۱۳۹۰ آبان ۱۴, شنبه

داغ ِ دروغ ......

دخترک آمد و گفت: خانوم جایزه می دهید. گفتم: یک نقاشی بکش درمورد موضوعی که می گویم،بعد. رفت و یک کاغذ گرفت و از سر بی حوصلگی خط خطی کرد و داد دستم . گفتم : این که نشد نقاشی ، چند سالته ؟ 
گفت : هشت.
گفتم : یک نقاشی خوب بکش . دوباره کمی کاغذ را بالا پایین کرد و داد دستم . 
گفتم : برو ، هر وقت کاری را که گفتم انجام دادی، بیا جایزه ات را بگیر. 
رفت و پنج دقیقه بعد آمد و گفت : خانوم ، من در غرفه ی روبرویی با خمیر بازی مجسمه ساخته ام، گفته اند : جایزه ام را از شما بگیرم . 
گفتم : آنها به ما ربطی ندارند ، برو از خودشان جایزه ات را بگیر. 
ده دقیقه بعدتر آمد و گفت : خانوم ، من یک نقاشی خوب کشیدم و به آن خانوم که الان از اینجا رفت دادم، جایزه ام را بدهید. 
گفتم : یک نقاشی خوب بکش و به من بده . 
دخترک بیشتر از پنج شش بار رفت و آمد و هر دفعه هم یک دروغ تازه گفت . و من هم لج کردم و جایزه اش را ندادم . 
بار آخری که آمد، گفتم : می دانی ، اگر از اول می گفتی بلد نیستم چیزی را که خواسته اید بکشم، به خاطر راست گویی ات جایزه می گرفتی . ولی وقتی به عنوان اولین راه حل ، دروغ گفتن به ذهنت می رسد ، جایزه بی جایزه. 
با حسرت نگاهی به بسته های کادو شده ی روی میز کرد ، اشک حلقه زد در چشمانش ، سرش را انداخت پایین وگفت : ببخشید.
دلم برایش سوخته بود . بخشیده بودمش، اما برای فراموش نشدن یک خاطره ی بد از دروغی که گفته بود، فقط گفتم : خدا ببخشد.
او که رفت ، آرام گوشه ی چشمانم را با سر انگشتان جوهری ام پاک کردم و بغضم را به سختی فرو دادم.
ارسال یک نظر