۱۳۹۰ آبان ۲۷, جمعه

و شب شط ِعلیلی بود .....

" کتیبه "

فتاده تخته سنگ آن سوی تر، انگار کوهی بود.
و ما این سو نشسته، خسته انبوهی
زن و مرد و جوان و پیر
همه با یکدیگر پیوسته لیک از پای
و با زنجیر
اگر می کشیدت سوی دلخواهی
به سویش می توانستی خزیدن، لیک تا آنجا که رخصت بود
-تا زنجیر-

ندانستیم
ندایی بود در رؤیای خوف و خستگی هامان
و یا آوایی از جایی ، کجا؟ هرگز نپرسیدیم.
چنین می گفت:
" فتاده تخته سنگ آن سوی، وز پیشینیان پیری
بر او رازی نوشته است، هر کس جفت...."
چنین می گفت چندین بار
صدا، و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خاموشی
می خفت.
و ما چیزی نمی گفتیم.
و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم .
پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی
گروهی شک و پرسش ایستاده بود.
و دیگر سیل و خیل خستگی بود و فراموشی
و حتی در نگه مان نیز خاموشی
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود.

شبی که لعنت از مهتاب می بارید
و پاهامان  ورم می کرد و می خارید
یکی از ما که زنجیرش کمی سنگین تر از ما بود
لعنت کرد گوشش را و نالان
گفت: «باید رفت.»
و ما با خستگی گفتیم: «لعنت بیش بادا!
گوش مان را چشم مان را نیز باید رفت»
و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بود
یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود، بالا رفت آنگه خواند:
ـ «کسی راز مرا داند
که از این رو به آن رویم بگرداند.»
و ما با لذتی بیگانه این راز غبارآلود را
مثل دعایی زیر لب تکرار می کردیم.
و شب شط جلیلی بود پر مهتاب

هلا یک...دو ....سه......دیگر بار
هلا، یک، دو، سه، دیگر بار
عرق ریزان، عزا، دشنام ـ گاهی گریه هم کردیم
هلا، یک، دو، سه، زینسان بارها بسیار
چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی
و ما با آشناتر لذتی، هم خسته هم خوشحال
ز شوق، و شور مالامال

یکی از ما که زنجیرش سبک تر بود
به جهد ما درودی گفت و بالا رفت
خط پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند
(و ما بی تاب)
لبش را با زبان تر کرد(ما نیز آنچنان کردیم)
و ساکت ماند
نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند
دوباره خواند، خیره ماند، پنداری زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری، ما خروشیدیم
«بخوان!» خیره به ما ساکت نگا می کرد
فرود آمد، گرفتیمش که پنداری که می افتاد
نشاندیمش
به دست ما و دست خویش لعنت کرد.
ـ چه خواندی، هان؟»
مکید آب دهانش را و گفت آرام:
ـ «نوشته بود
همان،
کسی راز مرا داند،
که از این رو به آن رویم بگرداند.»

نشستیم
و
به مهتاب و شب روشن نگه کردیم
و شب شط علیلی بود.

مهدی اخوان ثالث 
(تهران _ خرداد 1340)

چقدر آشناست این شعرِ اخوان با احوال این روزهای ما. چقدر زحمت کشیدند مردمان برای برگردان آن تخته سنگ بزرگی که نامش پادشاهی بود وچه زود مایوسانه فهمیدند آن چه آن رویش بوده ،هیچ تفاوتی نداشته است با این سویش.
استبداد، استبداد است چه نامش کبیر باشد وچه صغیر ، چه اکبر باشد و چه صغری.
و شب شط علیلی بود
                            از دیروز تا فردا............
ارسال یک نظر