۱۳۹۰ فروردین ۳۱, چهارشنبه

ایران خانوم

 حول و حوش چهل سال را دارد. همیشه روی پای خودش بوده . از هجده سالگی کار کرده و درس خوانده . کار کرده و سفر رفته . کار کرده و خانه و ماشین خریده . کار کرده و آن گونه که دوست داشته زندگی کرده و به هر چه خواستگار بوده نه گفته . چهار پنج سالی می شود که برای همیشه بار سفر بسته و شده مهاجر کانادا. بعد از یکی دوسالی که آن جا بوده و کمی جای پایش را محکم کرده ، و شاید کمی هم غربت ، تنهایی هایش را به یادش آورده ، به فکر ازدواج افتاده . با کسی آشنا شده که خیلی هم بیگانه نبوده . اهل پاکستان بوده و پزشک جراح . انسان موفقی در کسب و کار و زندگی . خصوصیات اخلاقی شان به هم می خورده . تقریبا از نظر فرهنگی و خانوادگی هم سطح بوده اند،هر چند هردو غریب و مهاجر. روزهای خوبی هم با هم داشته اند. تا اینکه موضوع جدی می شود و صحبت ها به سمت و سوی ازدواج می رود. همه چیز عالی بوده  تا یک شرط . آقای دکتر شرط گذاشته اگر بعد از ازدواج و زندگی مشترک ، بچه دار شدند ، نباید هرگز بچه را به ایران ببرد. 
آنقدر بهش برخورده که می خواسته منفجر شود. مکثی کرده و گفته : برو بابا ما اصلا شما پاکستانی ها را عددی حساب نمی کنیم ، حالا برای ما شرط و شروط هم می گذارید ، آن هم برای ایران مان ؟
زده هرچه کاسه کوزه بوده شکسته و دوباره شده یکه و تنها. بعد از این شرط ، آنقدر دلش برای ایران تنگ شده که بدون هیچ برنامه قبلی بلیت خریده و آمده . و حالا هر صبح می رود بالای ارتفاعات توچال و با تمام وجود نفس می کشد هوای دود آلود و پر گرد و غبار این روزها را و با تمام توان فریاد می زند : ایران .......
ارسال یک نظر