۱۳۹۰ اردیبهشت ۲, جمعه

دیو شعبده باز !!!

خاله جون چرا نخوابیدی ؟ مگه قرار نبود باباجون به شما قصه بگه و شما بخوابی ؟ باباجون کجاست ؟ آهان ، حتما ، شما قصه گفتید و باباجون خوابید ؟ درسته ؟
نه خیر هم ، من قصه بلد نیستم که . اومدم از شما یه سوال بپرسم .
بپرس خاله جون .
خاله ، دیو سفید شعبده باز بود؟
نه عزیزم . چرا این فکر رو کردی ؟
آخه ، باباجون داشت قصه ی دیو سفید را می گفت که برای جنگ رفت توی غار، بعد دیگه هیچی نگفت و ساکت شد، بعد وقتی من پرسیدم : خوب باباجون دیو سفید توی غار چکار کرد؟ خندید و گفت : آهان ، خرگوش پرید روی تخته سنگ . 
باز هم این بابای ما ، موقع گفتن قصه خوابش برده بوده .
نمی دانید چشم های بچه ها موقع شنیدن این قصه های عجیب وغریب چطور از تعجب برق می زند در آن تاریکی و خنده هایشان چطور بی صدا پنهان می شود زیر لحاف .
ارسال یک نظر