۱۳۹۰ آبان ۲۱, شنبه

پیرمرد....


با اخم نشسته بود داخل سانتافه ی مشکی رنگ و شیشه ها را داده بود بالا و داشت در آن سرمای صبح، از گرمای بخاری ماشین گرم می شد و حرص می خورد از بیش از این به انتظار نشستن برای کسی که منتظرش بود.
پیرمرد ژنده پوش بود و کمی خمیده ، ایستاد کنار پنجره ی ماشین و با دست زد به شیشه.
مرد گره ابروهایش بسته تر شد و سر تکان داد که یعنی : چیه ؟
لبخند کم رنگی نشست روی لب های پیرمرد و با سر انگشتانش دوباره زد به شیشه و با دست اشاره ای کرد که یعنی: شیشه را بده پایین .
گره ی ابروها محکم تراز قبل شد و مرد دوباره سر تکان داد که یعنی : بعله ؟؟؟
لبخند پیرمرد پهن ترشد روی لب هایش و دوباره زد به شیشه .
مرد، عصبانی یک سوم پنجره را باز کرد و گفت : بفرما.
خنده ی محوی نشست روی لب های پیرمرد که گوشه ی دندان های شکسته بسته ی زردش را نمایان کرد و جای دندان های خالی اش را پیدا. از همان روزنه ی  گشوده به مرد گفت : اول بگو سلام ، بعد.
مرد عصبی تر گفت : خب ، سلام ، دیگه چی ؟
پیرمرد این بار بیشتر خندید و گفت : صبح بخیر. روزت را با خنده شروع کن، چیه این ابروهای گره خورده. و راهش را کشید و رفت .
مرد متعجب و بهت زده به آینه ی بغل چشم دوخت و دورشدن مرد را پایید و اجازه داد تصوراتی که در خصوص پیرمرد کرده بود، فریم به فریم از مقابل چشمانش بگذرد که لابد گدای بی خانمانی ست که از او پول طلب خواهد کرد ولابد یا معتاد است و زنش را طلاق داده وبچه هایش آواره اند ویا از آن هایی است که زنش داروندارش را گرفته وانداخته اش از خانه بیرون. ولابد از آن پرروهای سمج هم هست و لابد تا پول درست و حسابی از او نگیرد ول کن نخواهد بود و لابد مخصوصا بالای شهر می پلکد که پول خوبی گیرش بیاید و تازه معلوم نیست که با پولهایش چه می کند ولابد ولابد وپول وپول ولابد ....
لابد های مرد که به پایان رسید به صرافت افتاد برود دنبال پیرمرد و پولی بگذارد کف دستش. اما پیرمرد خیلی قبل تر پیچیده بود توی یکی از کوچه های فرعی و رفته بود برای بشارت یک لبخند برلب های یک پولدارِ اخموی دیگر.
ارسال یک نظر