۱۳۹۰ آذر ۹, چهارشنبه

خودجوش ......


دعوت مان کرده است خانه ی دانشجویی اش. بعد از 18 سال زندگی در خانه ی پدری ، حالا که دانشجو شده و آمده تهران ، اولین بار است که میهمانداری می کند.
کتری دارد خودش را می کشد ، درش از بس بالا و پایین پریده و آهنگ های دلنواز نواخته ، همه مان ناخواسته سرمان را چرخانده ایم سمت آشپزخانه.
می گویم : نازنین ، به دادش برس .
می خندد و بی تجربه و با دست پاچگی می گوید : چکارش کنم خاله ؟ خودش می جوشد.
با تجربه ی سال ها خانه داری ، تشر می زنم سرش : خُب ، عزیز من ، زیرش را کم کن ، خودش می جوشد هم شد حرف ؟ پس تُویِ آدم بزرگ برای چه ایستاده ای بالای سرش ؟ که سر برود و شعله  را خاموش کند و گاز نشت کند و هزار اتفاق ناگوار رخ دهد؟
تلویزیون ایران با آب و تاب دارد از اقدام خودجوش دانشجویان خشمگین بسیجی حرف می زند. ظاهرا آدم بزرگِ بالای سر آن ها هم بدجوری دست پاچه شده است که یادش رفته چکار باید بکند و چطور باید فتیله را بکشد پایین . ظاهرا ..... 
................................
پ ن : مثل اینکه زیرِ این خودجوش آن قدر زیاد بوده که با وجود اینکه در این یکی دو روز بوی سوختنش تمام دنیا را برداشته ، اما هیچ صدایی از هیچ بزرگتری در نمی آید. قدیم ها می گفتند آش خیلی شور شود آشپز هم صدایش در می آید، اما گویا این بار آش از خیلی هم بیشتر شور شده اشت .

۱۳۹۰ آذر ۷, دوشنبه

آن مردها......

دائی جان کمی خرت و پرت در انباری داشته است . چند روز پیش عزمش را جزم  می کند و می رود انبارگردانی . می گوید : پریموس عهد عتیق و بخاری نفتی سیاه دوره ی رضا خان و چراغ علاءالدین زمان مصدق و صندوقچه ی زنگ زده ی ایام  احمد شاه و لحاف و تشک میراث مادربزرگ پدری و خلاصه کلی چیزهای دیگر را جمع کرده و از وانتیِ خریدار اجناس دست دوم می خواهد که آن ها را مجانی ببرد، راننده  شاکی می شود که این آت و آشغال ها چیست و دستی هم پولی مطالبه می کند برای بردنشان . دائی جان هم لج می کند و همه را می دهد به مرد میان سالی که از کوچه شان می گذشته و بیشتر به گدایان می مانده. 
مردک نگاهی به وسایل می کند و یک کیسه ی نایلونی مشکی رنگ از توی بخاری درمی آورد و می دهد دست دائی جان که، آقا، این بسته این جا، جا مانده . داخل کیسه صد هزارتومان پول بوده به جا مانده از سال های دوری که برای در امان ماندن از دست دزد، ظاهرا مخفی اش کرده بوده اند آنجا هنگام عزیمت به مشهد و بعد از بازگشت هم یادشان رفته بوده که آن جاست. 
دائی جان می گوید : عصرِ دو روز بعد از بردن وسایل بوده که در می زنند و کسی از پشت آیفون می پرسد : آقا خانه است؟ 
می گویند : یکی دو ساعت بعد می آید. یکی دو ساعت بعد دوباره در می زنند و سراغش را می گیرند. آمده بوده ، می رود دم در و همان مرد ژنده پوش را می بیند. 
می پرسد : مشکلی پیش آمده ؟ 
مرد می گوید : نه آقا ، وسایل شما را، یکی پیدا شد و چهل هزارتومان از من خرید. چون پول خیلی زیادی بود گفتم شاید نمی دانسته اید که این قدر می ارزد. آمدم پول تان را بدهم. 
دائی جان خشکش می زند از این همه انصاف و درست کاری مرد. 
حالا از او اصرار که نه ، راضیم ، همه اش برای خودت و از مرد انکار، که نمی شود، این پول حق شماست . 
بالاخره دائی جان پیشنهاد می دهد که پول را نصف نصف تقسیم کنند . مرد با اکراه می پذیرد و وقت رفتن می گوید : آقا می دانم حقم نبوده و منت سرم گذاشته اید. اما راضی باشید ، من چند سر عائله دارم . نمی خواهم نان حرام سر سفره ام ببرم . 
دائی جان سر تکان می دهد و می گوید : روزگار را ببین ، این مرد می شود ژنده پوش محله ی ما و آن مردها می شوند رئیس جمهور و وزیر و وکیل و معاون اول و رئیس بانک ملی و صادرات و مرکزی . روزگار را ببین .

۱۳۹۰ آذر ۵, شنبه

روزگار بدی برای زنهاست نازنین ...


نوشته است :
ریشو می بینی، می ترسی .
پیراهن روی شلوارمی بینی، می ترسی .
می نویسم :
چادری می بینی ، می ترسی .
پلیس می بینی، بی آن که بخواهی دستت می رود روی سرت و روسری را می کشی جلو و می ترسی .
ماشین گشت ارشاد می بینی، با این که هیچ مشکلی نداری اما میدان را دور می زنی و راهت را دور می کنی که رودروی شان نشوی و می ترسی .
می نویسد :
ماشین مدل بالا از کنارت رد می شود ، می ترسی .
ماشین قراضه رد می شود ، می ترسی .
موتوری از کنارت ویراژ می دهد ، می ترسی .
پیرمرد نشسته زیرسایه ی درخت کنار خیابان با عینک ته استکانیش، سر تا پایت را برانداز می کند ، می ترسی .
سوار تاکسی می شوی ، می ترسی . سوار شخصی می شوی ، می ترسی .
مانتوی روشن می پوشی، از نگاه زنان و مردانی که رد لباسِ زیرمانتویت را دنبال می کنند ، می ترسی .
عینک آفتابی می زنی ، از نگاه هایی که دنبال چشمهای آن زیر هستند ، می ترسی .
می نویسم :
با دوستانت می روی کافی شاپ ، از کلام هیز گارسون واز پستویی که آن پشت است ، می ترسی .
با همکلاسی هایت می روی پارک، از مردهای معتاد و زنان معلوم الحال ، می ترسی .
می نویسد :
از پدری که دست پسر کوچکش رو گرفته و از کنارت رد می شود و متلک بارت می کند و به پسرش نگاه می کند و می خندد، از هردوشان ، می ترسی .
می نویسم :
از زوج جوانی که از مقابل می آیند و تو را به هم نشان می دهند و وقیحانه می خندند ، می ترسی .
از زنی که از کنارت رد می شود و آه و واویلا می کند از پررویی و وقاحت دخترکان بزک کرده ی امروزی، می ترسی .
می نویسد :
از مردهایی که آوازه غیرت و ادعای ناموس پرستی شان دنیا را کر کرده ، اما چند نفره به یک زن بیگناه حمله می کنند ، می ترسی .
می نویسیم :
از نگاه آدم ها در پمپ بنزین، ترافیک، پشت چراغ قرمز، کوچه ، خیابان ، اداره ، پارک ، و... و.... و.... می ترسیم .
می نویسِم :
ترس ...... ترس ...... ترس ........
این ترس لعنتی ، کابوس های روزانه و شبانه من و توست که فقط می خواهیم مثل دیگران و در کنار دیگران در این جامعه زندگی کنیم.
می نویسیم :
اصلا فکر نکنید که قوي ترين آدم جهان آن کسی است که وزنه ی دويست و پنجاه کيلویی را يک ضرب بلند می کند و می برد بالای سرش .
قويترين آدم جهان ، یک زن ايرانیست که با وجود تجاوز فردی و گروهی و اسيد پاشی و گشت ارشاد و مزاحم هاى خيابونی و زورگيری و قتل و طعنه از هم جنس و توهین از غیرهم جنس وهزار خطر ديگر، هنوز هم  در اين مملکت درس مي خواند، ورزش مي کند، رانندگى مي کند، کار مي کند،عاشق مي شود، اعتماد مي کند ،     مادر مي شود و به بچه اش ياد ميدهد که ، آدم  باشد.
می نویسیم :
آدم ؟؟؟؟؟؟؟ آدم !!!!!!!!! آدم ..............


۱۳۹۰ آذر ۲, چهارشنبه

این هم از پسرک خلافکار ما......


از ماشین که پیاده شد برود مدرسه ، سِت چهارم بازی والیبال ایران و صربستان تازه تمام شده بود و نتیجه نهایی موکول شده بود به سِت پنجم. با افسوس می گوید: مامان ، کاش موبایلم را آورده بودم . حالا باید از یکی از بچه ها موبایل بگیرم و بقیه بازی را گوش بدهم .
می پرسم : مگر بچه ها موبایل می آورند مدرسه ؟ مگر قدغن نیست ؟
ظاهرا از یکی از بچه ها موبایلش را گرفته و با تدابیر امنیتی شدید و طوری که کسی نفهمد ، گوشی را گذاشته در جیب بغل کاپشن و کلاهش را هم کشیده روی گوش هایش تا هدفون معلوم نباشد و یک گوشه ایستاده به گوش دادن. بازی که تمام شده نصف بچه های حاضر در حیاط مدرسه فریاد شادی سر داده اند و پریده اند بالا و پایین از ذوق پیروزی .
می خندد و می گوید : فکر می کردم تنها من دارم دزدکی کار خلاف می کنم ، نگو نصف مدرسه در حال انجام خلاف دزدکی بوده اند.

۱۳۹۰ آذر ۱, سه‌شنبه

ژاپن اسلامی .......


گزارش توجیهی تهیه کرده اند از بروز مشکلات ناشی از بارش باران و برف هفته ی گذشته تهران . نوشته اند در محدوده ی مرکزی شهر و بازار بزرگ ، زمان رفع مشکلات بیشتر بوده بخاطر چه و چه و چه . و از جمله این که به دلیل ترافیک سنگین این محدوده ، تردد ماشین های حوادث در آن ناحیه با مشکل روبرو بوده است و توضیح داده اند که هر چند شرکت مجهز به اکیپ های موتورسوار جهت رفع مشکلات می باشد اما از آن جایی که برای افراد موتورسوار، بارانی و لباس گرم تدارک دیده نشده بوده ، در نتیجه به محل اعزام نشده اند.

به قول ابراهیم رها در ستون بیانیه ی روزنامه اعتمادِ مرحوم :
- ما حمایت می کنیم از موتورسوارانی که به دلیل عدم امنیت شغلی ، حقوق کم ،عدم حمایت درست بیمه های درمانی و نداشتن انگیزه ی کافی در اثر پایمال شدن حقوق حقه در تمامی دوران کاری ، سرما نخوردن را ترجیح داده اند به رفع حوادث و مشکلات پدید آمده.
- ما حمایت می کنیم از پیمانکار و مسئول ِ واحد های ذیربط که با تهیه گزارشی محکم و مستدل و دندان شکن ، مشت محکمی می زنند به دهان مردمی که ساعت ها در چاله چوله های حوادث دست و پا می زنند و می شکنند دندان هر آن کس را که بپرسد چرا؟

- و دست آخر، ما حمایت می کنیم از برف و باران که کار خودش را می کند وهیچ هم کار ندارد به بارانی داشتن یا نداشتن موتورسواران ما.

به همکارم می گویم یادت هست گزارش های ارسالی خبرگزاری ها از روزهای بعد از زلزله و سونامی ژاپن که خبر از تخلیه کامل شهر در محدوده ی 20 کیلومتری راکتورهای آسیب دیده نیروگاه اتمی می داد و می گفت پنجاه نفر از دانشمندان ، مهندسین و کارگران نیروگاه فوکوشیما، همچنان در محل حادثه حاضر هستند وتلاش می کنند که آبهای رادیواکتیو شده را از ساختمان راکتور تخلیه نمایند تا بتوانند به تعمیر سیستم های خنک کننده بپردازند . 
یادت هست که درخبرها آمده بود گاهی شدت تشعشع آن قدر بالا بوده که حضور افراد به مدت طولانی را غیر ممکن می ساخته و این افراد مجبور می شده اند هر سه ساعت یک بار جای شان را با گروه جدیدی تعویض نمایند تا از سوزش پوست شان جلوگیری شود.
زلزله ! سونامی ! مواد رادیو اکتیویته ! .... 
باران ؟ برف ؟ لابد کمی هم صدای زوزه ی باد.
خُب ترس دارد والله .
از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان، از وقتی این گزارش مبسوط را خوانده ام، مصمم تر شده ام که درهر نهضت و کمپین و صفحه فیسبوکی و گروه و دسته و ..... که مخالف جنگ و حمله نظامی به ایران هستند حضور فعال داشته باشم. با این مدیریت قوی و افراد فداکار و از جان گذشته  که ما داریم ، اگر خدای ناکرده اتفاقی در این مملکت بیفتد تکلیف این مردم با کرام الکاتبین خواهد بود. این را جدی جدی جدی جدی می گویم . من که از دیروز نه ترس جنگ ، که ترس ناهماهنگی ها و بی نظمی ها و هرکی به هرکی بودن ها و ... بدجوری افتاده است به جانم . شما را نمی دانم .



۱۳۹۰ آبان ۲۹, یکشنبه

جهنم موعود............


بیگانه است و مسافر بوده. برای دو ماهی آمده و رفته. بیشتر از این که توریست باشد محقق است. ازمردم ایران می گوید و مهربانی هاشان.از خوش قلبی آدم هایش و مهمان نوازی هاشان. از هنر و ادب این مرز و بوم تعریف می کند و از تمدن دیرینه و نافذ ونابش. از آثار باستانی اش می گوید و گنجینه هایش. ازغذاهای خوشمزه اش می گوید و نوشیدنی های گوارایش. از صمیمیت و صفای روستائیانش می گوید و گلیم های دست بافت زنانش. از نویسندگان بی نظیرش می گوید و شاعران بی بدیلش. از دانشجویان فهیم اش می گوید و اساتید برجسته اش. از شمال سرسبزش می گوید و جنوب خونگرمش. از آسمان کویرش می گوید و ستاره های درخشانش . از سهند و سبلان پربرفش می گوید و از دماوند سربلندش. از صنایع دستی بی همتایش می گوید و از باقلوا و قطاب و گز و شیرینی های خوش آب و رنگش.
و من با خود فکر می کنم  این بهشت موعودی که از آن سخن می راند ، آیا همین ایران ماست ؟
اگر ایران است ، پس کجایند آن آدم هایش که باتوم به دست می گیرند ومی زنند برفرق سرِ مردمانِ مهمان نواز و مهربانش ، و کجایند آن زنان مومنه اش که رو تُرُش می کنند به نگاه معصوم دخترکان زیباروی بی نقابش . و کجایند برادران اسلحه به دستی که شلیک می کنند به قلب سهراب ها و اشکان ها و امیرها و نداها و دانشجویان فهیم اش. و کجایند مدیران بی کفایتش که مغرضانه حکم می رانند به اخراج اساتید برجسته اش. و کجایند متولیان فرهنگیِ بی فرهنگش که شعر و ادب را به فحاشی می آمیزند و تُف می کنند بر صورت شاعران و ادیبانش، و کجایند رؤسای بی لیاقتش که فرمان قتلِ قلم می دهند برای نویسندگان بی نظیرش. و کجایند مسئولین بی صداقتش که دروغ و دغل را چون گردن آویزی بدلی، رنگ و لعاب زرین می بخشند و برای فریب خلق، می آویزند بر زبان الکن شان، و کجایند بی ادبانی که برای نمایش قلدرمابانه ی اقتدار دروغین خود،بی شرمی را چون میخی آهنین فرومی کنند در چشم  شریف ترین و آگاه ترین مردمانش. و کجایند مقامات میراث فرهنگی اش که خود بزرگترین تاراجگرانِ فرهنگ اند ومیراثش. و کجایند مُزوّرانش که داغ دروغین می نگارند بر جای جای مُهر پیشانی هاشان ، و کجایند متقلبانش که مُهر تقلب می نگارند بر سجاده ی صداقت مِهرِ روستائیانش. و کجایند عوام الناسش که پنجِ صبح ساعت کوک می کنند برای تماشای اعدام بیچارگانش. و کجایند وکلاء و نمایندگانش که کرورکرور حق ملت را ناحق می کنند با سودای فردایش. و کجایند آتش افکنان بی رحمِ جنگل های شمال زیبایش، و کجایند ویرانگران وحشی جنوب تفتیده ی داغش. و کجایند آوارگان و گدایان و بینوایان و مستمندان و فواحش و اراذل و اوباش و کلاهبرداران و کلاه گذارانش، و کجایند کودکان بی سرپناه و زنان بی سرانجامش.
اندیشه ی جایگاه این مردمان و فکر این بهشت ِ زیبا، درحال ِ تلنگر است برجانم،که می شنوم، روز آخری که می خواسته به کشورش برگردد، برادران اطلاعاتی به جرم جاسوسی مانع از خروجش شده اند و بازش گردانده اند به هتل محل اقامتش و سه روز و سه شب بازجویی اش کرده اند و آخرسرهم گفته اند یا زندان یا همکاری با ما.گفته همکاری با شما و طعم تمام شیرینی ها زهر شده به کامش .
کلامش که سنگین می شود و می رسد به انتها، با اطمینان می گویم ، آری ، من این سرزمین را خوب می شناسم . این بهشت موعود همان ایران است که چندیست آدمیانی رنگ دوزخ پاشیده اند به دیروز و امروز و فردایش . 

۱۳۹۰ آبان ۲۸, شنبه

پازلی به بزرگی ایران...........


یکی  نشسته آن بالاو پازل ِ بزرگی به شکل گربه را گذاشته جلوی رویش . هر تکه را از گوشه ای برمی دارد و جایی می گذارد و تا فکر می کند برای انتخاب قطعه ی بعدی، کلی زمان از دست می رود.
یکی نشسته کمی دورتر و خیره شده به چشم ها و نیمی از صفحه  ی خالی را می بیند با کلی قطعات نامربوط و با خود می گوید : چطور می شود این تکه ها به نظم آیند و پازل بشود یک تابلوی زیبا از یک گربه ی اصیل ایرانی. گاهی اخم می کند و گاهی با چشم های  از حدقه درآمده ، متعجب می شود از جابجایی هایی که بی معناست.
یکی دیگر نشسته از او هم دورتر، و جز گوش هیچ نمی بیند و گیجی و تعجبش بیشتر می شود از این همه هیاهو و حرکت.
و ما چون قطعات پازل ریخته ایم آن پایین روی صفحه و نه تصویری داریم از تابلویی که تکه های آنیم  و نه اراده ای داریم برای ماندن یا رفتن ، تنها چون بازیچه هایی از این سو رانده می شویم به آن سو و از آن سو به این سو. 
خدا برای هیچ مردمی نخواهد ، که آن که آن بالای بالا نشسته ، هدفش ویرانی باشد نه آبادانی.

۱۳۹۰ آبان ۲۷, جمعه

و شب شط ِعلیلی بود .....

" کتیبه "

فتاده تخته سنگ آن سوی تر، انگار کوهی بود.
و ما این سو نشسته، خسته انبوهی
زن و مرد و جوان و پیر
همه با یکدیگر پیوسته لیک از پای
و با زنجیر
اگر می کشیدت سوی دلخواهی
به سویش می توانستی خزیدن، لیک تا آنجا که رخصت بود
-تا زنجیر-

ندانستیم
ندایی بود در رؤیای خوف و خستگی هامان
و یا آوایی از جایی ، کجا؟ هرگز نپرسیدیم.
چنین می گفت:
" فتاده تخته سنگ آن سوی، وز پیشینیان پیری
بر او رازی نوشته است، هر کس جفت...."
چنین می گفت چندین بار
صدا، و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خاموشی
می خفت.
و ما چیزی نمی گفتیم.
و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم .
پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی
گروهی شک و پرسش ایستاده بود.
و دیگر سیل و خیل خستگی بود و فراموشی
و حتی در نگه مان نیز خاموشی
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود.

شبی که لعنت از مهتاب می بارید
و پاهامان  ورم می کرد و می خارید
یکی از ما که زنجیرش کمی سنگین تر از ما بود
لعنت کرد گوشش را و نالان
گفت: «باید رفت.»
و ما با خستگی گفتیم: «لعنت بیش بادا!
گوش مان را چشم مان را نیز باید رفت»
و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بود
یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود، بالا رفت آنگه خواند:
ـ «کسی راز مرا داند
که از این رو به آن رویم بگرداند.»
و ما با لذتی بیگانه این راز غبارآلود را
مثل دعایی زیر لب تکرار می کردیم.
و شب شط جلیلی بود پر مهتاب

هلا یک...دو ....سه......دیگر بار
هلا، یک، دو، سه، دیگر بار
عرق ریزان، عزا، دشنام ـ گاهی گریه هم کردیم
هلا، یک، دو، سه، زینسان بارها بسیار
چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی
و ما با آشناتر لذتی، هم خسته هم خوشحال
ز شوق، و شور مالامال

یکی از ما که زنجیرش سبک تر بود
به جهد ما درودی گفت و بالا رفت
خط پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند
(و ما بی تاب)
لبش را با زبان تر کرد(ما نیز آنچنان کردیم)
و ساکت ماند
نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند
دوباره خواند، خیره ماند، پنداری زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری، ما خروشیدیم
«بخوان!» خیره به ما ساکت نگا می کرد
فرود آمد، گرفتیمش که پنداری که می افتاد
نشاندیمش
به دست ما و دست خویش لعنت کرد.
ـ چه خواندی، هان؟»
مکید آب دهانش را و گفت آرام:
ـ «نوشته بود
همان،
کسی راز مرا داند،
که از این رو به آن رویم بگرداند.»

نشستیم
و
به مهتاب و شب روشن نگه کردیم
و شب شط علیلی بود.

مهدی اخوان ثالث 
(تهران _ خرداد 1340)

چقدر آشناست این شعرِ اخوان با احوال این روزهای ما. چقدر زحمت کشیدند مردمان برای برگردان آن تخته سنگ بزرگی که نامش پادشاهی بود وچه زود مایوسانه فهمیدند آن چه آن رویش بوده ،هیچ تفاوتی نداشته است با این سویش.
استبداد، استبداد است چه نامش کبیر باشد وچه صغیر ، چه اکبر باشد و چه صغری.
و شب شط علیلی بود
                            از دیروز تا فردا............

۱۳۹۰ آبان ۲۵, چهارشنبه

جنگ ؟ آزادی ؟ اتحاد ؟ استبداد ؟؟؟؟؟


راست است که ما ایرانی ها آشفته حالیم و آشفته راییم و آشفته فکریم و آشفته گفتار و آشفته کردار.
راست است که ما ایرانی ها بلاتکلیفیم و سرگردان .
راست است که ما ایرانی ها وضعیت مان نامعلوم است و تکلیف مان حتی با خودمان هم روشن نیست ، که چه می خواهیم آیا.
اما از همه راست تر این است که همه مان به یک چیز سخت باور داریم و خوب می فهمیم . و آن اینکه، چه نمی خواهیم.
وهمین خوب فهمیدن است که آشفته تر و بلاتکلیف تر و سرگردان ترمان می کند و درگیر با خود ، چون هرگز ندانسته ایم و نمی دانیم که به جای آنچه نمی خواهیم ، چه می خواهیم .
از روشنفکر و تحصیلکرده مان بگیرید تا برسد به مردم عادی و عامی .همه ی ما فقط به نخواستن هایمان فکر می کنیم و نه به چه خواستن هایمان . 
درد بزرگی است بلاتکلیفی . خیلی بزرگ .....

۱۳۹۰ آبان ۲۴, سه‌شنبه

کلاه واقعی .....


" به دنبال واژه ها مباش،کلمات فریب مان میدهند ، وقتی اولین حرف الفبا سرش کلاه رفت ، فاتحه ی کلمات دیگر را باید خواند...!!! "

جمله ی بالا یک پست فیس بوکی بود و تصویر بالاترش یکی از تصاویر مجموعه عکس های لیلا رحیمیان با نام " یک زندگی در دو نوع ".
جمله را که می نشانی زیر عکس ، تازه می فهمی کلاه واقعی سر کدامیک رفته است.

مجموعه عکس های لیلا رحیمیان را از اینجا (+) می توانید ببینید.

۱۳۹۰ آبان ۲۲, یکشنبه

کدام برادر؟؟؟؟

با دوستانش رفته اند مرکز تجاری شهرک و از آقای فروشنده ی سی دی ، بازی  3 Battlefield را خواسته اند. با خنده پرسیده : از اماکن اومدید؟ گفته اند : پَ نَ پَ ، از ستاد فرماندهی نیروهای نظامی و انتظامی اومدیم تا نقشه جنگ را تحویل بگیریم . ده دقیقه ای منتظر مانده اند تا ظاهرا آقای فروشنده محتاط با هزار ترفند و مخفی کاری، رفته از یک سوراخ سنبه ای بازی را آورده و به سه برابر قیمت معمول داده به آن ها.
نشسته و با هیجان دارد بازی می کند. می پرسم : خیلی کیف دارد. می خندد و می گوید : خیییییییییییلی.
می گویم : از اینکه بعنوان یک سرباز آمریکایی وارد فرودگاه مهرآباد می شوی و جای جای کشورت را ویران می کنی، ناراحت نیستی؟
حق به جانب،می گوید: من که کشورم را نابود نمی کنم، فقط دارم برادران بسیجی را یکی یکی می کُشم.
با خود فکر می کنم ، کِی و کجا رسیدیم به اینجا ؟ چه کرده ایم با ذهن های بکر و روحِ پاک و قلبِ های مهربان بچه های مان ؟ مقصر کیست ؟  آیا این تفکر نتیجه ی بذرِ خشونت پاشی آن هاست یا بذرِ کینه افشانی ما ، کدامیک ؟  

۱۳۹۰ آبان ۲۱, شنبه

پیرمرد....


با اخم نشسته بود داخل سانتافه ی مشکی رنگ و شیشه ها را داده بود بالا و داشت در آن سرمای صبح، از گرمای بخاری ماشین گرم می شد و حرص می خورد از بیش از این به انتظار نشستن برای کسی که منتظرش بود.
پیرمرد ژنده پوش بود و کمی خمیده ، ایستاد کنار پنجره ی ماشین و با دست زد به شیشه.
مرد گره ابروهایش بسته تر شد و سر تکان داد که یعنی : چیه ؟
لبخند کم رنگی نشست روی لب های پیرمرد و با سر انگشتانش دوباره زد به شیشه و با دست اشاره ای کرد که یعنی: شیشه را بده پایین .
گره ی ابروها محکم تراز قبل شد و مرد دوباره سر تکان داد که یعنی : بعله ؟؟؟
لبخند پیرمرد پهن ترشد روی لب هایش و دوباره زد به شیشه .
مرد، عصبانی یک سوم پنجره را باز کرد و گفت : بفرما.
خنده ی محوی نشست روی لب های پیرمرد که گوشه ی دندان های شکسته بسته ی زردش را نمایان کرد و جای دندان های خالی اش را پیدا. از همان روزنه ی  گشوده به مرد گفت : اول بگو سلام ، بعد.
مرد عصبی تر گفت : خب ، سلام ، دیگه چی ؟
پیرمرد این بار بیشتر خندید و گفت : صبح بخیر. روزت را با خنده شروع کن، چیه این ابروهای گره خورده. و راهش را کشید و رفت .
مرد متعجب و بهت زده به آینه ی بغل چشم دوخت و دورشدن مرد را پایید و اجازه داد تصوراتی که در خصوص پیرمرد کرده بود، فریم به فریم از مقابل چشمانش بگذرد که لابد گدای بی خانمانی ست که از او پول طلب خواهد کرد ولابد یا معتاد است و زنش را طلاق داده وبچه هایش آواره اند ویا از آن هایی است که زنش داروندارش را گرفته وانداخته اش از خانه بیرون. ولابد از آن پرروهای سمج هم هست و لابد تا پول درست و حسابی از او نگیرد ول کن نخواهد بود و لابد مخصوصا بالای شهر می پلکد که پول خوبی گیرش بیاید و تازه معلوم نیست که با پولهایش چه می کند ولابد ولابد وپول وپول ولابد ....
لابد های مرد که به پایان رسید به صرافت افتاد برود دنبال پیرمرد و پولی بگذارد کف دستش. اما پیرمرد خیلی قبل تر پیچیده بود توی یکی از کوچه های فرعی و رفته بود برای بشارت یک لبخند برلب های یک پولدارِ اخموی دیگر.

۱۳۹۰ آبان ۱۸, چهارشنبه

آیا جنگ ؟؟؟؟

می گوید : بگو آن آشنای تان صد کیلو برنج برایمان بیاورد.
می پرسم : که چه بشود ؟
می گوید : اگر جنگ شد از گرسنگی نمیریم .
می خندم و می گویم : توی جنگ که از گرسنگی نمی میرند ، از تیر و تفنگ و ترکش و بمب می میرند. می خواهی بگویم آن آشنای تان تیر و تفنگ و ترکش برای مان بیاورد؟ بمب هسته ای چطور؟؟؟؟

۱۳۹۰ آبان ۱۷, سه‌شنبه

مدیریت برفی ......

 هر وقت از سردی هوا و برف های زیادی که در زمستان آمده ، صحبت می کنیم ، مادرم می گوید : شما که برف و سرمای درست و حسابی ندیده اید . معلوم است که باید در آذر و دی و بهمن و اسفند و گاهی حتی اوایل فروردین ماه ، در این شهر برف ببارد. باید بودید و آن سال سرد را که نمی دانم 1340 بود یا 41 و روز چهارم آبان برف سنگینی آمد وکاسه کوزه ی رژه شاهنشاهی را به هم ریخت می دیدید، تا بفهمید سرما و برف یعنی چه. 
مادر هیچوقت سیاسی نبود وسیاست هم هیچ گاه در هیچ جای زندگی اش نقشی نداشته است . اما از آن جایی که پایبند به یک سری اصول دینی است ، همیشه مدیران مدرسه هایی که در آن ها تدریس می کرد به روسری رنگی کوچکش چپ چپ نگاه می کردند و لابد در دل پوزخندی هم می زدند از این همه اُمل بازی . و صد البته ، او روزهای رژه و جشن و پایکوبی حکومتی هم از رفتن به مراسم معاف می شد، چرا که لابد مایه ی آبروریزی حکومتی نشود این معلم مظهرِعقب ماندگی متدین . که البته اوهم نه تنها از این مسئله ناراحت نبود که بسی شادی هم می کرد برای شرکت نکردن در این مراسم  فرمایشی و رسیدن به امورات خانه و زندگی اش. 
مادرهرگز نه با شاه کاری داشت و نه با شهبانو، اما، آن برف چهارم آبان را هیچوقت فراموش نکرد و هنوز هم نمی کند  وقتی از آن روز یاد می کند و شادی موج می زند در کلامش از به هم خوردن آن جشن تولد شاهنشاه آریامهری.
و امروز هفده آبان ماه سال 1390، درتهران برف می بارد و من فکر می کنم هر چند این برف کاسه کوزه ی هیچ شاهی را به هم نریخته و هیچ جشن تولدی را به ماتم تبدیل ننموده و هزینه های هنگفت هیچ مراسمی را به باد نداده ، اما قطعا با مشکلاتی که پیش آورده، حسابی آبروی مدعیان مدیریت جهانی را برده ، آن هم خیلی خوب و بسیار فراوان .

۱۳۹۰ آبان ۱۵, یکشنبه

سیلی ِفقر ......

آهای میوه فروش هایی که این روزها مرتب با آدم هایی روبرو می شوید که برای خریدن یکی دو کیلو میوه ی درهم و ته جعبه ای،  پول کم می آورند و با شرمندگی می گویند : آقا، از سرش کم کن . قبل ازاینکه با دل های گنده و دست های زمخت تان ، سر کیسه های میوه را شل کنید و ته کیسه، چهار دانه نارنگی یا سیب ریز و پلاسیده باقی بگذارید، لطف کنید یک نگاه به مشتری پشت سَری اش بیندازید، شاید بخواهد با ایما و اشاره ، به شما بفهماند که بقیه پول میوه ها ی آن بنده ی خدا را او پرداخت می کند. از دانه دانه میوه هایی که با شوق و ذوق و دست و دل ِلرزان ، ریخته توی کیسه ی پلاستیکی تا ببرد برای بچه هایش، کم نکنید لطفا ......
آهای آدم هایی که نفر بعدی این آدم ها در صف صندوق هستید، کمی بیشتر حواس تان به دور و بری هایتان باشد لطفا، این روزها، سیلی ِفقر بدجوری چهره ها را گلگون کرده از شرم .

۱۳۹۰ آبان ۱۴, شنبه

داغ ِ دروغ ......

دخترک آمد و گفت: خانوم جایزه می دهید. گفتم: یک نقاشی بکش درمورد موضوعی که می گویم،بعد. رفت و یک کاغذ گرفت و از سر بی حوصلگی خط خطی کرد و داد دستم . گفتم : این که نشد نقاشی ، چند سالته ؟ 
گفت : هشت.
گفتم : یک نقاشی خوب بکش . دوباره کمی کاغذ را بالا پایین کرد و داد دستم . 
گفتم : برو ، هر وقت کاری را که گفتم انجام دادی، بیا جایزه ات را بگیر. 
رفت و پنج دقیقه بعد آمد و گفت : خانوم ، من در غرفه ی روبرویی با خمیر بازی مجسمه ساخته ام، گفته اند : جایزه ام را از شما بگیرم . 
گفتم : آنها به ما ربطی ندارند ، برو از خودشان جایزه ات را بگیر. 
ده دقیقه بعدتر آمد و گفت : خانوم ، من یک نقاشی خوب کشیدم و به آن خانوم که الان از اینجا رفت دادم، جایزه ام را بدهید. 
گفتم : یک نقاشی خوب بکش و به من بده . 
دخترک بیشتر از پنج شش بار رفت و آمد و هر دفعه هم یک دروغ تازه گفت . و من هم لج کردم و جایزه اش را ندادم . 
بار آخری که آمد، گفتم : می دانی ، اگر از اول می گفتی بلد نیستم چیزی را که خواسته اید بکشم، به خاطر راست گویی ات جایزه می گرفتی . ولی وقتی به عنوان اولین راه حل ، دروغ گفتن به ذهنت می رسد ، جایزه بی جایزه. 
با حسرت نگاهی به بسته های کادو شده ی روی میز کرد ، اشک حلقه زد در چشمانش ، سرش را انداخت پایین وگفت : ببخشید.
دلم برایش سوخته بود . بخشیده بودمش، اما برای فراموش نشدن یک خاطره ی بد از دروغی که گفته بود، فقط گفتم : خدا ببخشد.
او که رفت ، آرام گوشه ی چشمانم را با سر انگشتان جوهری ام پاک کردم و بغضم را به سختی فرو دادم.

۱۳۹۰ آبان ۱۳, جمعه

ای قوم به حج رفته کجائید ، کجائید.....

کارش در ارتباط مستقیم با مردم است و ماهی یک بار مراجعه می کند به محل کار افراد . ظاهرا در هر بار مراجعه ، خارج از سیستم کاری اش مبلغی می گرفته لابد به عنوان حق حساب یا زیرمیزی یا پول زور یا باج یا شیرینی یا هرچه دوست دارید نامش را بگذارید. بعد از ماه ها ، یکی که کمی وارد تر به حقوق شهروندی اش بوده شکایت می کند به واحد بازرسی . موضوع که عیان می شود ، نامه ای ارسال می شود به دفتر محل خدمتش و احضارش می کنند جهت توضیح پاره ای مسائل . 
از دفتر تماس می گیرند و می گویند : ببخشید ، ایشان برای انجام فریضه ی حج تشریف برده اند مکه ، وقتی برگشتند ، خدمت می رسند.
........................................
در یکی از دوره های آموزشی که از طرف شرکت برنامه ریزی شده ، جهت همکاری به عنوان مدرس اعلام آمادگی کرده است . لیست بیست و چهار مرکز آموزشی را داده که در یک زمان محدود می خواهد کلاس هایش را در آن ها برگزار کند. هیچ جوری با عقل جور در نمی آید که یک نفر بتواند در آن زمان محدود در این تعداد کلاس تدریس کند. همکارم را می فرستم برای بازدید از کلاس هایش . مسئول واحد آموزشی می گوید : اصلا ایشان این روزهایی که اعلام حضور کرده اند این جا نمی آیند. جای دیگری مشغولند. بعد از شش ماه زنگ زده می گوید : خانم چرا پول مرا نمی دهند ، خدا قسمت تان کند برای حج عمره ثبت نام کرده ام . شدیدا به پول نیازمندم. 
.......................................
نوشته اند: گروهی از حجاج بدلیل ویزای جعلی از مدینه بازگردانده شده اند. می پرسم : چطور می شود، مگر حجاج سال ها به انتظار نمی نشینند تا نوبت شان شود و از طریق سازمان حج و زیارت ، به حج روند. می گوید : این ها خارج از سیستم معمول ویزا گرفته و رفته بوده اند. بعد از این همه سال ، خوب می فهمم خارج از سیستم معمول یعنی با پول بیشتر ، پارتی کلفت تر ، سفارش چرب تر یا ........
........................................
حج همه شان مقبول ، الحمدالله کارمان به جایی رسیده که بی هیچ خجالت و شرمندگی و با سربلندی تمام، سر خدا را هم کلاه می گذاریم . چه حاجی ای شویم ما.

۱۳۹۰ آبان ۱۱, چهارشنبه

مامان های گرفتار

دست دخترک ِسه چهار ساله اش را گرفته بود و با گام های بلند و تند می رفت و دخترک که نه قدم هایش به بلندی او بود و نه توان و قدرت او را داشت ، گریه می کرد و دنبالش می دوید. اما او بیشتر از ناله های دخترک ، به عقربه های ساعتش چشم دوخته بود که تندتر از دخترک می دویدند و یک روز دیگر را برایش دیر می کردند.
آمدم بگویم خانوم محترم ، بچه تلف شد کمی آرامتر. حرفم را خوردم  و با خود گفتم : لابد می گوید به تو چه. اگر رئیسم سرم داد بزند، تو جوابگویش هستی؟ اگر پایان ماه مبلغی به عنوان جریمه تاخیر از فیش حقوقی ام کم کنند، تو جبرانش می کنی ؟ اگر به دلیل هر روز دیر رسیدن اخراجم کنند، تو کار تازه برایم پیدا می کنی ، یا خرج زندگی ام را می دهی ؟ و ......
با وجود اینکه دلم برای دخترک خیلی سوخته بود اما از کنارشان آرام گذشتم و گذاشتم دخترک برای تمام عمر فراموش نکند صبح های زودی را که مجبور به دویدن به دنبال مادر بوده است ، آن هم با اشک و ناله.

۱۳۹۰ آبان ۱۰, سه‌شنبه

چه آرزوی محالی ......

از اتاق مدیر بی سواد و کم تجربه ام می آیم بیرون و با آهی بلند می گویم : دلم برای یک مدیر واقعی تنگ شده است.
از جلسه ی مدیر عامل کار نابلد می آیم بیرون و عصبی می گویم : دلم برای یک مدیر عامل کاردان تنگ شده است. 
بخشنامه ی قلنبه سلنبه و بی معنی وزیر را می گذارم مقابلم و با دلخوری می گویم : دلم برای یک وزیر با اراده تنگ شده است. 
جلسه ی استیضاح وزیر اقتصاد در مجلس را از طریق تلویزیون دنبال می کنم و می گویم : دلم برای یک وکیل باعرضه تنگ شده است . 
احکام صادره برای بچه ها را می شنوم و می گویم : دلم برای یک قاضی عادل تنگ شده است. 
وزیرکه با اشک و آه ، مجدد رای اعتماد می آورد ، پوزخندی می زنم و می گویم : دلم برای یک دولت راستگو و درست کار تنگ شده است . 
می دانم آرزوی محالی است اما دلم ، یک مدیرواقعی نه دروغین ، یک مدیر عامل انتخابی نه فرمایشی ، یک وکیل المله ی ملی نه وکیل الدوله ی دولتی، یک قاضی مستقل نه مزدور و باج بگیر ، یک وزیر مردمی نه دستوری ، یک رئیس جمهور حقیقی نه تقلبی ، می خواهد . 
دلم برای یک دولت و یک مجلس و یک عدالت خانه و یک مملکت و یک ملتِ راست گفتار و راست پندار و راست کردار تنگ شده است . آن هم ، خیلی تنگ ......