۱۳۹۰ فروردین ۳۰, سه‌شنبه

به چه می اندیشی و به چه می نگری ؟؟؟

افق نگاه آن چشمهای معصوم تا کدامین ابر خواهد گریست ، خواهرک من ؟
گردن برادرت با کدامین طناب گره خواهد خورد به آسمان، آن دورتَرَک ها ؟
رویای شوم و بی سرانجام  پسرک بی گناهت ، کابوس کدامین درد خواهد بود ؟
پاهای آویزان شوهر بی کاره ات ، به کدامین جرم ، رقص مرگ را مشق خواهد کرد در آسمان ؟
روزگار عجیبی است نازنین . روزگار عجیبی است که تماشای بهار از پشت پنجره ی انتظار ، تصویر حلق آویزی شکوفه هاست.
روزگار خوفناکی است نازنین ، روزگار خوفناکی که عطر نسیم دل انگیز بهار می رقصد و می گردد و می آمیزد با هوای هراس و وحشت حبس در سینه ها.
روزگار کثیفی ست نازنین ، روزگار کثیفی که مهر را در صندوقچه ی دل نهان باید کرد و هفت قفل بی کلید زد برهفت روزنه ی بی جان هفت پیکر.
روزگار غریبی است نازنین ، روزگار غریبی ، که کین را در چهار دروازه ی شهر ، چهار سکوی بزرگ ساخته اند و تنفر را نشانده اند براریکه قدرت . و هر روز چهار مرد با چهار اسب در چهار وعده ی صبح و ظهر و عصر و شام ، تن خون آلود چهار جوان را در چهار سینی مسین به اهدا می برند در چهار گوشه ی شهر. 
روزگار سیاهی است نازنین ، روزگار سیاهی که عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد .

ارسال یک نظر