۱۳۹۰ آبان ۲۹, یکشنبه

جهنم موعود............


بیگانه است و مسافر بوده. برای دو ماهی آمده و رفته. بیشتر از این که توریست باشد محقق است. ازمردم ایران می گوید و مهربانی هاشان.از خوش قلبی آدم هایش و مهمان نوازی هاشان. از هنر و ادب این مرز و بوم تعریف می کند و از تمدن دیرینه و نافذ ونابش. از آثار باستانی اش می گوید و گنجینه هایش. ازغذاهای خوشمزه اش می گوید و نوشیدنی های گوارایش. از صمیمیت و صفای روستائیانش می گوید و گلیم های دست بافت زنانش. از نویسندگان بی نظیرش می گوید و شاعران بی بدیلش. از دانشجویان فهیم اش می گوید و اساتید برجسته اش. از شمال سرسبزش می گوید و جنوب خونگرمش. از آسمان کویرش می گوید و ستاره های درخشانش . از سهند و سبلان پربرفش می گوید و از دماوند سربلندش. از صنایع دستی بی همتایش می گوید و از باقلوا و قطاب و گز و شیرینی های خوش آب و رنگش.
و من با خود فکر می کنم  این بهشت موعودی که از آن سخن می راند ، آیا همین ایران ماست ؟
اگر ایران است ، پس کجایند آن آدم هایش که باتوم به دست می گیرند ومی زنند برفرق سرِ مردمانِ مهمان نواز و مهربانش ، و کجایند آن زنان مومنه اش که رو تُرُش می کنند به نگاه معصوم دخترکان زیباروی بی نقابش . و کجایند برادران اسلحه به دستی که شلیک می کنند به قلب سهراب ها و اشکان ها و امیرها و نداها و دانشجویان فهیم اش. و کجایند مدیران بی کفایتش که مغرضانه حکم می رانند به اخراج اساتید برجسته اش. و کجایند متولیان فرهنگیِ بی فرهنگش که شعر و ادب را به فحاشی می آمیزند و تُف می کنند بر صورت شاعران و ادیبانش، و کجایند رؤسای بی لیاقتش که فرمان قتلِ قلم می دهند برای نویسندگان بی نظیرش. و کجایند مسئولین بی صداقتش که دروغ و دغل را چون گردن آویزی بدلی، رنگ و لعاب زرین می بخشند و برای فریب خلق، می آویزند بر زبان الکن شان، و کجایند بی ادبانی که برای نمایش قلدرمابانه ی اقتدار دروغین خود،بی شرمی را چون میخی آهنین فرومی کنند در چشم  شریف ترین و آگاه ترین مردمانش. و کجایند مقامات میراث فرهنگی اش که خود بزرگترین تاراجگرانِ فرهنگ اند ومیراثش. و کجایند مُزوّرانش که داغ دروغین می نگارند بر جای جای مُهر پیشانی هاشان ، و کجایند متقلبانش که مُهر تقلب می نگارند بر سجاده ی صداقت مِهرِ روستائیانش. و کجایند عوام الناسش که پنجِ صبح ساعت کوک می کنند برای تماشای اعدام بیچارگانش. و کجایند وکلاء و نمایندگانش که کرورکرور حق ملت را ناحق می کنند با سودای فردایش. و کجایند آتش افکنان بی رحمِ جنگل های شمال زیبایش، و کجایند ویرانگران وحشی جنوب تفتیده ی داغش. و کجایند آوارگان و گدایان و بینوایان و مستمندان و فواحش و اراذل و اوباش و کلاهبرداران و کلاه گذارانش، و کجایند کودکان بی سرپناه و زنان بی سرانجامش.
اندیشه ی جایگاه این مردمان و فکر این بهشت ِ زیبا، درحال ِ تلنگر است برجانم،که می شنوم، روز آخری که می خواسته به کشورش برگردد، برادران اطلاعاتی به جرم جاسوسی مانع از خروجش شده اند و بازش گردانده اند به هتل محل اقامتش و سه روز و سه شب بازجویی اش کرده اند و آخرسرهم گفته اند یا زندان یا همکاری با ما.گفته همکاری با شما و طعم تمام شیرینی ها زهر شده به کامش .
کلامش که سنگین می شود و می رسد به انتها، با اطمینان می گویم ، آری ، من این سرزمین را خوب می شناسم . این بهشت موعود همان ایران است که چندیست آدمیانی رنگ دوزخ پاشیده اند به دیروز و امروز و فردایش . 
ارسال یک نظر