۱۳۹۰ اردیبهشت ۷, چهارشنبه

این فرزند ......!!!

همدم النسا کلفت خانه ی یونس خان بود. می شست و می رُفت و می پخت و می سابید. اخترالملوک خودش او را از قصبه ی موروثی پدرش آورده بود برای ترو خشک کردن بچه ها.
همدم النسا به قدرتی خدا ، نه برورویی داشت و نه قد و بالایی . نه روی خوشی داشت و نه زبان گویایی . گوشت تلخ بود و زبانش، برج زهرمار. شاید هم علت انتخاب اخترالملوک، همین ها بود،که مبادا خطری از جانب کلفت جدید، دامن خانوم خانه را بگیرد و مصیبت به بار آورد. همدم النسا هم همه این ها را خوب می دانست. چند سالی که گذشت و بچه ها کمی بزرگتر شدند، فروغ السلطنه، یارغار اخترالملوک، زیر گوشش گفت : بهتر است همدم را ردش کنی برود، یواش یواش دارد جا خوش می کند دراندرونی و می ترسم بلایش دامنگیرت شود، چند روز پیش به نظام السلطنه اشاره زده برای دیدار پشت باغ .
اما ، اختر الملوک که به اعتقادش کلفتی حرف گوش کن تر و مطیع تر از همدم در کل دنیا پیدا نمی شد، ایستاد مقابل یار دیرینش و گفت : همدم من پاک و معصوم و بی گناه است . من مثل چشمم به او اطمینان دارم. اگر کرمی هم باشد از خود درخت است. پسر تو علاوه بر بدچشمی و بدسلیقه گی، پایین طبع هم هست و کلفت پسند. 
فروغ السلطنه رنجید و رفت، اما هنوز دوسالی از این ماجرا نگذشته بود، که اختر الملوک فهمید، ای دل غافل، چه نشسته ، که همدم خانوم بدجوری قاپ یونس خان را دزدیده و شده همدم مجالس عیش و نوشش.
فحش و بدوبیراه و دعوا به هیچ جا نرسید و بی آبرویی یونس خان و قهراخترالملوک ، خانه را چنان فراخ کرد برای همدم النسا که دم را غنیمت دانست برای هم آغوشی با شجاع الدوله پسر تازه بالغ خانواده.  
حالا که همدم خانوم شکمش بالا آمده به مانند یک کوزه گلی ، یک چشم اخترالملوک خون است و یک چشمش اشک از این حقارت آخر عمری ، که نداند این فرزند نامشروع و ناخلف ، نوه اش بوده یا پسرشوهرش .
ارسال یک نظر