۱۳۹۰ آذر ۹, چهارشنبه

خودجوش ......


دعوت مان کرده است خانه ی دانشجویی اش. بعد از 18 سال زندگی در خانه ی پدری ، حالا که دانشجو شده و آمده تهران ، اولین بار است که میهمانداری می کند.
کتری دارد خودش را می کشد ، درش از بس بالا و پایین پریده و آهنگ های دلنواز نواخته ، همه مان ناخواسته سرمان را چرخانده ایم سمت آشپزخانه.
می گویم : نازنین ، به دادش برس .
می خندد و بی تجربه و با دست پاچگی می گوید : چکارش کنم خاله ؟ خودش می جوشد.
با تجربه ی سال ها خانه داری ، تشر می زنم سرش : خُب ، عزیز من ، زیرش را کم کن ، خودش می جوشد هم شد حرف ؟ پس تُویِ آدم بزرگ برای چه ایستاده ای بالای سرش ؟ که سر برود و شعله  را خاموش کند و گاز نشت کند و هزار اتفاق ناگوار رخ دهد؟
تلویزیون ایران با آب و تاب دارد از اقدام خودجوش دانشجویان خشمگین بسیجی حرف می زند. ظاهرا آدم بزرگِ بالای سر آن ها هم بدجوری دست پاچه شده است که یادش رفته چکار باید بکند و چطور باید فتیله را بکشد پایین . ظاهرا ..... 
................................
پ ن : مثل اینکه زیرِ این خودجوش آن قدر زیاد بوده که با وجود اینکه در این یکی دو روز بوی سوختنش تمام دنیا را برداشته ، اما هیچ صدایی از هیچ بزرگتری در نمی آید. قدیم ها می گفتند آش خیلی شور شود آشپز هم صدایش در می آید، اما گویا این بار آش از خیلی هم بیشتر شور شده اشت .
ارسال یک نظر