و نهصد و هفتاد و نه میلادی و یازده اردیبهشت ماه سال هزار و سیصد و پنجاه و هشت شمسی می گذرد ، هنوز هم هیچ نشانی از مبارکی این روز نیست و نامبارکی اش بیشتر از پیش توی ذوق می زند این روزها .
مبارک یا نامبارک ، روز کارگر است امروز و شاید یادشان ، یادمان را لحظه ای با دردهایشان عجین سازد . امید که روزشان خوش باشد و روزگارشان خوش تر. 

۱۳۹۰ اردیبهشت ۹, جمعه

واقعا که ............

تحریریه خاموش ، به نقل از سایت هفت صبح ، نوشته است :
اخبار موثقی از تهران حاکی از آن است که شب گذشته احمدی نژاد حاضر نشده است تا با غلامعلی حداد عادل و احمد جنتی که از طرف سید علی خامنه ای به منظور دلجویی و بازگشت وی به دولت ماموریت داشته اند، دیدار کند.

سه الف ، نوشته است
امر به سکوت شده ایم. . .
حجم این درماندگی باور کردنی نیست. . .
فقط می توان امیدوار بود که همه خبرها دروغ باشد. . . .
خدایا به حق علی در این برهه ی سرنوشت ساز دشمن شادمان مکن. . .

یاسین در کامنتی برای سه الف ، نوشته است
خیلی امیدوار نیستم خبرها دروغ باشد
بیشتر امیدوارم که از پس این فتنه هم برآئیم .
به هر حال تصفیه این طیف هم گامی است که باید برای رسیدن به طیف‌های خالص‌تر برداریم...
فقط برای یه نفر متاسفم؛ کسی که می‌تونست اینی نباشه که الآن هست! 

برباد رفته ، نوشته است : " تا اطلاع ثانوی ، من احمدی نژادی نیستم "
آقای دکتر:
من احمدی نژادی نیستم اگر هم باشم بدون مشایی!!!
آقای دکتر:
ملاک ارزش،افراد نیستند؛ملاک ارزش برای ما میزان تبعیت از ولایت است حتی شما دوست عزیز!!!
آقای دکتر:
امیدوارم فراموش نکرده باشی هزینه هایی که همین چند مدت اخیر برای صیانت از ولایت پرداخته ایم . تهدید نمیکنم ولی اگر از خط ولایت اندک کجروی مشاهده کنیم نُه دی ای دوباره به راه خواهیم انداخت!!!بس با شکوه تر از هشتادوهشت!!!

منتقد مستقل نوشته است : "احمدی نژادی های سابق ، قربانیان صداقت و زودباوری "
ما ثبات شخصیت داشتیم! ما صداقت داشتیم! جسارت داشتیم! صفا داشتیم! وفا داشتیم! سه رأیی ها می فهمند چقدر سخت است سه بار به کسی رأی دهی و بعد دعا کنی که کاش می توانستی سه طلاقه اش کنی.
.........................
و من می نویسم : با این اوضاعی که پیش می رود ، لابد همین روزها ، بچه های جنبش سبز که معصومانه برای احقاق حق خود در مقابل انتصاب ایشان ، جان دادند و خون دادند و زندان رفتند و کهریزکی شدند و کتک خوردند و فحش شنیدند و..... می شوند ارتجاعیون عقب افتاده ومحافظه کاران ترسو ، و برادران وخواهران ارزشی ارتش سایبری که در حمایت از ایشان ، کتک زدند و فحش دادند و فاتحانه ، کیک و ساندیس خوردند ، می شوند پیشتازان حقوق حقه ی بشریت .
 واقعا : مملکته که داریم ...........

۱۳۹۰ اردیبهشت ۷, چهارشنبه

این فرزند ......!!!

همدم النسا کلفت خانه ی یونس خان بود. می شست و می رُفت و می پخت و می سابید. اخترالملوک خودش او را از قصبه ی موروثی پدرش آورده بود برای ترو خشک کردن بچه ها.
همدم النسا به قدرتی خدا ، نه برورویی داشت و نه قد و بالایی . نه روی خوشی داشت و نه زبان گویایی . گوشت تلخ بود و زبانش، برج زهرمار. شاید هم علت انتخاب اخترالملوک، همین ها بود،که مبادا خطری از جانب کلفت جدید، دامن خانوم خانه را بگیرد و مصیبت به بار آورد. همدم النسا هم همه این ها را خوب می دانست. چند سالی که گذشت و بچه ها کمی بزرگتر شدند، فروغ السلطنه، یارغار اخترالملوک، زیر گوشش گفت : بهتر است همدم را ردش کنی برود، یواش یواش دارد جا خوش می کند دراندرونی و می ترسم بلایش دامنگیرت شود، چند روز پیش به نظام السلطنه اشاره زده برای دیدار پشت باغ .
اما ، اختر الملوک که به اعتقادش کلفتی حرف گوش کن تر و مطیع تر از همدم در کل دنیا پیدا نمی شد، ایستاد مقابل یار دیرینش و گفت : همدم من پاک و معصوم و بی گناه است . من مثل چشمم به او اطمینان دارم. اگر کرمی هم باشد از خود درخت است. پسر تو علاوه بر بدچشمی و بدسلیقه گی، پایین طبع هم هست و کلفت پسند. 
فروغ السلطنه رنجید و رفت، اما هنوز دوسالی از این ماجرا نگذشته بود، که اختر الملوک فهمید، ای دل غافل، چه نشسته ، که همدم خانوم بدجوری قاپ یونس خان را دزدیده و شده همدم مجالس عیش و نوشش.
فحش و بدوبیراه و دعوا به هیچ جا نرسید و بی آبرویی یونس خان و قهراخترالملوک ، خانه را چنان فراخ کرد برای همدم النسا که دم را غنیمت دانست برای هم آغوشی با شجاع الدوله پسر تازه بالغ خانواده.  
حالا که همدم خانوم شکمش بالا آمده به مانند یک کوزه گلی ، یک چشم اخترالملوک خون است و یک چشمش اشک از این حقارت آخر عمری ، که نداند این فرزند نامشروع و ناخلف ، نوه اش بوده یا پسرشوهرش .

۱۳۹۰ اردیبهشت ۶, سه‌شنبه

حباب های سراب ......

جایی میهمان بودم که سه روز پیش به برکت ماموران نازنین نیروی انتظامی پشت بام شان شخم خورده بود و فردایش دیش های جدید کاشته بودند که به امید خدا تا پس فردا به بارخواهند نشست.برای همین هم امشب توفیق دیدار20:30 واخبار ساعت 21 حاصل گردید.دقیقا نصف زمان برنامه بیست وسی که حدود نیم ساعت است اختصاص داشت به حباب سکه وباد شدن و ترکیدن آن ودوباره باد شدن ودوباره ترکیدنش.طوری دراین خصوص صحبت می کردند تو گویی معجزه ای رخ داده واقتصاد جهان راشکوفا کرده ایم با این حباب ترکاندن مان. 
خبر ساعت 9 هم تقریبا یک ربع از برنامه اش را اختصاص داده بود به همان حباب و آقای کارشناسی هم طوری ریز و درشت این حباب را تحلیل می کرد که گویی هفتاد وپنج میلیون جمعیت وامانده ی ایرانی هیچ دغدغه ی خاطری جزباد شدن و ترکیدن حباب سکه هرگز نداشته و نخواهند داشت . 
میزبانم گفت : بالاخره حباب سکه هم ترکید. کاش در مورد حباب های دیگر هم،همین قدر حساسیت به خرج می دادند. 
گفتم : بالاخره یک روزهمه ی حباب هاخواهند ترکید.حباب قدرت وشهرت وقساوت وشقاوت وخباثت وخیانت وجنایت وخودخواهی، چرا که حباب ها درذات خود رسالت ترکیدن دارند. اما تماشایی تر ازهرچیزترکیدن آن حباب بزرگ خواهد بود که آن قدر بادش کرده اندکه دیگرروی زمین توان ماندنش نمانده وآن قدر به عرش اعلی رسانده اندش که خدا را هم زیر پایش ریزمی بیند. فراموش نکن که همیشه یک کلاغ ، آن دوردست ها، نوک می زند به هرچه حباب، به عشق رسیدن به طعمه ی صابون .

۱۳۹۰ اردیبهشت ۵, دوشنبه

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید, ...... دیگران هم بکنند آن چه مسیحا میکرد

 وبلاگ پیرفرزانه در بلاگفا روز 26 فروردین یک ساله شد.
وبلاگ پیر فرزانه در بلاگر روز20 آبان یک ساله می شود.
وبلاگ پیر فرزانه (2) در بلاگر روز17 دی یک ساله می شود.
وبلاگ پیر فرزانه در محاق ، نمی دانم چه روزی یک ساله خواهد شد.
با خود می گویم: من چه مادر بدی هستم که تولد یک سالگی فرزندم را یادم رفته است. و با خود می گویم : برای بچه ای که دیگر نیست که تولد نمی گیرند. بلاگفا بعد از کشتنش ، جنازه اش را هم سوزاند و خاکسترش را هم برباد داد.
باز خدا پدر بلاگر را بیامرزد که اجازه می دهد طفلکت گوشه ای دور از نظرها بزرگ شود و قد بکشد و مانند موسی که از بیم فرعون بر آب نهاده شد و ناشناخته ماند تا روز موعود و یا مانند فریدون که در مرغزار و کوهستان پنهان گشت تا به وقتش ریشه ی هر چه ضحاک است را بخشکاند ، جوان شود و شاید کاری بکند کارستان .
اولین پست وبلاگ ، تفالی از حافظ بود :
بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم                 شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد 
هنوز هم بعد از سه بار رفتن و بازآمدن ، بوی بهبود را می شنوم و به آمدن شادی ایمان دارم . هنوز هم ....

۱۳۹۰ اردیبهشت ۴, یکشنبه

خیمه شب بازی بزرگان

در شهر آدم ها ، بعضی ها عروسکند. عروسک های باربی ، عروسک های کماندو، عروسک های دلقک ، عروسک های هیولا ، عروسک های فرشته ، عروسک های شیطان .
در شهر آدم ها بعضی ها عروسکند . عروسک های خیمه شب بازی .
همه ی عروسک ها، داستان های طول و درازی دارند، اما حکایت عروسک های خیمه شب بازی چیز دیگری است.
باربی ها سرگرم می کنند عده ای را و کماندوها دلگرم می کنند عده ای دیگر را . بعضی ها با دلقک ها می خندند و بعضی ها با هیولاها می ترسند . فرشته ها الگوی مهر می شوند و آرامش ، و شیاطین نماد شرارت می شوند و خونریزی .
اما، حکایت عروسک های خیمه شب بازی، حکایت سرنوشت است و دغل بازی ، حکایت قدرت است و پشت هم اندازی ، حکایت شب است و سیاه بازی ، حکایت بند است و بندبازی.
آوخ از وقتی که بندهای این عروسک مفلوک بپیچد دور گردن گرداننده ی مغلوب . 
آوخ از روزی که پندار بازی بنشیند در گفتار بازیچه وعوض شود هر چه جایگاه بازی است و بازیچه .
آوخ از روزگاری که پینوکیوها بر تخت نشینند و به بازی بگیرند نام نامی پدر ژپتوها را . 

۱۳۹۰ اردیبهشت ۳, شنبه

وجدان بیدار من ...

قرار است همایش برگزار کنیم . از این همایشهایی که می گویند در ژاپن یکی برگزار می شود و سه سال کار می کنند بر روی مقالات و تحقیقات و نتایجش و در ایران سالی سیصد تا برگزار می شود و هیچکس هم هیچ کاری ندارد به مقالات و تحقیقات و نتایجش . 
بهر حال سرمان خیلی شلوغ است و فکرمان مشغول . با کله ای پر از برنامه ی عقب افتاده و کارهای هماهنگ نشده به رختخواب می روم و آنقدر خسته ام که اصلا یادم نمی آید سرم کی به بالش رسیده است . 
خواب می بینم مجری مراسم به مدعوین خوش آمد می گوید و لبخند دروغین تحویل می دهد . 
خواب می بینم مدیر کل شرکت در حال ارائه ی گزارش عملکرد سال گذشته است . دروغ پشت دروغ .
خواب می بینم معاون شرکت در حال ارائه آمار است و دروغ پشت دروغ .
خواب می بینم مدیر دفترمان در حال بیان فعالیت ها و پیشرفت آنهاست . دروغ پشت دروغ .
خواب می بینم رئیس گروهمان در حال نمایش پاور پوینت اتمام پروژه های نیمه تمام است . دروغ پشت دروغ .
خواب می بینم کارشناس مسئول دفتر در حال ارائه درصد رشد شاخص های بهبود است . دروغ پشت دروغ .
خواب می بینم نوبت من رسیده و باید عملکرد و آمار و پیشرفت فعالیت و اتمام پروژه و میزان رشد شاخص های شرکت را در یک تصویر گویا و شفاف ارائه دهم و من هر چه دگمه ی Enter  را می زنم تا اسلاید مربوطه روی پرده به نمایش درآید ، هیچ اسلایدی جز یکی که سفید سفید سفید است نمی آید.
خواب می بینم تمامی حضار چشم دوخته اند به من و پرده ی سفید و منتظرند تا ستون های نمودار بالا و پایین شوند و آن ها شروع کنند به تشویق و کف زدن .
خواب می بینم گیر دگمه ی Enter رفع می شود و صفحه ی سفید روی پرده ، بزرگ و بزرگ و بزرگتر می شود و کلمات سیاه سیاه سیاهتری روی آن نقش می بندند. 
خواب می بینم حضار کف می زنند و سوت می زنند و هورا می کشند .  
خواب می بینم گوش مرا گرفته اند و از سالن به بیرون پرتم می کنند. 
خواب می بینم که روی پرده نوشته شده : 
دروغ ممنوع .

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲, جمعه

دیو شعبده باز !!!

خاله جون چرا نخوابیدی ؟ مگه قرار نبود باباجون به شما قصه بگه و شما بخوابی ؟ باباجون کجاست ؟ آهان ، حتما ، شما قصه گفتید و باباجون خوابید ؟ درسته ؟
نه خیر هم ، من قصه بلد نیستم که . اومدم از شما یه سوال بپرسم .
بپرس خاله جون .
خاله ، دیو سفید شعبده باز بود؟
نه عزیزم . چرا این فکر رو کردی ؟
آخه ، باباجون داشت قصه ی دیو سفید را می گفت که برای جنگ رفت توی غار، بعد دیگه هیچی نگفت و ساکت شد، بعد وقتی من پرسیدم : خوب باباجون دیو سفید توی غار چکار کرد؟ خندید و گفت : آهان ، خرگوش پرید روی تخته سنگ . 
باز هم این بابای ما ، موقع گفتن قصه خوابش برده بوده .
نمی دانید چشم های بچه ها موقع شنیدن این قصه های عجیب وغریب چطور از تعجب برق می زند در آن تاریکی و خنده هایشان چطور بی صدا پنهان می شود زیر لحاف .

۱۳۹۰ فروردین ۳۱, چهارشنبه

ایران خانوم

 حول و حوش چهل سال را دارد. همیشه روی پای خودش بوده . از هجده سالگی کار کرده و درس خوانده . کار کرده و سفر رفته . کار کرده و خانه و ماشین خریده . کار کرده و آن گونه که دوست داشته زندگی کرده و به هر چه خواستگار بوده نه گفته . چهار پنج سالی می شود که برای همیشه بار سفر بسته و شده مهاجر کانادا. بعد از یکی دوسالی که آن جا بوده و کمی جای پایش را محکم کرده ، و شاید کمی هم غربت ، تنهایی هایش را به یادش آورده ، به فکر ازدواج افتاده . با کسی آشنا شده که خیلی هم بیگانه نبوده . اهل پاکستان بوده و پزشک جراح . انسان موفقی در کسب و کار و زندگی . خصوصیات اخلاقی شان به هم می خورده . تقریبا از نظر فرهنگی و خانوادگی هم سطح بوده اند،هر چند هردو غریب و مهاجر. روزهای خوبی هم با هم داشته اند. تا اینکه موضوع جدی می شود و صحبت ها به سمت و سوی ازدواج می رود. همه چیز عالی بوده  تا یک شرط . آقای دکتر شرط گذاشته اگر بعد از ازدواج و زندگی مشترک ، بچه دار شدند ، نباید هرگز بچه را به ایران ببرد. 
آنقدر بهش برخورده که می خواسته منفجر شود. مکثی کرده و گفته : برو بابا ما اصلا شما پاکستانی ها را عددی حساب نمی کنیم ، حالا برای ما شرط و شروط هم می گذارید ، آن هم برای ایران مان ؟
زده هرچه کاسه کوزه بوده شکسته و دوباره شده یکه و تنها. بعد از این شرط ، آنقدر دلش برای ایران تنگ شده که بدون هیچ برنامه قبلی بلیت خریده و آمده . و حالا هر صبح می رود بالای ارتفاعات توچال و با تمام وجود نفس می کشد هوای دود آلود و پر گرد و غبار این روزها را و با تمام توان فریاد می زند : ایران .......

خانه ام ابری نیست ، از ابر است .

وزير مسكن و شهرسازي : وام خريد هم مشكل مسكن را حل نمي‌كند. 

1- وام خرید مسکن به چه دردی می خورد ؟
الف - وام خرید مسکن ، قیمت مسکن را بالا می برد؟
ب - وام خرید مسکن ، قیمت خودرو را بالا می برد ؟
ج - وام خرید مسکن، قیمت سکه را بالا می برد ؟
د - هیچکدام ، فقط دو میلیون اضافه اش کردیم دورهم بخندیم و خوش باشیم .

۱۳۹۰ فروردین ۳۰, سه‌شنبه

به چه می اندیشی و به چه می نگری ؟؟؟

افق نگاه آن چشمهای معصوم تا کدامین ابر خواهد گریست ، خواهرک من ؟
گردن برادرت با کدامین طناب گره خواهد خورد به آسمان، آن دورتَرَک ها ؟
رویای شوم و بی سرانجام  پسرک بی گناهت ، کابوس کدامین درد خواهد بود ؟
پاهای آویزان شوهر بی کاره ات ، به کدامین جرم ، رقص مرگ را مشق خواهد کرد در آسمان ؟
روزگار عجیبی است نازنین . روزگار عجیبی است که تماشای بهار از پشت پنجره ی انتظار ، تصویر حلق آویزی شکوفه هاست.
روزگار خوفناکی است نازنین ، روزگار خوفناکی که عطر نسیم دل انگیز بهار می رقصد و می گردد و می آمیزد با هوای هراس و وحشت حبس در سینه ها.
روزگار کثیفی ست نازنین ، روزگار کثیفی که مهر را در صندوقچه ی دل نهان باید کرد و هفت قفل بی کلید زد برهفت روزنه ی بی جان هفت پیکر.
روزگار غریبی است نازنین ، روزگار غریبی ، که کین را در چهار دروازه ی شهر ، چهار سکوی بزرگ ساخته اند و تنفر را نشانده اند براریکه قدرت . و هر روز چهار مرد با چهار اسب در چهار وعده ی صبح و ظهر و عصر و شام ، تن خون آلود چهار جوان را در چهار سینی مسین به اهدا می برند در چهار گوشه ی شهر. 
روزگار سیاهی است نازنین ، روزگار سیاهی که عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد .

۱۳۹۰ فروردین ۲۹, دوشنبه

شطرنج ناتمام .......

صبح که رسیدیم شرکت ، همه سرجاهایشان نشسته بودند، سرحال و قبراق .
ساعت ده جلسه شورای معاونین شروع شد.درها راسفت ومحکم بستند وحتی نگذاشتند صدای پچ پچ شان را باد هم به بیرون برساند.
ساعت یک به صرف نماز و ناهار، سر و ته جلسه را هم آوردند .
ساعت دو، سیستم اتوماسیون شروع کرد به چشمک زدن. یعنی آی مردم ، به گوش و به هوش باشید که خبرهایی در راه است. البته ما می گوییم شهر در امن و امان است اما شما باور نکنید. 
ساعت دو و سی دقیقه، حکم بود که پشت حکم زده می شد برای عزیزان مسئول. 
ساعت سه و سی دقیقه، سی و دو مهره جابه جا شده بودند. فیل ها نشسته بودند جای اسب ها و اسب ها رفته بودند جای رخ ها . سربازها هم پست هایشان را رها کرده بودند ورفته بودند به جای همدیگر. آن که دیروز فیل را می پایید ، شده بود گماشته ی شاه و آن که امروز وزیر را نگاهبان بود، شده بود سر سپرده ی اسب . دیگران هم یا پشت قلعه پنهان بودند و یا روی فیل سوار. 
ساعت چهار، جز یک وزیر و یک شاه ، هیچ نمانده بود بر جای ، آن هم مقابل هم  و در جنگ رویاروی .

۱۳۹۰ فروردین ۲۷, شنبه

خدمت پنهان ، خیانت آشکار ، یا بالعکس ، کدامیک ؟؟؟

در طول عمر 45 ساله اش ، تقریبا می شود گفت تمام شغل های فرهنگی را تجربه کرده است . از شاگرد کتابفروشی و کنترلچی سینما بودن در 15 سالگی گرفته تا مسئول آرشیو و روابط عمومی در 25 سالگی ومسئول بخش تحریریه و جانشین سردبیری  یک نشریه وزین در 40 سالگی . مدیر توانایی است و همه متفق القولند که در کارش بسیار موفق است ، هر چند بسیار جدی است و تا حدود زیادی خشن و البته در عین حال جذاب .
از طریق دوستی به شخصی در یک وزارتخانه معرفی شده است برای انجام یک پروژه فرهنگی . رفته است به نزد آن آقا و طرف به حرمت آن  دوست ، کلی تحویلش گرفته است . می گوید : رزومه ی کاری ام را که می گفتم چهره ی آقا  دیدنی بود.
- دریافت لوح تقدیراز آقای هاشمی رفسنجانی،رئیس جمهور وقت آن روز ویکی از خواص بی بصیرت امروز در جشنواره .......
- دریافت لوح تقدیر از آقای مهاجرانی ، وزیر ارشاد وقت آن روز و خودفروخته و ایادی استکبار فراری امروز در همایش .......
- دریافت نشان لیاقت از آقای خاتمی ، رئیس جمهور وقت آن روز و یکی از سران فتنه ی امروز .
- دریافت لوح تقدیر جهت انجام پروژه فرهنگی ............ در دوره سازندگی آن زمان و دوره چپاول اقتصادی به تعبیر این زمان.
- دریافت لوح سپاس جهت برگزاری مراسم ...... به نحو احسن و شایسته در دوره ی اصلاحات آن روز و دوره ی انحرافات دینی و اخلاقی به تعبیر اینان .
- همکاری نزدیک با نشریات پر تیراژ و متین ........و........و.......و...... آن زمان و نشریات مبتذل و سخیف توقیفی این زمان.
- برگزاری جشن بزرگ .......... برای نشریه وزین ........... آن روزها ، و نشریه لغو امتیاز شده و درعزا مانده ی این روزها .
- برگزاری مراسم گرامیداشت بزرگ مرد تاریخ سینمای آن روزهاومحروم ازفعالیت های هنری وفرهنگی 20 ساله ی این روزها.
- مسئولیت برگزاری جشن .........هفته نامه ی وزین ......... با حضور آقای خاتمی رئیس جمهور اسبق ومردم همیشه در صحنه و جوانان وفرزندان پرشور انقلابی آن روزها و خس و خاشاک این روزها.
وقتی صحبت هایش تمام شده، آقای مسئول لابد به حرمت آن دوست مشترک چیزی نگفته، اما از چهره اش کاملا پیدا بوده که با خود می گوید: حالا من با این جرثومه ی فساد و فتنه چه کنم ؟؟؟ عجب کاری کردم برای انجام این پروژه تقاضای معرفی یک مدیر لایق و کاردان نمودم . در رودربایستی دوست مشترک ،به او نه نمی گویند، اما یک جورهایی از سر بازش می کنند. گفته اند چند پروژه در خصوص مهدویت و ظهور و ....... تعریف کن و بیاور تا در صورت تائید مدیران بالادستی ، کار را شروع کنیم .
سری به تاسف تکان می دهد و می گوید : امکان نداشت که بتوانند نخودهایی سیاه تراز این پیدا کنند ومرا دنبالش بفرستند. واقعا جای تاسف است که لوح های تقدیر و افتخارات خدمت گزاری یک فرد برای میهنش در دوره های گذشته، مایه شرمساری و سرافکندگی در دوره های بعد به حساب آید. وای به حال این مملکت با این طرز تفکر مسئولانش . برای همین است که هیچوقت به هیج جا نمی رسیم .
راست می گوید . خیلی هم راست می گوید.برای همین است که .........

۱۳۹۰ فروردین ۲۶, جمعه

زندگی های رنگی یا سیاه و سفید؟

 برای یک سفر ده روزه رفته است تایلند. پریشب برگشته به تهران . می پرسم : چطور بود ؟ می گوید : عالی نبود اما خوب بود. بیشتر از هر چیز زندگی را در خیابان ها جاری می دیدی، از هیچ برای خودشان چیزهایی ساخته بودند غیر قابل تصور، با کمترین هزینه و بیشترین بهره وری .  زندگی در آن جا معنایی جز آن چه ما داریم داشت ، حس زنده بودن به انسان دست می داد.
می گوید : وارد فرودگاه امام که شدم ، یک آن فکر کردم از مقابلم یک عکس رنگی را برداشتند و یک عکس سیاه و سفید به جایش گذاشتند.
راست می گوید ، عکس هایش را که نشان می دهد تنها چیزی که نظرت را جلب می کند رنگارنگی است . و این یعنی خودِ زندگی .

۱۳۹۰ فروردین ۲۳, سه‌شنبه

دوباره عاشق شدن !!!

 
گوشی را که بر می دارد و صدای " بله بفرماییدش " که می خندد ، می فهمم نوه ی نازنین چهار ماهه اش آن جاست . 
می گویم : مادر ، نوه خیلی شیرین است، نه ؟
می گوید : شیرین! اصلا قابل توصف نیست. معجزه است ، معجزه ی خدادادی .عطرو بویش ناگفتنی است و خنده هایش بی نظیر. طعمش را هم که دیگر نگو . هیچ شهدی به شیرینی آن نیست . نمی دانی چه حس خوبی است مادربزرگ شدن . مثل دوباره عاشق شدن می ماند. 
از دور صدای تاپ تاپ قلبش را می شنوم .
چه بگویم والله ، این هم از مامان ما.....

۱۳۹۰ فروردین ۲۱, یکشنبه

وای به حال شهری که نهایت مترو آن صد باشد.

دو سه ساله که بود ، 30 برایش معنای بی نهایت داشت . می پرسیدم : پسرم مامان را چقدر دوست داری ؟ دست هایش را تا آنجا که می توانست از هم باز می کرد رو به آسمان و می گفت: س.......................ی تا.
می پرسیدم : پدر را چقدر دوست داری ؟ دوباره بازوان کوچکش را تا جایی که در توانش بود، باز می کرد رو به آسمان و می گفت : س.........................................ی تا . 
می پرسیدم : صبا را چقدر دوست داری؟ (صبا دخترک کوچکی در مهد کودکشان بود که اول قرار بود عروسم شود و بعد به دلایل کشیدن موی او، از این موهبت محروم گردید و دیگر مورد پسند واقع نشد). دست هایش را کمتر باز می کرد رو به زمین و یواشکی می گفت : س...ی تا . 
میزان کشیده شدن صدای کلمه سی و باز یا بسته بودن دست ها مقیاس اندازه ای بود که شاید فقط من می فهمیدم و خودش . اما هرچه بود سی عظمت بی نهایت را داشت و بزرگی بی انتها را .
حالا مدیر عامل محترم مترو در نشستی با حضور کارکنان شرکت قطار شهری تهران گفته اند : "پرسنل زحمتکش مترو، امیدوارم همانطور که آقای هاشمی را همراهی کردند، بنده هم در خدمت شان هستم. شاید من زبان شما را بهتر بدانم، چون هر کاری شما بگویید من بلدم، از صفر تا صد!"
نمی دانم آقای مدیر عامل صد را رو به آسمان و با دستان گشاده و با صدای بلند گفته اند یا رو به زمین و با دستان بسته و یواشکی . شما می دانید؟؟؟

۱۳۹۰ فروردین ۱۹, جمعه

ما ....؟ تحریم .....؟.نه ..... !!!

 
موقع رفتن بعد از پنج ساعت پرواز نشسته اند در یک کشور اروپایی و بعد از یک توقف کوتاه ، رفته اند به نیویورک. موقع برگشتن از نیویورک آمده اند به همان کشور اروپایی و بعد از یک توقف نسبتا طولانی ، برگشته اند به ایران، البته بعد از هفت ساعت. اولش که اعلام شده مدت پرواز هفت ساعت است به جای پنج ساعت ، کنجکاو شده اند و علتش را از سر مهماندار پرسیده اند. گفته است : به دلیل تحریم اتحادیه اروپا ، باید به یک کشور دیگر برویم برای سوخت گیری . در مجارستان هواپیما نشسته است برای تهیه بنزین . اعلام کرده اند هنگام سوخت گیری باید حتما کمربندها باز باشد . مهمانداران تک به تک مسافران را چک می کرده اند برای نبستن کمربند و می گفته اند حتی اگر یک نفر هم کمربندش بسته باشد، بهانه می کنند و سوخت نمی دهند. کمی که می گذرد چند نفر حوصله شان سر می رود و یا بچه کوچکشان هوس راه رفتن به سرش می زند یا پاهای آویزانشان ورم می کند، که شروع می کنند به تردد داخل هواپیما. مهماندارها هشدار می دهند که شلوغ نکنید وگرنه سوخت نمی دهند. آخر سر هم همان سر مهماندار مهربان به آن ها توضیح می دهد که باید حتما پول سوخت را بصورت نقد و همان جا پرداخت کنند و حواله و چک و اعتبار بانکی هم نمی پذیرند مطلقا .
می پرسم : عزت ایرانی توی هواپیمای شما نبود؟
تبسم تلخی می نشیند روی لبهایش و می گوید : نه ، او با هواپیمای شخصی اش این ور و آنور می رود.

۱۳۹۰ فروردین ۱۸, پنجشنبه

سیمای میلی جان،این ره که تومی روی به ترکستان است ؟!


می گوید : مامان ، امروز صبح سر صف، ناظم مان سخنرانی نوروزی داشت ، بعد از پانزده روز تعطیلی . صحبت هایش را با این جمله شروع کرد : هر روزتان نوروز، نوروزتان پیروز .
تا آمد بقیه حرف هایش را بزند، بچه ها پریدند وسط حرفش و همه یک صدا و با هم گفتند : آقای فامیل دور، حال دوره خانوم چطوره؟؟؟؟
مجله همشهری جوان عکس ببعی برنامه کلاه قرمزی و علیرضا خمسه را در نقش پنجعلی سریال پایتخت گذاشته روی جلدش و رویش نوشته پنجعلی علیه ببعی! ودر متن گزارشش هم، محبوب ترین شخصیت های سریال های نوروزی را در میان مردم  ببعی و پنجعلی دانسته است.
با خود فکر می کنم ، وقتی یک ببعی در برنامه ی ساده و کم هزینه ای مثل کلاه قرمزی می تواند مخاطبین را سر شوق آورد، و یک علیرضا خمسه ی به معنای واقعی استاد طنز و طنازی ، به تنهایی می تواند یک سریال را جالب توجه کند ، چه حاجت به ساخته شدن این همه فیلم و سریال پرهزینه ی جیغ جیغو و سراسر آه و ناله و گریه و زاری  و برنامه های طنزمبتذل و بی مایه با سوژه های تکراری و سخیف. چه حاجت به دیالوگ های سراسر لهجه ی قومیت های مختلف برای خنداندن. چه حاجت به هنرپیشه های زنجیره ای لوده و مسخره ی به ظاهر طناز و در باطن لُمپن. چه حاجت به پیرمردها و پیرزن های بی سواد نمکی و سبزی پاک کن برای ایفای نقش هنرپیشگی .
واقعا شما می دانید، چه حاجت ؟؟؟؟
.......................
پ ن : قصدم اصلا توهین به پیرمردان نمکی و پیرزنان سبزی پاک کن نیست که همه زحمت کشند و عزیز . اما نمی فهمم چه اصراری برای استفاده از این آدم ها وجود دارد برای خنداندن مردم با استفاده از ساده دلی و بی سوادی این عزیزان در صداو سیما و سینمای این روزها.

۱۳۹۰ فروردین ۱۶, سه‌شنبه

زندگی مهییج


مدیرمان است ، دارای مدرک کارشناسی ارشد از یکی از دانشگاه های معتبر ایران . دوره های گوناگون علمی را در کشورهای مختلف گذرانده و حالا هم به خاطر آینده روشن دو دخترش ، کلی هزینه کرده و اقامت کانادا را گرفته است . می گوید : برای بچه ها خوب است . اما برای ما نه. دوهفته آن جا بودم ، از سکوت حاکم بر آن جا و مردمان آرام و بی دغدغه اش نفسم بند آمد و قلبم گرفت . آن قدر خونسرد و ملایم اند که نگو و نپرس، آب در دل هیچکدامشان تکان نمی خورد.نه با اخبار سیاسی کار دارند و نه با خاورمیانه و اعراب . نه اتفاقات جهان اسلام برای شان مهم است و قذافی و بشار اسد و نه اسرائیل غاصب . اصلا شاید خیلی از مردم کوچه و بازارشان ندانند آسیا در کجای این کره خاکی جا خوش کرده است ، بر خلاف مردم ما ، که زندگی شان با سیاست گره خورده و ریز و درشت مان درگیر اخبار و اتفاقات و تنش های منطقه و جهان هستیم . 
می گوید : زندگی باید هیجان داشته باشد . دادی ، هواری ، کتکی ، فحشی ، ناسزایی ، غیبتی ، دروغی ، برنامه بیست و سی ای ، مشروح اخبار ساعت نُه توهم زایی ، این که نشد زندگی . آدم حوصله اش سر می رود از این همه راحتی .

۱۳۹۰ فروردین ۱۵, دوشنبه

امان از دست ما مسلمان ها ..........

ما مسلمان ها آدم های خیلی بامزه ای هستیم و ما ایرانی های مسلمان بامزه تر. در آن سر دنیا کاریکاتور پیامبرمان را می کشند، در افغانستان برای اعتراض ده ها مسلمان در درگیری میان پلیس های مسلمان و مردم مسلمان افغانستان کشته می شوند. در پاکستان تظاهرات برگزار می شود ودرگیری های پراکنده و انفجاربمب رخ می دهد وعده ای مسلمان پاکستانی به دست عده ای مسلمان پاکستانی دیگر از بین می روند ودرهند،عده ای مسلمان هندی اعتراض خیابانی می کنند ودرهیاهو و شلوغی، زیر دست و پای عده ای مسلمان هندی دیگر له و لورده می شوند و در ایران نام شیرینی دانمارکی می شود شیرینی گل محمدی.
در ینگه دنیا یک کشیش دیوانه که خودِ کشیش ها هم قبولش ندارند، تعدادی نوچه دور خود جمع کرده و قصد می کند قرآن را آتش بزند. اوباما اعتراض می کند. پاپ پیام می دهد. بزرگان دین و کشور نصیحت می کنند و بالاخره این اتفاق نمی افتد. ودر جایی دورافتاده تر کشیش دیوانه تری در میان تعداد اندکی هوادارجوگیر می شود و خلاصه، کلام قرآنی را که ما به راحتی در روزهای مرسوم حکومتی زیر دست و پا می اندازیم و تکه پاره هایش را بعد از هرراهپیمایی دولتی، ماموران نازنین شهرداری با احترام از زمین برمی دارند و می بوسند و لعن و نفرین می کنند به آنانی که مسبب این بی توجهی و بی احترامی بوده اند و کسی هم ککش نمی گزد، آتش می زند و دوباره در افغانستان سر هشت مامور بی گناه سازمان ملل که نه ربطی به آن کشیش داشته اند و نه شاید اصلا روحشان هم از موضوع خبردار شده بوده، بریده می شود و چند افغانی مسلمان هم در درگیری ها از بین می روند و ده ها تن در تظاهرات پاکستان کشته و زخمی می شوند و لابد چند روز دیگر در هند هم عده ای مسلمان زیر دست و پای مسلمانان هندی دیگر ، له خواهند شد ولابدتر اینکه ما هم بهانه ای ، حدیثی ، حکایتی ، داستانی ، طنزی ،.... جور می کنیم و اعتراضمان را ابراز می فرمائیم و شاید هم این کار را توطئه استکبار بدانیم و شاید هم بگردیم و نسبت جَد اندر جَدی و آبا اجدادی پیدا کنیم میان هواداران خارج نشین جنبش سبز و آن کشیش دیوانه و آمریکای جهانخوار و اسرائیل غاصب و فامیل دور و خانمش دوره خانوم .
واقعا که ، ما مسلمانان خیلی بامزه ایم و ما ایرانی های مسلمان خیلی خیلی بامزه تر.

۱۳۹۰ فروردین ۱۳, شنبه

رفتن یا رسیدن ، مسئله این است ......


پشت رل که می نشیند همه چیز مهیاست برای شروع  یک روز، جز یک دست لباس جنگ و یک کلاه خود فلزی . پا می گذارد روی گاز. بی هیچ سوال و جوابی. سر اولین چهارراه بوق اعتراضش بلند می شود برای ماشینی که بی هیچ راهنمایی پیچیده مقابلش، فحشی می شنود در پاسخ، ناسزایی می گوید با خشم. دنده را که عوض می کند، دیگر هیچ چیز جلودارش نیست. می تازاند تا سر چهارراه. چراغ زرد نشانه ی شتاب بیشتر است. می گذرد با بوق ممتد. کمی جلوتر پسرک های گلفروش می دوند به سویی از ترس. زیر لب غرغری می کند به تحقیر. از کنار پارک سر بزرگراه که می گذرد هیچ نمی فهمد زمستان کی رفته و بهار آمده است یا هنوز در تردید آمدن پا می ساید بر زمین گرم؟ کوچه ها را می پیچد دور گردن خیابان ها، برای زودتر رسیدن ها. خیابان یک طرفه را خلاف می رود برای دفع شر ترافیک. آنقدر سراسیمه پیموده راه را، که خروجی دوم  را جا گذاشته پشت سرش. مکثی می کند و نگاهی به پشت سر. فلاشر را روشن می کند و می گازد دنده عقب. برای ماشین هایی که از پشت سر بوق می زنند و چراغ خاموش و روشن می کنند فحش حواله می کند و عابری را که دارد عرض خیابان را با طمانینه طی می کند  آب پاشی می کند با هر آن چه لایق هیچ کس نیست. می تازد برای رسیدن .
پشت رل که می نشیند همه چیز مهیاست برای شروع یک روز، نگاهی به این سو و آن سویش می کند به تماشا. دگمه ای را فشار می دهد با آرامش و آوای گرم موزیک ملایمی می پاشد در فضا. آرام شروع به حرکت می کند بی هیچ سوال و جوابی . سر اولین چهارراه مکثی می کند و سری تکان می دهد همراه با لبخند برای ماشینی که بی هیچ راهنمایی پیچیده مقابلش . دستی تکان می خورد  به نشانه ی عذر خواهی . دستی تکان می دهد به نشانه ی پذیرش. دنده را عوض می کند و می رود تا سر چهارراه. چراغ زرد را که می بیند، آرام می کند، آرام تر. پسرکان گل فروش دوره اش می کنند به تمنا. دسته گل نرگسی می نشیند بر دامانش به تقاضا. تا چراغ سبز شود، عطر نرگس پیچیده در تارو پود وجودش.  به پارک سر بزرگراه که نزدیک می شود راهنما می زند و می کشد به سمت راست . کنار خیابان آرام می کند و به تماشا می نشیند جوانه های سبز کوچکی را که روییده اند از جای بوسه ی دانه های برف بر روی شاخه ها. شوق بهار می پیچد در خانه ی دلش. کوچه ها را که می پیچد، بوی محله های قدیمی  یاد کودکی ها را در دلش زنده می کند و ذوق دویدن ها و جهیدن ها. خانه های گرم کوچه ها،عطر زندگی می پاشد در دلش. نفس عمیقی می کشد و می بلعد بوی تمامی شکوفه های زردآلو رابا تمام جان. تابلوی خیابان یک طرفه  هشداری است برای لحظه ای تامل و اندیشیدن. چند متر مانده به خروجی دوم راهنمایش چشمک می زند به هرآن چه شمشاد نشسته در کنار خیابان. لبخند می زند به عابری که می گذرد با طمانینه  از عرض خیابان .می رود برای رسیدن .
زندگی رفتن است. یکی مان می رود به شتاب برای رسیدن، و نمی فهمد چگونه رفت کودکی را ، چه سان می پیماید میان سالی را و از کجا خواهد گذشت پیری را و چشم که می گشاید رسیده است به آخر خط . و یکی می رود به تانی برای رفتن. و می فهمد کودکی شعری است به نرمی و لطافت باران و میان سالی غزلی است به طراوت عشق و پیری قصیده ای خواهد بود به بزرگی غرور .
همه  روزی خواهیم رسید چه بخواهیم و چه نه . مهم رفتن است نه رسیدن.