۱۳۹۰ آذر ۷, دوشنبه

آن مردها......

دائی جان کمی خرت و پرت در انباری داشته است . چند روز پیش عزمش را جزم  می کند و می رود انبارگردانی . می گوید : پریموس عهد عتیق و بخاری نفتی سیاه دوره ی رضا خان و چراغ علاءالدین زمان مصدق و صندوقچه ی زنگ زده ی ایام  احمد شاه و لحاف و تشک میراث مادربزرگ پدری و خلاصه کلی چیزهای دیگر را جمع کرده و از وانتیِ خریدار اجناس دست دوم می خواهد که آن ها را مجانی ببرد، راننده  شاکی می شود که این آت و آشغال ها چیست و دستی هم پولی مطالبه می کند برای بردنشان . دائی جان هم لج می کند و همه را می دهد به مرد میان سالی که از کوچه شان می گذشته و بیشتر به گدایان می مانده. 
مردک نگاهی به وسایل می کند و یک کیسه ی نایلونی مشکی رنگ از توی بخاری درمی آورد و می دهد دست دائی جان که، آقا، این بسته این جا، جا مانده . داخل کیسه صد هزارتومان پول بوده به جا مانده از سال های دوری که برای در امان ماندن از دست دزد، ظاهرا مخفی اش کرده بوده اند آنجا هنگام عزیمت به مشهد و بعد از بازگشت هم یادشان رفته بوده که آن جاست. 
دائی جان می گوید : عصرِ دو روز بعد از بردن وسایل بوده که در می زنند و کسی از پشت آیفون می پرسد : آقا خانه است؟ 
می گویند : یکی دو ساعت بعد می آید. یکی دو ساعت بعد دوباره در می زنند و سراغش را می گیرند. آمده بوده ، می رود دم در و همان مرد ژنده پوش را می بیند. 
می پرسد : مشکلی پیش آمده ؟ 
مرد می گوید : نه آقا ، وسایل شما را، یکی پیدا شد و چهل هزارتومان از من خرید. چون پول خیلی زیادی بود گفتم شاید نمی دانسته اید که این قدر می ارزد. آمدم پول تان را بدهم. 
دائی جان خشکش می زند از این همه انصاف و درست کاری مرد. 
حالا از او اصرار که نه ، راضیم ، همه اش برای خودت و از مرد انکار، که نمی شود، این پول حق شماست . 
بالاخره دائی جان پیشنهاد می دهد که پول را نصف نصف تقسیم کنند . مرد با اکراه می پذیرد و وقت رفتن می گوید : آقا می دانم حقم نبوده و منت سرم گذاشته اید. اما راضی باشید ، من چند سر عائله دارم . نمی خواهم نان حرام سر سفره ام ببرم . 
دائی جان سر تکان می دهد و می گوید : روزگار را ببین ، این مرد می شود ژنده پوش محله ی ما و آن مردها می شوند رئیس جمهور و وزیر و وکیل و معاون اول و رئیس بانک ملی و صادرات و مرکزی . روزگار را ببین .
ارسال یک نظر