۱۳۹۰ آبان ۱۱, چهارشنبه

مامان های گرفتار

دست دخترک ِسه چهار ساله اش را گرفته بود و با گام های بلند و تند می رفت و دخترک که نه قدم هایش به بلندی او بود و نه توان و قدرت او را داشت ، گریه می کرد و دنبالش می دوید. اما او بیشتر از ناله های دخترک ، به عقربه های ساعتش چشم دوخته بود که تندتر از دخترک می دویدند و یک روز دیگر را برایش دیر می کردند.
آمدم بگویم خانوم محترم ، بچه تلف شد کمی آرامتر. حرفم را خوردم  و با خود گفتم : لابد می گوید به تو چه. اگر رئیسم سرم داد بزند، تو جوابگویش هستی؟ اگر پایان ماه مبلغی به عنوان جریمه تاخیر از فیش حقوقی ام کم کنند، تو جبرانش می کنی ؟ اگر به دلیل هر روز دیر رسیدن اخراجم کنند، تو کار تازه برایم پیدا می کنی ، یا خرج زندگی ام را می دهی ؟ و ......
با وجود اینکه دلم برای دخترک خیلی سوخته بود اما از کنارشان آرام گذشتم و گذاشتم دخترک برای تمام عمر فراموش نکند صبح های زودی را که مجبور به دویدن به دنبال مادر بوده است ، آن هم با اشک و ناله.
ارسال یک نظر